ويژگىهاى منافقان از دیدگاه حضرت علی(ع)
بسم الله الرحمن الرحیم
.1 ويژگىهاى منافقان اعتقادى ـ سياسى
1ـ.1 شك و ترديد
مهمترين ويژگى اين نوع از منافقان، شك و ترديد درونى و قلبى آنان است . چنين انسانى چون نتوانسته است به علم و يقين نايل آيد و خود را از نظر فكرى و روحى قانع سازد، در وادى حيرت و ترديد باقى مىماند (25) . او به تصور اين كه ديگران را فريفته است، خود را فريب داده است. (26) بر اين اساس حضرت علىعليه السلام به پيروى از قرآن مىفرمايد : المنافق مكور مضر مرتاب؛ (27) «منافق، نيرنگباز و و زيانبار و مردد است.» در كلامى ديگر، اين ويژگى را ميان همه منافقان، مشترك مىداند: كل منافق مريب. (28)
1ـ.2 عبرتنگرفتن
لازمه حركت انديشمندانه انسان، عبور از وادى شك است كه يقين بسيط را به يقين مركب و عميقتر مبدل مىسازد . اما عبور از اين وادى ، شوق و انگيزه و حق مدارى مىخواهد كه منافق از همه اينها محروم است . منافق خود نمىخواهد و نمىطلبد و نمىپذيرد و از اين رو در شك مىماند . منافق نه درست مىنگرد تا عبرت بگيرد و نه درست مىانديشد . هرگاه چرخ گردون او را بركشد، به جاى بهرهگيرى از فرصت مغتنم، سر به طغيان مىگذارد ، و هرگاه گرفتارىها و بلايا بدو روى آورند، به جاى تنبه و هوشيارى، زبان به شكوه و ناله مىگشايد . ... منافق چون بنگرد ، سرگرم و سر به هوا است و چون سكوت كند ، با غفلت و بىخبرى است و چون سخن بگويد ، لغو و بيهوده بگويد و چون بىنياز شود ، سركشى كند و چون بهسختى افتد ، زبونى نمايد . زود ناخشنود و دير خشنودى مىشود ، [نعمت] اندك او را بر خدا خشمناك كند، و فراوانش خشنودش نسازد . نيت شر بسيار دارد و برخى را جامه عمل مىپوشاند و بر آنچه نتوانسته افسوس مىخورد كه چرا نكرده است؟! (29) اگر اين سخن را با توصيف مؤمن و شيوه و ويژگىهاى او مقايسه كنيم ـ كه «چون بنگرد عبرت گيرد و چون سكوت كند بينديشد و چون سخن گويد ذكر گويد و چون بىنياز شود شكر كند و چون به سختى افتد ، بشكيبد ؛ زودخشنود و ديرخشم است»ـ بهآسانى فهميده مىشود كه عبرت نگرفتن و نينديشيدن و ياوه بافتن ، چگونه بر دورى منافق از مسير تكامل مىافزايد و او را در وادى حيرت و سرگردانى باقى مىگذارد . آرى پرگويى و بيهودهبافى، فرصتى به ذكر و تفكر نمىدهد و ميل به شرارت و طغيان ، آرامش روحى منافق را سلب مىكند، و اگر بر اين همه، ناخشنودى و ناخرسندى او را از هستى و خداوندگار هستى بيفزاييم، چه مجالى براى عبرت و هدايت، براى او باقى مىماند؟
1ـ.3 علم بىعمل
منافق حتى اگر خود را به زيور دانش بيارايد و اندوختهاى فراچنگ آورد و در شمار فرهيختگان نيز درآيد، باز در تنگناى خودساختهاش گرفتار است و بىآنكه به هدف نزديك گردد ، بار خود را سنگينتر ساخته است ؛ زيرا او جايگاه علم و دانش را نشناخته است و به جاى آن كه با نور علم ، درون خويش را روشن سازد، تنها زبان خود را به معدودى الفاظ و اصطلاحات گشوده است . او در زبان و گفتار ، عالم مىنمايد و در عمل و كردار ، جاهل است؛ داناى زبانى و نادان رفتارى . امام همام ، علىعليه السلام مىفرمايد : علم المنافق في لسانه ، علم المؤمن في عمله؛ (30) «دانش منافق در زبان او است ؛ دانش مؤمن در كردارش.»
در حقيقت ، آنچه منافق دارد چيزى جز پوسته علم و نمايشى از آن نيست ؛ زيرا اگر علم او حقيقى و واقعى بود ، از ايمان جدا نبود، كه به گفته والاى همو : الإيمان والعلم أخوان توأمان ، ورفيقان لا يفترقان (31) ؛ «ايمان و علم ، برادران همزادند و دو رفيقاند كه از هم جدا نمىشوند.»
بنابراين، از آنجا كه منافق دانا از ايمان تهى است ، به قاعده ملازمه ، دانشى نيز ندارد . (32)
1ـ.4 پارسايى دروغين
همان گونه كه منافق ، تنها از علم ، اصطلاحات و پوسته آن را فرا گرفته و آن را تنها به زبان مىآورد، ورع و تقواى او نيز در مرحله ادعا و حرف مىايستد و به جوارح و جوانح و عملش سرايت نمىكند . به گفته شيواى امام علىعليه السلام «پارسايى منافق ، جز در زبان او نموار نمىشود.» (33) حال آنكه ورع مؤمن در عملش آشكار است. (34) وقتى ورع ، برخاسته از دين، و تابعى از آن باشد، روشن است كه منافق دين ندارد . امام به اين نكته هم تصريح كرده است : ورع الرجل على قدر دينه؛ (35) «ورع مرد به اندازه دين او است .»
1ـ.5 دنيا طلبى
دنياطلبى با چهرهها و نمودهاى گوناگون، همواره و همهجا آفت دين و ديندارى است . اين معنا آنچنان مسلم و مبرهن است كه نيازى به استدلال ندارد و شواهد و آيات و روايات چنان فراوانند كه انتخاب يكى از ميان آن همه، دشوار مىنمايد؛ (36) اما آنچه به بحث منافق و ويژگى او مربوط است ، دنياطلبى به بهانه امور اخروى است كه زشتترين و زيانبارترين و خطرناكترين گونه دنياطلبى است.
مولاى متقيان از اين خصلت منافقان خبر داده و ما را از درغلتيدن به دام آن برحذر داشته است : كار آخرت را وسيله دنياطلبى، و دنياى زودگذر را بر آخرت ترجيح مده كه اين ، خصلت منافقان و خوى بىدينان است . (37) اين دسته از منافقان، از آن رو كه دين را به بازى مىگيرند، و گروهى را فاسد و گروهى را به دين و ديندارى بدبين مىكنند از بقيه زيانبارترند . اين گرگان در لباس ميش كه زبانهايى شيرينتر از عسل و دلهايى تلختر از گياه حنظل دارند، به خيال خدعه و نيرنگ با خدا و خلق خدا ، براى دنيا در دين تفقه مىكنند و براى عمل نكردن مىآموزند و سخن از آخرت را وسيلهاى براى رسيدن به دنيا مىكنند، و از اين رو ديرتر از منافقان ديگر كشف و رسوا مىشوند و از پس سالها مراقبت دائمى و دقت كافى ، از پرده برون مىافتند . نگرانى امامعليه السلام نيز به همين رو بود كه فرمود:
إن أخوف ما أخاف عليكم إذا تفقه لغير الدين وتعلم لغير العمل وطلبت الدنيا بعمل الآخرة؛ (38) «ترسناكترين چيزى كه بر شما مىترسم ، آن است كه براى غير دين تفقه شود و براى جز عمل آموخته گردد و دنيا با عمل آخرت طلب شود .»
علىعليه السلام خود به شرارت اين دسته از عالمان مبتلا بود و طعم تلخ فريبكارى آنان و فريبخوردن جاهلان را چشيده بود و از اين درد جانكاه مىناليد: دو انسان دنيايى پشتم را شكستند: انسانى بهزبان دانا و بهعمل فاسق، و انسانىنابخرد ولى عابد. آن يك با زبانآورى از رسيدن به فسقش جلو مىگيرد و اين يك با عبادت خود از جهلش. پس، از فاسق عالم و جاهل عابد بپرهيزيد كه اين دو، هر مفتونى را فتنهاند و من خود از پيامبر خدا شنيدم كه مىگفت: اى على،هلاكت امت من به دست هر منافق زبان آور است. (39)
1ـ .6 نگه نداشتن زبان
زبان با همه كوچكىاش، معيار ارزش انسان، اين موجود پيچيده هستى است. به فرموده امام علىعليه السلام انسان بدون آن، مجسمهاى و يا جنبندهاى بيش نيست (40) و در كنار عقل و خرد ، جوهره انسان را شكل مىدهد (41) و وسيله سنجش انسان و خرد او است. (42) از اين رو سنگينى آن ، وزن انسان را افزون مىكند و سبكى آن از قدر و منزلتش مىكاهد . لغزش زبان ، لغزش انسان است و زيبايى آن ، زيبايى گوينده. اين تأثير عميق و نقش مهم زبان، است كه موجب صدور فرمانهاى شديد و فراگيرى از ائمه دينعليه السلام در مورد حفظ و حتى حبس زبان شده است. (43) پيشوايان دين از ما خواستهاند كه زبان را نيز چونان بقيه اعضا، به فرمان عقل دين خود درآوريم و پيش از هر كار انديشه كنيم و جلوتر از هرعضو ، مغر را قرار دهيم كه اگر چنين كنيم عقل را بها داده، دين خود را حفظ كردهايم؛ و گرنه بر اساس آنچه از امام على نقل شده است به جرگه سفها پيوسته، در ميان منافقان جاى مىگيريم . زبان مؤمن در پشت قلب او است و قلب منافق در پشت زبانش؛ زيرا مؤمن هرگاه اراده سخن كند در درون بدان مىانديشد ، پس اگر نيكو باشد ، آشكارش مىكند و اگر بد باشد ، پوشيدهاش مىدارد. و[لى] بىگمان منافق هرچه بر زبانش بيايد مىگويد؛ بىآنكه بداند چه به سود او است و چه به زيانش . (44)
.2 ويژگىهاى منافقان اجتماعى ـ اخلاقى
همان گونه كه پيشتر گفته شد، ويژگىهاى منافقان را بىآنكه آهنگ تمايز كامل و خط كشى هندسى داشته باشيم، به حسب افراد، تقسيم كرديم. در اينجا خاطرنشان مىكنيم كه شخصيت پيچيده انسان، امكان تفكيك كامل و روشن صفات در هم فرو رفته او را نمىدهد. از اين رو تنها ملاك تقسيم ويژگىها و اختصاص هردسته به تعدادى از آنها، شيوع و فراوانى بيشتر آن در هر دسته است .
اينك از منافقانى سخن خواهيم گفت كه شك و ترديد آنان نه در اعتقادات ظاهرى كه در توحيد واقعى است و از اين رو در معاشرتها و رفتارهاى اخلاقى ـ اجتماعى خود، به شرك خفى و ريا گرفتار آمدهاند.
2ـ.1 آراستگى دروغين
انسان منافق، تنها در انديشه حفظ خويش و نشان دادن چهرهاى مقبول از خود است . او بايد چنين باشد؛ زيرا در صورت كشف باطن و حقيقت او ، نه كسى با او دوستى مىكند و نه محبت كسى را جلب مىكند . او بايد چنان ظاهر را بيارايد و خود را آراسته به سجاياى اخلاقى نشان دهد كه ديدهها از ظاهر او به باطنش نپردازند. از آن رو او بهدروغ و نيرنگ متوسل مىشود تا زيورهاى بدلى بر روح خود بياويزد و به جاى پيراستن جان، عيان را بيارايد. سخن امام علىعليه السلام در همين باب است : بالكذب يتزين اهل النفاق؛ (45) «منافقان به دروغ ، خود را مىآرايند .» و المنافق قوله جميل و فعله الداء الدخيل؛ (46) «منافق ، گفتارش زيبا و كردارش بيمارى درون است .» منافق زيبا مىنمايد و زيبا مىگويد تا بيمارى درونى خويش را بپوشاند و هدف خود را مخفى نگاه دارد، و تا آنجا كه بتواند در دلها نفوذ كند و انسانها را بفريبد و به كام خود برسد . زيبا و شيوا سخن گفتن در همه جامعهها و براى همه انسانها جذاب بوده و شگرد هميشگى رهبران و افراد سودجو است . اين ويژگى، شباهت بسيارى به خصلت ديگر منافقان، يعنى چاپلوسى و تملق دارد.
2ـ.2 چاپلوسى
منافقان در روابط اجتماعى خود بدون آن كه به ضوابط اخلاقى پايبند باشند و تنها براى كسب منفعت آنى و زودگذر دنيايى، خود را به قطبهاى قدرت در جامعه نزديك مىكنند و با به كار بستن شيوههاى غير اخلاقى ـ از دروغ و ريا گرفته تا تملق و ثنا خود را در دل صاحبان مال و مقام جاى مىدهند . اينان كه راه نفوذ در ديگر انسانها را آموخته و نقطه ضعف و قوت هركسى را پيدا كردهاند، با ستايشها و تملق نابجا ، دامى پنهان مىگسترند و شكار خود را صيد مىكنند . با گستاخى و بىشرمى داد سخن مىدهند، و ناكرده را كرده و ناگفته را گفته جلوه مىدهند و خود و ممدوح خود را به شقاوت مىاندازند. امام علىعليه السلام اين ويژگى تركيبى منافق را چنين بيان كرده است : «منافق، بىشرم، كودن ، چاپلوس و تيرهبخت است .» (47) گفتنى است كه سركرده منافقان مدينه، عبدالله بن ابى سلول نيز با همين شيوه قصد اغفال على را ـ به خيال خود ـ مىكند؛ اما با كلام كوبنده حضرت روبهرو مىگردد «اى عبد الله ، تقوا پيشه كن نه نفاق كه منافق بدترين آفريده خدا است.» (48) شايد حديث ديگر امامعليه السلام نيز ناظر به همين ويژگى باشد؛ آن جا كه مىفرمايد : المنافق لسانه يسر وقلبه يضر؛ (49) «زبان منافق شادمان مىكند و دلش زيان مىرساند .» در حديث ديگرى كه نفس اماره را به منافق تشبيه كرده است ، وجه شبه آن دو را تملق نام مىبرد. (50)
2ـ.3 چندرنگى
از آنجا كه منافق در زندگى و اعتقادات خود، مردد و مذبذب است و وابستگى عقيدتى به هيچ مكتبى ندارد ، در زندگى روزمره و معاشرت اجتماعى خود نيز ثابت و استوار نيست و همواره به رنگهاى محيط، گروه، دوستان و آشنايان درمىآيد . اگر روزى ، توانگرى و گشادهدستى و خرج و انفاق در راه و كار مخصوصى ، رواج يابد ، او را از توانگران و سخاوتمندان مىبينم و اگر روزگارى ، درويشى و صوفيگرى سكه رايج بازار فخر فروشان گردد ، او را با كشكول گدايى مشاهده مىكنيم . اين تلون و رنگ به رنگى به منافق امكان زيستن و ايمنى مىدهد ؛ زيرا شناخته نمىشود و همرنگى با محيط ، او را يكى از اجزاى حقيقى و درست كار پيرامونش نشان مىدهد . او بهواقع بىرنگ و بىچهره است و هرلحظه و هرجا به مقتضاى حال رنگ عوض مىكند. نه عقد قلبى دارد كه بر آن بايستد و نه جوهرهاى كه با رنگ خود نمايان شود. منافق با اين كار از دنياى خود محافظت مىكند؛ چهره ساختگىاش را پوششى براى درون نازيبايش مىسازد؛ اظهار خير مىكند، اما در باطن جز شر و زشتى ندارد. (51) برخلاف شخص تقيهكننده كه باطنى نيكو و سيرتى زيبا دارد، اما در تنگناى زمانه و فشار روزگار، خود را بد سرشت و زشت نشان مىدهد تا در نهان دين خود را حفظ كند. منافق با جماعت، همرنگ است و اگر بميرد ، بر خاكستر و يا خاك كردنش ميان هندو و مسلمان نزاع درمىگيرد . هيچ كس او را دشمن خود نمىپندارد و او نيز دشمنىاش را بروز نمىدهد. او مبنايى براى رعايت امور اخلاقى ندارد و به فرموده امام على : عادة المنافقين تهزيع الأخلاق؛ (52) «به تغيير همواره خلق و خوى خود، عادت كرده است.»
2ـ.4 آسانگيرى بر خود و سختگيرى بر مردم
اگرچه منافق با چاپلوسى و زبانبازى ، خود را نزديك و صميمى نشان مىدهد و ادعاى محبت و علاقه دارد، در درون نه دوستدار است ، نه عيبپوش؛ بلكه كوچكترين عيبها را ديده و براى وقتى مناسب، ذخيره كرده است . او تنها با زبان به مردم احترام مىگزارد و به تحسين و تكريم ظاهرى آنها مىپردازد؛ اما در پس اين ظاهرسازى، مردم را نادان و حتى سفيه مىداند(53) ، و در عوض خود را صالح و مصلح و بىعيب و نقص مىبيند . امام علىعليه السلام در همين باره مىفرمايد : المنافق لنفسه مداهن وعلى الناس طاعن؛ (54) «منافق نسبت به خود مسامحه روا مىدارد و بر مردم خرده مىگيرد.»