امید بخش‌ترین آیه قرآن

امید بخش‌ترین آیه قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

در تفسیر فرات از بشر ابن شریح نقل شده که می‌گوید: روزی از امام باقر (ع) پرسیدم که امیدبخش‌ترین آیه قرآن کدام آیه است؟ حضرت فرمودند: اطرافیان شما در این باره چه نظری دارند؟

گفتم: آنها معتقدند آیه «قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله»؛ «ای بندگان من که بر نفس خویش اسراف کرده اید از رحمت خدا ناامید نباشید» امیدوارکننده ترین آیه قرآن است.

حضرت فرمود: اما ما اهل بیت چنین نظری نداریم. پرسیدم پس نظر شما در این مورد چیست؟ فرمودند: آیه «و لسوف یعطیک ربک فترضی»يعني «و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی» امید بخش ترین آیه قرآن است و منظور از آن شفاعت است.

سپس ادامه دادند: یکی از دلایل ترجیح این آیه این است که در آیه مورد نظر شما شرط برخورداری از آن رحمت واسعه، توبه و تسلیم و عمل نیک اعلام شده است، اما در آیه مربوط به شفاعت، هیچ قید و شرطی جز رضایت پیامبر مهربانی و رحمت وجود ندارد.

سبک زندگی

سبک زندگی اسلامی

در انتخاب همسر، همه آرزو دارند یک همسر خوب و شایسته انتخاب کنند اما واقعا «خوب» یعنی چه؟ خیلی از جوانان مجرد در آستانه ازدواج، در تعریف صفت خوب برای همسر آینده‌شان می‌مانند و نمی‌دانند ازدواج با چه کسانی ممنوع است.

خیلی از جوانان مجرد در آستانه ازدواج در تعریف صفت خوب برای همسر آینده شان می مانند و وقتی در این مورد از آنها سؤال شود، می‌گویند یک همسر خوب می خواهم. حتی پدر و مادرها هم می گویند دنبال یک مورد خوب می گردیم. همسر خوب واقعاً دارای چه ویژگی هایی است؟

از آنجا که معیارهای خوب از دیدگاه افراد مختلف متفاوت است، ما نمی توانیم مصداق خوب بودن شخص مورد نظر آنان را شناسایی کنیم. در مرحله تحقیق برای ازدواج نیز از این سؤال که آیا فلان شخص جوان خوبی هست یا نه، نمی توان به پاسخی در خور تصمیم گیری رسید. پس از این واژه در مباحث ازدواج استفاده نکنید و اگر کسی از این واژه استفاده کرد، بهتر است از او معنی خوب بودن را بپرسیم.

خانم ها وقتی برای خرید لباس یا وسایل منزل به بازار می روند، عادت دارند از فروشنده سؤال کنند آیا این کالا خوب است یا نه؟ آقایان نیز در خرید میوه و وسایل دیگر نیز همین طور عمل می کنند و معمولاً هیچ بقالی نمی گوید «ماست من ترش است» مگر اینکه از او تقاضای ماست ترش کنید! معیار خوب بودن از دیدگاه فروشنده شاید آن است که آن لباس یا پارچه زودتر فرسوده و پاره می شود و شما دوباره می آیید و از من خرید می کنید! به همین ترتیب، واژه خوب می تواند معانی متعددی داشته باشد که همه بستگی به دید اشخاص دارد. بنابراین، موضوع ملاک و معیار بحثی بسیار جدی در همسریابی است.

تفاوت معیارها

نکته دیگر در این خصوص تفاوت معیارهاست. آیا می توان برای همه دردها یک نسخه تجویز کرد؟ آیا باید معیارهای یک همسر شایسته در همه یکسان باشد؟اگر معتقد به این نکته هستیم که هر پسری به درد هر دختری و هر دختری به درد هر پسری نمی خورد، چطور می شود با وجود سلیقه ها، ملاک ها و معیارهای ثابت و قطعی ارائه داد. نمی توان برای ازدواج فرمولی تعیین کرد که حاصل آن همسر شایسته برای افراد مختلف باشد و بطور یقین نمی توان معیارهایی را در نظر گرفت و بعد بطور کلی نتیجه گرفت فلان شخص خوب یا بد است.

برای آنکه بتوانیم با این بحث اصولی و منطقی برخورد کنیم، باید به این سؤال اساسی پاسخ دهیم که هدف ما از ازدواج چیست و اگر جوانی ده ملاک و معیار برای خود دارد، کدامیک اصلی و کدامیک فرعی است؟ اولویت این ملاک ها چگونه تعیین می شود؟ از کدام ملاک ها می توان صرفنظر کرد و کدام ملاک را باید شرط لازم تداوم زندگی شمرد؟

هدف از ازدواج

اگر فلسفه ازدواج برای ما مشخص شود، معیارهای ما برای انتخاب همسر همان معیاری می شود که ما را به آن مقصود نزدیک می کند و معیارهایی معرف کسی است که دختر یا پسر را می شناسد که با مقصود اصلی ما از ازدواج ارتباط ندارد، از فهرست ملاک و معیارها حذف می شود اما هر چند آن معیارها از نظر ارزش و محتوا نکات خوب و ارزشمندی باشد، باید آن ها را از فهرست خود خارج سازیم تا زودتر به نتیجه برسیم.

مثلاً اگر جوانی بگوید من می خواهم با کسی ازدواج کنم که در سیر و سلوک به فلان مرحله رسیده باشد، باید از او بپرسیم همسر می خواهی یا مرشد؟ این جوان باید بداند که هر چه ملاک ها را متفاوت و متنوع کند و انتظارات خود را افزایش دهد، به نتیجه درست نمی رسد. بطور مثال اگر کسی بگوید من همسری می خواهم که بتواند در کار کمکم کند مثلاً چون من مهندس عمران هستم، همسری می خواهم که رشته اش کامپیوتر باشد که بتواند با طراحی کامپیوتری، همکار خوبی برای من باشد، اگر این همسر بعد از ازدواج نتواند همکار خوبی برای او باشد تکلیف چیست؟ آیا در ادامه زندگی با او تجدید نظر می کند؟ آیا خللی در تداوم زندگی مشترک او بوجود نخواهد آمد؟ همه این حرف ها برای اسن است که تأکید کنیم در انتخاب همسر امور دیگر را دخیل نکنید. مسائل زناشویی به همکاری و مسائل جانبی دیگر که همسرتان ممکن است با آن به شما یاری برساند، ربطی ندارد.

قرآن ما را از سردرگمی در این خصوص رهایی می بخشد و آن فلسفه یک جمله بیش تر نیست « لِتَسکُنوا إلَیها». ازدواج فقط یک هدف را دنبال می کند و آن آرامش و تسکین آدمی است. هر معیاری که آرامش بیشتر شما را تضمین کند، باید بیش تر مورد توجه شما قرار گیرد و باید اولویت را به آن معیار بدهید. پس هر معیاری که با آرامش شما در تناقض بود، باید حذف شود.

یک اصل اساسی در ازدواج مسأله «کفویت» یا همان «همتایی» و برابری با یکدیگر است. چون ا اصلی ترین مسأله که در ازدواج موجب آرامش آدمی می شود، اصل همتایی است و مهم ترین و اصلی ترین مسأله در کفویت، ایمان است چون مؤمن کفو مؤمن است. به عبارت دیگر، کفویت همسنگی در ویژگی های فرهنگی اجتماعی و اقتصادی است و رعایت اعتدال، رشد و تکامل معنوی و اخلاقی را در پی دارد.

اما چنانچه در زندگی روزمره شما مسائل مادی مؤثر است باید حتماً به کفویت اقتصادی دو خانواده توجه کنید.گاه خانواده های مؤمنی را می بینیم که در حد معمولی ایمان دارند و به معنای متعارف مؤمنند و پس از ازدواج با مشکلاتی مواجه می شوند. تنها علت این عدم موفقیت، اختلاف طبقاتی یا اختلاف اقتصادی یا اختلاف فرهنگی است.

در ازدواج باید به دو منظر توجه داشته باشیم. یعنی یک چشم به آنچه هست داشته باشیم و یک چشم به آنچه آرزوی آن را داریم.مثالی می زنیم. اگر من انسان کم حرفی هستم باید همسری انتخاب کنم که مثل خودم کم حرف باشد یا تا حدودی هم جهت با من باشد یا برعکس مکمل من یعنی پر حرف باشد؟ باید ببینم آیا کم حرفی ام را نقطه ضعف محسوب می کنم یا ویژگی خوبی می دانم؟ اگر نقطه ضعف است، مکمل آن کفو من است و اگر آن را ویژگی خوبی می دانم، به دنبال هم جهت خویش باشم. راه دیگر برای این شناخت، دوستانی هستند که انتخاب کرده ام؛ ببینم بیشتر تمایل به دوستان کم حرف دارم یا پر حرف؟ با این روش ها می توان مصادیق کفویت را شناسایی کرد. نهایت آنکه کفو شما کسی است که شما با او احساس آرامش می کنید.

ازدواج از روی هوس؛ خانه‌ای روی آب

هوس از خطرناکترین پایه هاى ازدواج است. «هوس» را نباید با لذت هاى مشروع جنسى که انگیزه فطرى ازدواج است اشتباه گرفت.«هوس» یک سلسله خیالات خام و محاسبات غلط و غیر عاقلانه است که با نوسانات بى رویه و کامجویى هاى شیطنت آمیز و حیوانى آمیخته است. تکیه گاه هوس ارزش هاى زودگذر و ناپایدار و احیاناً کودکانه یا احمقانه است. ضمانت بقای ازدواج هایى که بر اساس هوس شکل چیزهایی هستند به ناپایدارى ی حباب روى آب.

الگوى این ازدواج ها گاهى فیلم هاى سینما، و گاهى ازدواج ها و طلاق هاى خواننده ها و هنرپیشه هاست.غافل از اینکه برخی از افراد مشهور برای اینکه اسمشان سر زبان ها بماند، مجبورند یک روز ازدواج و روز دیگر طلاق بگیرند تا عکس و تفصیلات این جدایى یا آن ازدواج،صفحات جراید بازارى را پر کند. نمونه دیگر ازدواج هاى هوسى به دلیل فلان ژست و ادا در کنار دریا یا مثلا ابراز احساسات موقع مشاهده فلان مسابقه ورزشى و مانند آن صورت مى گیرد. یعنی 2 نفر وقت تماشای فوتبال احساسات مشابه بروز می دهند یا ژست های مشابه می گیرند، توجهشان به یکدیگر جلب می شود و این جلب توجه می شود پایه ای سست برای زیر یک سقف رفتن.

از نمونه هاى دیگر ازدواج هاى هوسى ازدواج هایى است که از صفحات مجلات و جراید سرچشمه می گیرد.مثلا فلان آقا در مجله در صفحه مخصوص آگهى هاى ازدواج مى خواند:«دوشیزه اى هستم 29 ساله، قد... سانتیمتر،درآمد... تومان در ماه، علاقه مند به موسیقى و گردش و تفریح و پیک نیک! خواهان ازدواج با مردى سبزه و گندم گون که طول قامتش... سانتى متر و خوش تیپ و خوش آهنگ و خوش برخورد و خوش رو و خوش حرف باشد، درآمد مطرح نیست، هر چه آید خوش آید!...»این آگهى توجه او را جلب مى کند و چون هم خود را واجد شرایط مى بیند و هم طرف را، از طریق دفتر همان مجله - با حفظ حق دلالى - با او تماس مى گیرد و طرح این ازدواج میمون با وساطت همان مجله ریخته می شود. بعد از ازدواج که عقلشان آمد سرجایش،تازه به این فکر می افتند که مگر مى خواستند تیرآهن یا الوار بخرند که به طول و عرض و قامت دلخوش کردند. بعضى از ازدواج ها مخلوطى است از «هوس» و «تجارت» که دردسرهای هر دو را یک جا دارند.

برای دوری از ازدواج های هوسی چه باید کرد؟

پیشوایان بزرگ ما بیش از هر چیز روى مزایاى روحى،فکرى و اخلاقى همسران تکیه کرده اند، به همین دلیل توجه به تربیت خانوادگى، اصالت، روح فداکارى، محبّت و صمیمیت پاکدامنى و نجابت، ایمان و تقوا بسیار ضروری است. پیامبر اکرم (ص) فرموده اند: از گیاهان خوش آب و رنگى که در نقاط متعفن و آلوده مى رویند، بپرهیزید. منظور، زنان خوش آب و رنگى هستند که در محیط هاى ناپاک و خانواده هاى آلوده پرورش یافته اند.

ازدواج با اینها ممنوع!

با هر کسی که از در وارد شد، نمی شود ازدواج کرد. زندگی زیر یک سقف، شرایطی می طلبد که فقدان هر یک از آنها، عرصه را برای 2 طرف آنقدر تنگ می کند که بعد از یک مدت سایه همدیگر را با تیر می زنند. با آدمی که کمبودهای زیر را دارد ازدواج نکنید تا به اسلحه برای زدن سایه او احتیاج نداشته باشید.

- کسانی که به بلوغ فکری، عاطفی و اجتماعی نرسیده اند. این نقایص، با کمی دقت در رفتار آنها خیلی بلند داد می زنند. به سن توجه نکنید؛ بعضی ها 200 ساله هم که باشند اندازه یک بچه دبستانی هم از زندگی درست دستگیرشان نمی شود.

- افرادی که اختلالات روانی مانند سوءظن شدید دارند. خودتان هم بعد یک مدت، روانی می شوید از بس می بینید موبایلتان چک می شود، کیفتان زیر و رو می شود و خسته می شوید از اینکه دائم باید توضیح بدهید در حال توطئه چینی برای دزدیدن سرمایه همسرتان نیستید.

- افرادی که فاقد توانایی در برقراری ارتباط اجتماعی هستند. ناسلامتی با مجسمه که نمی خواهید ازدواج کنید. 4 تا فامیلتان 2 بار ببینند همسرتان همینطور بر و بر نگاهشان می کند و هیچ تلاشی برای صمیمی شدن از خودش نشان نمی دهد، سوژه خنده دستشان می آید.

- کسانی که عقب ماندگی ذهنی دارند.

- کسانی که استقلال مالی ندارند. فکرش را بکنید برای خرید یک جفت جوراب مجبور باشید بی خودی مجیز پدر شوهرتان را بگویید تا سر کیسه را شل کند و برایتان جوراب بخرد. زندگی هزار جور خرج دارد و مرد باید دستش در جیب خودش باشد نه بابایش.

- کسانی که اختلالات جنسی دارند.

- آنهایی که احساس شدید خود بزرگ بینی دارند. نمونه هایش دور و بر همه ما به وفور یافت می شود. برای چند دقیقه هم زیادی غیرقابل تحمل هستند چه برسد به یک عمر زندگی.

- آنهایی که مسئولیت پذیر و متعهد نیستند.

- افراد تحمیلی (افرادی که از قبل توسط خانواده در نظر گرفته شده اند ).

- افرادی که احساسات و عواطف خود را بیان نمی کنند چون تا آخر عمر دلتان لک می زند برای شنیدن جمله دوستت دارم.

- کسانی سابقه طلاق (نامناسب) دارند.

- افرادی که تفاوت سنی فاحشی دارند.

- افرادی باتفاوت شخصیتی و تیپ های ناهمخوان.

- افرادی با فاصله طبقاتی زیاد. خودشان هم مشکلی نداشته باشند سر کادو خریدن برای اقوام آن کسی که وضع مالی‌اش بهتر است، اختلاف پیدا می کنند.

- افرادی که تفاوت فرهنگی، اجتماعی و تحصیلی زیاد دارند.

- اختلاف در تناسب چهره و اندام به صورت فاحش.

- افراد معتاد به مواد مخدر،الکل و دارو.

- افرادی که خانواده آنها مخالف ازدواجشان است. خانواده‌های موافق، هزار جور سنگ می اندازند وای به اینکه مخالف باشند.

- افرادی که زود عصبانی می شوند.

- افراد غیر مسئول و وابسته شدید به دیگران ( به خصوص والدین )

- افرادی که دیگران را کنترل می کنند، درخواست کمک نمی کنند و به تنهایی تصمیم می گیرند.

- افرادی که هنوز زخم دلشان به دلیل روابط ناموفق قبلی جوش نخورده است.

 

احادیثی در مورد غیبت

 

حدیث هایی درمورد غیبت

حضرت محمد (ص) : هرکه مرد یا زن مسلمانی را غیبت کند ، خداوند تعالی چهل روز و شب نماز و روزه او را قبول نکند ، مگر اینکه کسی که غیبتش را نموده از وی در گذرد.  جامع الاخبار صفحه ۱۰۹

—————————————-
امام صادق (ع) : غیبت ،حسنات ( خوبی ها و نیکی ها ) را از بین می برد همانطور که آتش هیزم را از بین می برد. خداوند بزرگ به موسی وحی می فرمود : غیبت کننده اگر توبه کند آخرین کسی است که وارد بهشت میشود و اگر توبه نکند نخستین کسی است که وارد آتش می گردد.  بحارالانوار جلد ۷۵ صفحه ۲۵۷ حدیث ۴۸

—————————————-
امام صادق (ع) : غیبت نکن که غیبتت می کنند ( غیبت کسی را نکن که غیبتت می کنند ) برای برادرت چاه مکن که در آن می افتی چون همانطور که برخورد می کنی با تو برخورد میشود. ( هر جوری رفتار کنی همانطور باخودت رفتار می کنند ) بحارالانوار جلد ۷۵ صفحه ۲۴۸ حدیث ۱۶
—————————————-
ابوذر می گوید به رسول خدا گفتم : غیبت چیست ؟ فرمود : برادرت را به آنچه دوست ندارد یاد کنی.گفتم ای رسول خدا اگر آنچه ( خصلتی ) که می گوییم در او باشد چه ؟ فرمود : بدان ، اگر آنچه را که در او هست یاد کنی ( بگویی ) غیبت او را کردی ، و اگر آنچه را که در او نباشد ( بگویی ) یاد کنی پس به او بهتان ( تهمت ) زدی.  وسائل الشیعه جلد ۸ صفحه ۵۹۹ حدیث ۹

—————————————-
حضرت محمد (ص) : هرکه در ماه رمضان مسلمانی را غیبت کند به روزه اش پاداش داده نمیشود.جامع الاخبار صفحه ۱۰۹

—————————————-
حضرت محمد (ص) : روزه دار اگرچه در رختخوابش خوابیده باشد در حال عبادت است مادامی که مسلمانی را غیبت نکند. سفینة البحار جلد ۲ صفحه ۳۳۷

—————————————-
حضرت محمد (ص) : هرکه برادر مومن خود را در حضورش مدح گوید و در پشت سرش غیبت کند عصمت میان آن دو قطع میشود. امالی صدوق مجلس ۸۵ حدیث ۲۱

—————————————-
حضرت محمد (ص) : از غیبت و سخن چینی بر حذر باش زیرا غیبت روزه را میشکند و سخن چینی موجب عذاب قبر است.تحف العقول مواعظ النبی (ص)

—————————————-
حضرت محمد (ص) : از غیبت دوری کنید که غیبت سخت تر از زنا است زیرا مرد زنا میکند و توبه می نماید و خداوند توبه او را می پذیرد ولی غیبت کننده آمرزیده نشود مگر آنکسی که غیبت او را نموده وی را ببخشد.مجموعه ورام جلد ۱ صفحه ۱۱۵

—————————————-
حضرت محمد (ص) : هرکه از آبروی برادر ( دینی ) خود در موقع غیبت دیگران دفاع نماید بر خداوند حق است که او را از آتش دوزخ آزادش کند.مجموعه ورام جلد ۱ صفحه ۱۱۹

—————————————-
حضرت محمد (ص) : حد غیبت آنست که بگوئی درباره برادرت آن صفتی را که او دارد ( و او از شنیدنش بدش آید ) پس اگر آنچه را که او ندارد بگوئی بهتان و تهمت است.ارشاد القلوب دیلمی صفحه ۱۹۰

—————————————-
حضرت محمد (ص) : کفاره غیبت این است که برای کسی که غیبت او را نموده ای ( از خدا ) طلب آمرزش کنی.  طرائف الحکم جلد ۲ صفحه ۳۵۵ نقل از امالی طوسی

—————————————-
حضرت محمد (ص) : زبانت را نگهدار زیرا نگهداری زبان صدقه ایست که به خودت می دهی سپس فرمود: هیچ بنده ای حقیقت ایمان را نشناسد تا مقداری از زبانش را نگهدارد ( هرچه خواست نگوید ) اصول کافی جلد ۳ باب الصمت و حفظ اللسان حدیث ۷

—————————————-
حضرت محمد (ص) : هرکه سخنش را از عملش نشمارد خطاهایش زیاد شود و عذابش فرا رسد.  اصول کافی جلد ۳ باب الصمت و حفظ اللسان حدیث ۱۵

—————————————-
حضرت محمد (ص) : کسی که مردم از زبان او بترسند پس او از اهل دوزخ است.بحارالانوار جلد ۷۷ صفحه ۴۶
—————————————-
حضرت محمد (ص) : از فحش و بدگویی دوری گزینید زیرا که خداوند عزوجل بدگوی بد زبان را دوست ندارد.  خصال صدوق باب الثلاثه حدیث ۲۰۳

—————————————-
حضرت علی (ع) : دردناکترین مردم ( در قیامت ) غیبت کننده است.  غررالحکم جلد ۲ صفحه ۳۸۱ حدیث ۲۹۱۱
—————————————-
امام صادق (ع) : کسی که آنچه را از مومنی دیده یا شنیده بگوید ، او از کسانی است که خدا درباره آنان فرمود : کسانی که دوست دارند گناه و فساد در بین مومنان پخش شود عذاب دردناکی برای آنان خواهد بود.  وسائل الشیعه جلد ۸ صفحه ۵۹۸ حدیث ۶

—————————————-
حضرت محمد (ص):از بدترین بندگان خدا کسی است که مجالست او برای بدگوئیش ناخوشایند باشد ( مردم از همنشینی او بیزار باشند ).   طرائف الحکم جلد ۲ صفحه ۱۵۷

—————————————-
حضرت محمد (ص) : خداوند زبان را طوری عذاب فرماید که هیچ یک از اعضاء را آنچنان عذاب نکند ، زبان گوید پروردگارا مرا عذابی نمودی که چیز دیگر را عذاب نکردی ، پس به آن گفته میشود از تو کلمه ای خارج شد که به مشارق و مغارب زمین رسید و به وسیله آن سخن ، خون محترم ریخته شد و مال محترم غارت گردید و ناموس محترم دریده شد،به عزت و جلالم سوگند تو را عذابی کنم که هیچ یک از اعضاء دیگرت را آنچنان عذاب نکرده باشم.اصول کافی جلد ۳ باب الصمت و حفظ اللسان حدیث ۱۶ و ۱۷

—————————————-
حضرت محمد (ص) فرمود: وقتی در انجمنی که تو هستی درباره مردی بد می گویند آن مرد را یاری کن و آن گروه را از بد گویی باز دار و از آنجا برخیز.  نهج الفصاحه حدیث ۲۴۷

—————————————-
حضرت محمد (ص) فرمود : زبان خود را از بدگویی مسلمانان باز دارید ، اگر کسی مُرد درباره او به نیکی سخن گویید.  نهج الفصاحه حدیث ۲۶۴

—————————————-
حضرت محمد (ص) فرمود : از غیبت بپرهیزید که غیبت از زنا سخت تر است ، کسی که زنا میکند و توبه میکند خدا توبه او را می پذیرد ، ولی آنکه غیبت میکند گناهش آمرزیده نمیشود تا آنکه غیبت او را کرده است از گناهش بگذرد.  نهج الفصاحه حدیث ۹۹۶

—————————————-
حضرت محمد (ص) فرمود : روزه دار از آن هنگام که صبح میکند تا به شب در رود مادام که غیبت نکند در عبادت است و همین که غیبت کرد روزه او پاره شود. نهج الفصاحه حدیث ۱۸۵۵

—————————————-

حضرت محمد (ص) فرمود : غیبت آن است که برادر خود را به چیزی که دوست نداری یاد کنی.  نهج الفصاحه حدیث ۲۰۴۴

—————————————-
حضرت محمد (ص) فرمود : کفاره کسی که عیب وی کرده ای این است که برای او آمرزش بخواهی.  نهج الفصاحه حدیث ۲۱۴۳

—————————————-
حضرت محمد (ص) فرمود: هر چیزی که دوست نداری رو بروی برادر خویش کنی غیبت است. نهج الفصاحه حدیث ۲۶۵۵
—————————————-
حضرت حضرت محمد (ص) فرمود : هرکه برادر مسلمانش را در حضور او غیبت کنند و تواند یاریش کند یاری وی نکند خدا او را در دنیا و آخرت خوار کند.  نهج الفصاحه حدیث9 ۲۹۴

 

اانکته در مورد دعای عهد

11 نکته بسیار مهم در دعای عهد

 

 

پای کلام دلنشین استاد حجت الاسلام والمسلمین قرائتی درنگی می‌کنیم تا با مروری بر این دعای شریفه، درس‌های نهفته در آن را بیاموزیم. 

 

1ـ علاقه به امام زمان علیه السلام باید جمعی باشد.

در دعای عهد داریم که: «اللَّهمَّ بَلغَ مَولَانَا الاَمامَ المَهدِیَّ القَائِمَ بِاَمرِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ عَلَی آبَائِهِ الطَّاهِرینَ عَن جَمیِعِ المُومِنیِنَ والمَومِنَات»، به امام زمان ابلاغ کن، از طرف چه کسی؟ «عن جمیع» از طرف همه مؤمنین و مؤمنات «عن جمیع المؤمنینَ والمُؤمنات» این خودش یک مطلب مهمی است.

 

2ـ امام جهانی باید مریدش هم جهانی فکر کند.

وقتی زیارت می‌رویم بگوییم که این زیارت به نیابت از همه‌ی مؤمنین و مؤمنات. صدقه می‌دهیم بگوییم. دفع بلا از همه‌ی مؤمنین و مؤمنات بشود. نگوییم: خدایا، مؤمنینی که در این مسجد نماز خواندند بیامرز. حالا مؤمنینی که در مسجد دیگر نماز خواندند چه؟ همه را بگو. چرا می‌گویی: خدایا کسانی که در این هیأت سینه زده‌اند. چقدر تنگ نظر هستی! چقدر فکرت کوچک است. مگر تو منتظر امام بین‌المللی نیستی؟ امام جهانی باید مریدش هم جهانی فکر کند. کسی که منتظر اصلاح عمومی است، باید خودش هم عمومی فکر کند. خودم و بچه‌ام و هیأتم و مسجدم و برایش هیچ فرقی نکند. «عَن جَمیعِ المُؤمِنینَ و المُؤمِنَات.»

 

3ـ علاقه به امام زمان علیه السلام بدون مرز است.

این علاقه بدون مرز، از کجای دعای عهد فهمیده می‌شود؟ این جمله که می‌گوید: «فِی مشَارقِ الارضِ و مغَاربَها» در مشرق‌ها و مغرب‌ها، «وَسَهِلهَا وَجَبَلهَا»

زمین‌های هموار و کوهستانی، «و بَرِّها و بَحرها» دریا و خشکی، ببینید این دعا چقدر سازنده است. چه اصراری داریم که بگوییم من چه هستم و من چه هستم؟ همه، دریا و خشکی. سطحی و کوهستانی، مشرق و مغرب، علاقه بدون مرز. خیلی قشنگ است.

 

4ـ شریک کردن والدین در دعا و زیارت برای امام زمان علیه السلام

در دعای عهد می‌گویی: ای امام زمان! سلام می‌کنم از طرف خودم، و از طرف «والدیَ» (= پدر و مادرم) و «وُلدی» (= فرزندانم)؛ یعنی هم نسل گذشته، هم نسل آینده را در نظر می‌گیری.

 

5ـ چه مقدار به امام زمان علیه السلام صلوات بفرستیم؟

این دعا می گوید که : «و زِنهَ عَرشِ الله و مدادَ کَلمِاتِه» به مقدار وزن عرش خدا و به مقدار کلمات الهی، «و مُنتهَی رِضَاه» به اندازه آخرین درجه‌ی رضایت او، «وَعَدَدَ مَا احصَاهُ کِتَابُهُ» به عدد آنچه کتاب شمارش کرده، «وَ احَاطَ بِهِ عِلمُه» به عدد علمت.

یعنی مهدی جانای امام زمان! سلام بر تو به عدد وزن عرش، به عدد هر چه که نوشته شده، به عدد هر چه خدا بر آن علم دارد... به تو سلام و درود می‌فرستم.

 

6ـ اعلام هر روزه علاقه به امام زمان (علیه السلام)

یک کسی هر روز زنگ می‌زند که آقا دوستت دارم. می‌گوید: «اللَّهم أجَدِّدُ لَهُ فِی هَذَا الیَومِ وَ فِی کُلُ یَوم» مهدی جان، امروز و هر روز، «اُجَدِّدُ» یعنی بیعتم را تجدید می‌کنم.

 

7ـ علاقه رو به رشد

علاقه‌ی رو به رشد یعنی چه؟ می‌گوید: «عَهداً» بعد از عهداً می‌گوید «وَ عَقداً» بعد از عقداً می‌گوید «وَ بَیعهً» الله اکبر! چه خبر است؟ مهندسی‌اش را می‌بینید.

عهد یعنی تعهد، در دعای عهد می‌گوییم: ای امام زمان! سلام و صلوات بر تو، این سلام من عهد است. یعنی با تو تعهد می‌کنم. تعهد می‌کنم یعنی قرار می‌گذارم بین خودم و خدا، بعد می‌گوید: «عهد» کَم است. پر رنگش کن، «عقد». دو نفر ممکن است با هم عهد ببندند، وعده داشته باشند، اما به هم گره نخورند. «عقد» یعنی گره.

ممکن است عهد باشد، عقد هم باشد، اما تسلیم نباشد. می‌گوید: «وبِیعهً»، تسلیم است. یعنی باز هم پررنگش می‌کند. «عهداً» تعهد با حضرت مهدی علیه السلام، «عقداً» عقد با امام زمان علیه السلام، «وبیعهً» بیعت کنید با او و تسلیم شوید.

 

8ـ علاقه افتخارآمیز

چقدر خوب است این تابلو شود. علاقه حتمی، می‌گوید: « فی رَقبتِی» یعنی به گردن من «رَقبَ» یعنی گردن. ممکن است کسی علاقه داشته باشد ولی افتخار نکند. می‌گوید: نه، علاقه افتخار آمیز.

 

9ـ علاقه همراه با همه مراحل

در دعای عهد ‌می‌گوید: «وَاجعَلنِی مِن انَصارهِ و اَشیاعهِ وَ الذَّابینَ عَنه وَ اجعَلِنی مِن المُستَشهَدِینَ بَینَ یَدَیهِ» تمام مراحل حضور را داشته باشم. آخر گاهی وقت‌ها انسان یک کسی را دوست دارد در حدی که مثلاً یک میلیون به او وام بدهد. ولی به او می‌گوید: می‌توانم همسفر باشم، می‌گوید: نه، همسفر نه، بابا این پول را بگیر و خودت برو. عقب ما نیا.

گاهی یک کسی می‌گوید: عقب من بیا، به تو پول نمی‌دهم اما می‌خواهی بیایی در ماشین سوار شو تو را ببریم. یعنی از یک جهت یک جایی پر رنگ است، یک جایی کمرنگ است.

دعا می‌گوید: خدایا قرار بده مرا «انصَارِهِ»، «وَ اشیَاعِهِ»، شیعه یعنی دنباله رو یعنی من دنبال تو هستم، «انصار» و نصرت در جایی است که نیاز به کمک هست. «وَالذّابّینَ عَنهُ» از تو دفاع می‌کنم. اگر کسی بگوید بالای چشمت ابرو است، برخورد می‌کنم. «وَالذّابّینَ عَنهُ» از تو دفاع می‌کنم. اگر کسی بگوید بالای چشمت ابرو است. برخورد می‌کنم. «والذابین عنه» ما اجازه نمی‌دهیم که کسی جسارت کند. غیرت دینی داریم. تعصب داریم و افتخار هم می‌کنیم. اینکه می‌گویند: تعصب بد است. آدم متعصبی است، تعصب در کار شخصی بد است. تعصب روی لهجه، فارس از فارس، ترک از ترک، لر از لر، عرب از عرب، عجم از عجم، این تعصب‌ها بد است. یعنی به خاطر لهجه کمکش می‌کنم. به خاطر همشهری‌گری تعصب می‌کنم. در انتخابات می‌گویم چون این همشهری من است. فامیل من است. همسایه من است. این تعصب‌ها بد است. اما اگر فهمیدی یک چیزی حق است، دیگر، باقی‌ها باطل است. آنجا که حق است باید تعصب داشته باشی. انحصار طلبی در حق خوب است. اولین انحصار طلب، خود خداست. چون می‌گوید: «لا اله» هیچ کس را قبول ندارم، «الا الله»! جز خدا، باقی‌ها را دور بریز.

 

10ـ علاقه عاشقانه

در دعا می‌گویی: «طَائِعاً غَیرَ مُکرَهٍ» یعنی مهدی جان! من که در دعای عهد با تو سلام می‌کنم، از روی عشق زیارت می‌کنم نه روی اکراه!

 

11ـ علاقه و عمل در خط رضایت او

«عَلَی طَاعَتِکَ وَطَاعهِ رَسُولِک» یعنی مهدی جان! من را از شیعیان قرار بده. منتها طبق آن چیزی که تو گفتی. هر استقامتی مهم نیست. استقامتی مهم است که «قالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ استَقامُوا» (فصلت/ 30) استقامت بر اساس الله باشد. این مهم است. «کَما اُمرت»( هود/ 112) یعنی همانطور که مأمور هستی. یعنی طبق امر ما استقامت کن نه طبق یک دندگی و لجبازی و سلیقه. اگر کسی یک سلیقه‌ای داشت و روی سلیقه‌اش هم استقامت کرد، این استقامت نیست، یک دندگی است. استقامتی ارزش دارد «کما أمرت»، که طبق مأموریت باشد. استقامتی ارزش دارد که در خط خدا و رسول خدا  و ولی خدا علیهم السلام باشد: «عَلَی طَاعَتِکَ وَ طَاعهِ رَسُولِک.»

 

وسوسه،مسخره کردن،نگاه حرام


وسوسه و شک
بحث درباره‌ ضدّ یقین است و آن «وسوسه» است، که به صاحب آن وسواس می‌گویند. وسوسه ضدّ یقین است، و یک رذیله‌ بسیار بزرگی است. این رذیله از رذیله‌ جهل خیلی مهم‌تر است. دنیا و آخرت انسان را تباه می‌کند. انسان را به بدبختی‌ها می‌کشاند. چه بسیار از خانواده‌ها را که از هم پاشانده است، و منجر به طلاق، منجر به بدبختی‌ها و منجر به عقده‌ها برای بچه‌ها شده است. چه بسا که این رذیله، افراد را از جامعه مطرود کرده و یک حالت گوشه‌گیری به او داده است؛ و اگر اسم آن را به جای وسواسی، دیوانگی بگذاریم، اشتباه نکرده‌ایم. وسواس یعنی دیوانه.  مرحوم ثقه الاسلام کلینی ـ رحمه الله ـ در جلد اول اصول کافی، در باب عقل و جهل چنین نقل می‌کند: کسی آمد خدمت امام صادق ـ علیه السّلام ـ و از عقل کسی تعریف کرد؛ در ضمن تعریف گفت: یابن رسول الله! این فرد در وضو و نماز وسواس است. حضرت فرمودند: عجب عاقلی است که تابع شیطان است و به اندازه‌ای تبعیّت او از شیطان معلوم است که اگر از خودش بپرسند که کارهای تو کارهای عاقلانه است یا کارهای شیطانی، خودش هم می‌گوید کارهای شیطانی.[1]  به طور فشرده، درباره‌ وسواسی سه بحث باید بکنیم. یکی معنای وسوسه و اقسام آن. یکی هم اینکه وسوسه از کجا سرچشمه می‌گیرد؛ و یک بحث هم اینکه این صفت رذیله‌ خطرناک را چطور باید معالجه کرد.  رحمانی  انسان دو نحوه خطورات دارد. یک نحوه مربوط به خدا است و آن بُعد رحمانی انسان است؛ که به آن الهامات رحمانی و وحی می‌گویند. افرادی که رابطه با خدای‌شان محکم باشد، از این نحوه خطورات زیاد دارند. یعنی در حالی که ملائکه را نمی‌بیند اما ملائکه به طوری که این نفهمد،‌به نحو خطور، حقیقت را در دل او می‌اندازد. از نظر قرآن و روایات به خوبی استفاده می‌کنیم که مؤمن الهام دارد. راه واقعی را ملائکه به مؤمن نشان می‌دهند. اگر رابطه با خدایش محکم باشد، می‌تواند به خودی خود راه را پیدا کند. و به این الهام در قرآن شریف هدایت گفته شده است. یعنی عنایت خاصّ خدا. در اول سوره بقره می‌فرماید: «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ الَمَ ، ذلِکَ الْکِتابُ لارَیْبَ فیهِ هُدیً لِلْمُتَّقینَ»  این قرآن، که شکّ و شبهه‌ای در او نیست، افراد با تقوی را هدایت می‌کند. در همین سوره می‌فرماید: «هُدیً لِلنّاسِ»[2] یعنی قرآن هادی است برای همه.  «اِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ اِمّا شاکِراً وَ اِمّا کَفُوراً»[3]  پیامبر آمده برای هدایت همه. اما این هدایتی که در اول سوره بقره گفته شده، یعنی الهام. یعنی عنایت خاص خدا. در جای دیگر می‌فرماید:  «قَدْ جآءَکُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ و کِتابٌ مُبینٌ یَهْدی بِهِ اللهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ بِاِذْنِه وَ یَهْدیهِمْ اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»[4]  خدا به واسطه‌ی این قرآن، راه‌های سلامتی را به انسان نشان می‌دهد. اما نه به همه، بلکه به افرادی که خدا از آنها راضی باشد. به افرادی که دست عنایت خدا روی سرشان باشد. از ظلمت‌ها آنان را به نور می‌کشاند؛ و نور خدا در دلشان جلوه‌گر می‌شود. «وَ یَهْدیهِمْ اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» راه راست، آن راهی که منجر به بهشت می‌شود، راه خداوند به واسطه‌ی قرآن، به اینها نشان می‌دهد. نظیر این دو آیه‌ای که خواندم در قرآن زیاد است که مؤمن الهام دارد. مؤمن یک خطوراتی دارد که به واسطه‌ی آن خطورات می‌تواند حقّ را از باطل و باطل را از حق تمیز بدهد. به قول قرآن می‌تواند راههای سلامتی را پیدا کند.  معمولاً این طور افراد در بن‌بست‌ها نمی‌مانند. هر چه رابطه‌ی با خدا بیشتر باشد، این الهامات بیشتر است. امام سجاد ـ علیه السّلام ـ به زینب مظلومه ـ علیها السّلام ـ فرمود:  «اَنْتِ بِحَمْدِ اللهِ عالِمَهٌ غَیْرُ مُعَلَّمَهٍ وَ فَهِمَهٌ غَیْرُ مَفَهَّمَهٍ»[5]  زینب جان! تو یک عالِمی هستی که معلم ندیدی و یک فهمیده‌ای هستی که کس چیزی یاد تو نداده است. یعنی اگر به مقام‌هایی رسیده‌ای، به واسطه‌ی تجلّی نور خداست؛ به واسطه‌ی خطورات از عالم غیب و از طرف رحمن بر تو است. این راجع به مؤمن.  خطورات شیطانی  اما اگر انسان رابطه‌اش با خدا محکم نباشد، یا العیاد بالله فاسق باشد، گناهکار باشد، یا العیاذ بالله کافر باشد، هر چه سقوطش بیشتر باشد خطوراتش از نفس امّاره و از شیطان بیشتر می‌شود و یک خطوراتی هم از رفیق بد به او می‌شود. مبتلا می‌شود به رفیق بد.  «اِنَّ الشّیاطینَ لَیُوحُونَ اِلی اَوْلیآئِهِمْ لیُجادِلُوکُمْ»[6]  افراد فاسق و افرادی که سقوط کردند، آنها از طرف شیطان الهام می‌شوند که بیایند با شما مجادله و مباحثه کنند. در آخرین سوره قرآن می‌فرماید:  «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ ، مَلِکِ النّاسِ ، اِلهِ النّاسِ ، مِنْ شَرِّ الوَسْواسِ الْخَنّاسِ ، الَّذی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّاسِ ، مِنَ الْجَنَّهِ وَ النّاسِ»  خدایا پناه می‌برم به تو تا سه بار: از شرّ وسواس، از شرّ خنّاس، یعنی آن کسی که به نحو خطور با دل انسان بازی می‌کند،‌و دل انسان را وارونه می‌کند. دل انسان را متمایل به گناه می‌کند و گاهی هم شیطان این کار را می‌کند، و کار شیطان همین است. اینکه شما شنیده‌اید شیطان وسوسه می‌کند معنایش همین است. وسوسه از نظر لغت به معنای همهمه است. یعنی خطورات؛ و شیطان می‌آید راه ضلالت را نشان شما می‌دهد. شیطان شما را از راه سعادت غافل می‌کند. چنانچه رفیق بد هم شما را گمراه می‌کند و راه سعادت را می‌بندد و شما را می‌کشاند به راه ضلالت. به چیزهایی که به طور ناخود آگاه در ذهن و مغز و دل انسان می‌آید، اگر از پروردگار عالم و از طرف عالم ملکوت باشد می‌گوئیم الهام؛ و اگر از طرف شیطان باشد به آن می‌گوییم وسوسه. قرآن می‌فرماید: وسوسه برای آن افرادی است که رابطه با خدایشان کم است:  «وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ»[7] «آنکس که از یاد خدا رو برگرداند شیطانی را بر او می‌گماریم که (همیشه) با او باشد.»  می‌فرماید: آن کسانی که با خدا سر و کار ندارند، آن کسانی که نماز را در اول وقت نمی‌خوانند، آن کسانی که غافل از یاد خدا هستند، شیطانی می‌آید و همیشه همراه او خواهد بود. این شیطان همیشه قرین اوست. و کارش این است که او را به وسوسه وا می‌دارد. یعنی ضلالت‌ها را در دل او می‌اندازد.  بنابراین از نظر قرآن، برای آدم وسواسی یک شیطان است؛ ولو اینکه این شیطان را نمی‌بیند. در خانه باشد، خوابیده باشد، در موقع نماز و وضو و غسل، همه جا شیطان با اوست. دائماً هم با او حرف می‌زند. اما حرف زدنش این است که مثلاً در وقتی که وضو می‌گیرد می‌گوید نشد؛ یکی دیگر؛ این وضو باطل شد؛ صورت خوب شسته نشد! یا در موقع غسل کردن، وقتی آب به سر و گردن می‌ریزد و آنها را می‌شوید، شیطان می‌گوید نشد! و این شیطان در موقع غسل کردن او را بسیار معطّل می‌کند. هر چه با آن شیطان رفیق‌تر و نزدیک‌تر باشد، ‌غسل را هم بیشتر طول می‌دهد.  این خطوراتی که در دل انداخته می‌شود دو قسم است: گاهی مستقیم است، یعنی راستی گناه را شیرین جلوه می‌دهد و می‌گوید که چشم چرانی کن؛ غیبت کن؛ تهمت بزن. اما گاهی خنّاس است و معنای خنّاس این است که وسوسه می‌کند با توجیه گری. افرادی که وسواسی هستند این گونه‌اند، یعنی نمی‌گویند این کار ما حرام است یا غسل ما باطل است؛ بلکه می‌گویند غسل، همین است که می‌کنم. می‌گویند مردم نجس‌اند و من پاکم! در صورتی که خودش نجس‌ترین مردم است. همه‌ی مردم را نجس و خودش را پاک می‌داند. پس وسوسه دو قسم شد، یکی وسوسه یا خطوراتی که به طور مستقیم انسان را به گناه وا می‌دارد؛ و قسم دیگر، وسوسه خنّاس است. یعنی علاوه بر اینکه وسوسه می‌کند یک دلیل هم برایش می‌آورد؛ توجیه می‌کند؛ و به قول عوام زیر آبکی این را بیچاره می‌کند؛ از راه دین او را بیچاره می‌کند. این، ‌خطرش از خطر اول خیلی بالاتر است. یک آدم وسواسی خطرش از گناهکار خیلی بالاتر است. برای اینکه گناهکار ممکن است توبه کند. ولی وسواس اگر دست ازکارش برندارد، توبه نمی‌کند. زیرا توبه‌اش این است که دست از کارش بردارد. وقتی هم که دست ازکارش برندارد، گناه روی گناه می‌آید و دلش هم سیاه می‌شود، و به یک جاهای خطرناکی کشیده می‌شود.  امام صادق ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید که: وسواس دیوانه است اما دیوانه‌ای که تابع شیطان است. یک دفعه دیوانه، زنجیری است که نماز نمی‌خواند و روزه هم نمی‌گیرد و طوری هم نیست و قضا هم ندارد.  طلبه‌ای خیلی عالم دیوانه شده بود. نماز نمی‌خواند و روزه هم نمی‌گرفت ما به او می‌گفتیم چرا نماز نمی‌خوانی و روزه نمی‌گیری؟ یک جمله‌ی خیلی قشنگ می‌گفت. می‌گفت: «اَخَذَ ما وَهَبَ وَ سقَطَ ما وَجَبَ» یعنی خدا عقلم را از من گرفته دیگر تکلیف ندارم.  اما وسواس این طور نیست، بلکه تکلیف دارد. دیوانه‌ی تکلیف‌دار است. و این دیوانه‌ی تکلیف‌دار، تمام کارهایی که می‌کند مربوط به شیطان است؛ مربوط به خنّاس است.  خنّاس کیست؟  در روایات می‌خوانیم که خنّاس شیطان خیلی بزرگی است که خیلی هم عالِم است.
[1] . اصول کافی، ج1، ص19. [2] . سوره بقره، آیه 185. [3] . سوره دهر، آیه 3. [4] . سوره مائده، ‌آیات 15 و 16. [5] . احتجاج طبرسی، ص166. [6] . سوره انعام، آیه 121. [7] . سوره زخرف، آیه 36.
۲ 
وسوسه و شک
به قول یکی از علمای بزرگ هر کسی فراخور حالش شیطان دارد. روحانیون شیطان دارند اما شیطان آنها ملاّ شیطان است. این خنّاس ملاّ شیطان است. امام صادق ـ علیه السّلام ـ می‌فرمایند: وقتی حضرت ابراهیم ـ علیه السّلام ـ ، حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ به دنیا آمدند، شیطان بزرگ همه‌ی شیاطین را جمع کرد که چه کنیم، زیرا پیغمبر خدا به دنیا آمده و دیگر از این به بعد نمی‌شود مردم را گمراه کرد. خنّاس گفت: من می‌توانم آنها را از راه دین و وسوسه جهنّمی کنم.  وسوسه‌ فکری  وسوسه گاهی مربوط به دل است نه عمل؛ به این می‌گوییم وسوسه فکری؛ و این وسوه‌ی فکری است. معمولاً از ضعف اراده پیدا می‌شود. یعنی وقتی انسان اعصابش ضعیف شد، سختی زیاد دید، مصیبت بزرگی به او رسید، از نظر روحی دچار وسوسه‌های فکری می‌شود. وسوسه فکری مراتب دارد. گاهی فقط شکّ و شبهه است که درباره‌اش بحث شد و راه علاجش هم گفته شد. یک وقت این وسوسه فکری بالا می‌رود ـ پناه بر خدا ـ حتی می‌رسد به جایی که به خدا بد می‌گوید: اصلاً کارهای خدا را ظالمانه می‌داند! در قرآن آن قدر شکّ می‌کند که کم‌کم می‌رسد به جایی که (در دلش) به خدا و پیغمبر و ائمّه و مقدسات فحش می‌دهد. این یک قسم از وسوسه فکری است. اقسام دیگری هم دارد. گاهی مربوط به دنیایش و گاهی راجع به کارهایش، گاهی راجع به مردم وسوسه فکری دارد که «سوء ظن» است. اما آنچه الآن مورد بحث من می‌باشد، وسوسه‌های فکری است. این وسوسه فکری معالجه‌اش خیلی آسان است و آن این است که وقتی شکّ آمد جلو، خود را منصرف کند.  مثلاً تا شکّ می‌کند، شکّش را به حساب نیاورد؛ اهمیت ندهد. با کسی حرف بزند. یا بردارد چیزی بخورد. خودش را منصرف کند. و بدین ترتیب طولی نمی‌کشد که این شکّ کم‌کم از بین می‌رود. امام صادق ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: این خبیث را، یعنی شیطان خنّاس را، عادت ندهید؛ بی‌اعتنایی بکنید. وقتی بی‌اعتنایی کردید گُم می‌شود. دیگر به سراغتان نمی‌آید. وقتی با او آمدید او هم با شما می‌آید. این فرمایش امام صادق ـ علیه السّلام ـ ریشه‌ی قرآنی دارد:  «اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سَلْطانٌ عَلَی الَّذینَ امَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ، اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِه مُشْرِکُونَ»[1]  با چند تا تأکیدی که اهل علم خوب توجه دارند می‌فرماید که: شیطان سلطه بر انسان ندارد. اما کدام انسان؟ آن انسانی که پناهش خدا است. آن انسانی که رابطه‌اش با خدایش محکم است. سلطه‌ی شیطان بر انسان در وقتی است که برود زیر پرچم شیطان. یعنی اگر انسان با شیطان کار داشت شیطان هم با او کار دارد. اما اگر انسان شیطان را عقب زد، دیگر در انسان تأثیری ندارد. اگر انسان زیر پرچم خدا رفت، شیطان می‌ترسد که زیر پرچم خدا بیاید. در قرآن وعده داده شده که شما اگر رابطه با خدا داشته باشید، و ملائکه می‌آیند و شیاطین را می‌رانند.  «لَهُ مُعقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِه یَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللهِ»[2]  یعنی از الطاف بزرگ خدا این است که ملائکه‌ای را برای حفظ شما گماشته است. شما را از شرور دنیا حفظ می‌کند. شما را از شرور اجنّه حفظ می‌کند. شما را از شرور شیاطین حفظ می‌کند.  بنابراین اگر رابطه‌ی شما با خدا محکم باشد، اصلاً شیطان سراغ شما نمی‌تواند بیاید. از این رو اگر شما بی‌اعتنایی کردید، این شکّ و شبهه از ذهن شما رفع می‌شود و دیگر سراغ شما نمی‌آید.  شخصی آمد خدمت پیغمبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و گفت یا رسول الله! نابود شدم؛ هلاک شدم. حضرت فرمود برای این که شیطان به نزد تو آمد و گفت: ترا چه کسی خلق کرده؟ گفتی خدا. گفت خدا را چه کسی خلق کرده؟ تو در جوابش ماندی. گفت: بله. حضرت فرمودند وقتی اینجور شک‌ها برای شما پیش می‌آید بگو: «لا اله الاّ الله» و منصرف کن خود را.  کلمه‌ی «لا الا الاّ الله» و کلمه‌ی «لا حول ولا قوّه الاّ بالله» و خواندن قرآن و روزه‌ی ماه مبارک رمضان و نماز اول وقت برای رفع وسوسه بسیار عالی است.  این اگر اولش باشد؛ و اما اگر حرف شیطان را شنید، هر چه بشنود در دل رسوخ می‌کند. یعنی شک اول و دوم و... همین طور در دل رسوخ می‌کند. یک وقت می‌رسد به آنجایی که العیاذ بالله خدا را بد بگوید: اصلاً خدا را ظالم می‌داند. این همه معالجه‌اش بی‌اعتنایی است. ولو اینکه به پیغمبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ بد گفته است، و لو اینکه در دلش آمده که خدا ظالم است و عادل نیست، اما اهمیت ندهد؛ خود را ناراحت نکند. یک مقدار قرآن بخواند؛ و اگر راجع به پیغمبر و ائمه‌ی طاهرین ـ علیهم السّلام ـ است، صلوات بفرستد، که اتفاقاً در روایات فراوان می‌خوانیم برای رفع وسوسه صلوات زیاد بفرستد. رابطه‌ی با خدا را محکم کند با نماز اول وقت؛ با اهمیت دادن به واجبات. مخصوصاً برای خانم حجاب، و تا آن اندازه که ضرر به کارش نخورد به مستحبات اهمیت بدهد. نماز شب، خواندن قرآن، راز و نیاز با خدا، خدمت به خلق خدا، خدمت کردن زن به شوهر و برعکس و خدمت کردن به مسلمان‌ها، و مهم‌تر از همه اجتناب از گناه، هر چه اجتناب از گناهش بیشتر باشد کم کم این وسوسه فکری از بین می‌رود. البته حوصله می‌خواهد. یک ماه، دو ماه، خوب می‌شود و حداکثر تا چند ماه ریشه‌ی این رذیله کنده می‌شود. و اینکه بعضی از روان شناس‌ها می‌گویند وسوسه فکری درمان ندارد. حتماً اشتباه کرده‌اند. برای اینکه ما زیاد دیدیم افرادی که وسوسه فکری داشتند، به واسطه‌ی بی‌اعتنایی‌ها، به واسطه‌ی رابطه‌ی با خدا خوب شدند و ریشه‌اش را سوزاندند، بله، از نظر جسمی باید خوابش را تنظیم کند؛ اعصابش را قوی کند؛ تشنج نداشته باشد؛ ضربه به احساسات او نخورد. همه‌ی اینها برای وسوسه فکری خیلی مؤثر است.  وسوسه‌ عملی  اما وسوسه‌ عملی در افراد فرق می‌کند. در غیر مقدس‌ها گاهی وسوسه‌ عملی توی لباس است. مثل اینکه این لباس را می‌پوشد به دلش نمی‌آید. دوم و سوم و ... بالأخره هر لباسی که می‌دوزند به دلش نمی‌آید. این یک نوع وسوسه‌ عملی است که بسیاری از خانم‌ها به این وسوسه دچارند. بعضی از نظر نظافت. یعنی بعضی از زنها و مردها به اندازه‌ای کثیف‌اند که شیشه‌های در اطاق او تاریک شده است. وقتی وارد خانه بشوی می‌بینی چادرش یک جا افتاده، شلوارش جای دیگر، و لباس شوهرش طرف دیگر افتاده و یک کثیف شلخته‌ی به تمام معنی است. یک عده‌ی دیگر آن طرفی می‌افتند. یعنی شیشه، پاکِ پاک است. اما همواره ‌به شیشه ور می‌رود. هر روز باید جارو کند. هر روز باید نظافت کند؛ و بالأخره یک وسواس‌گری در نظافت دارد. گاهی در متجدّدین، در روشنفکرها، وسوسه در میکروب است. یعنی اگر دستش را به لباسش بگذارد، فوراً با الکل می‌شوید! آقای دکتر صد تا نسخه می‌دهد و صد بار مریض می‌بیند و صد بار دستش را می‌شوید؛ و حتی کار به آنجایی می‌رسد که نون را با کارد می‌برد! اما راجع به مقدس‌ها: بعضی از مسلمان‌ها آن قدر بی‌توجهند که آب را از بول تمیز نمی‌دهند؛ خون را با مرکور کرم فرق نمی‌گذارد؛ و هیچ طهارت و نجاست سرش نمی‌شود. اما بعضی‌ها کارشان به جایی می‌رسد که دستش خونی شده، آنقدر می‌مالد تا زخم می‌کند؛ و بارها و بارها زیرِ آب می‌کند. حتی آقایی به من می‌گفت از اول اذان صبح تا آخر صبح نتوانستم غسل کنم و نماز صبح از بین رفت! خجالت کشیدم رفتم به حمام دیگر تا قبل از ظهر که هفت ساعت گذشت تا یک غسل کردم! و این در دنیا و آخرت برای او غیر از بیچارگی چیزی ندارد. این چنین فردی اول باید بداند که به فرموده‌ی امام صادق ـ علیه السّلام ـ دیوانه است؛ و دوم باید بداند که این کار گناه است و گناهش هم بزرگ است؛ و سوم باید بداند که خنّاس او را وادار به این کار می‌کند؛ و شیطان قرین او شده است.  علاج وسوسه‌ فکری و عملی  حالا چه بکند تا رفع شود؟ اگر به شکّ اعتنا بکند روز به روز بدتر می‌شود. و اما اگر بی‌اعتنایی کند، مثلاً اگر دست نجس را زیر آب شیر گرفت، باید حرف مرجع تقلید را گوش بدهد که می‌گوید پاک است نه حرف شیطان پلید را. یا اگر می‌خواهد وضو بگیرد، یک مشت آب به صورت بزند، با یک مشت آب دست راست را بشوید و یک مشت آب بریزد به دست چپ، و فوراً دست را بکشد روی سر و روی دو تا پا. در مدت نیم دقیقه یک وضو بگیرد. اگر کسی گفت: نشد، توجه کند که خودش نیست، شیطان است. آن شیطان می‌گوید «نشد» ولی تو بگو «شد» و بگو مرجع تقلیدم می‌گوید «شد».  مرحوم آیت الله العظمی مرعشی ـ که درجاتش عالی است، خدا عالی‌تر کند ـ ایشان یک خصوصیتی داشتند که بسیاری از لوازم اولیه پیش ایشان بود. از جمله یک قمقمه آب. موقع غروب در جلسه بودند، موقع نماز بود که باید بروند در حرم مطهر نماز بخوانند، همانجا قمقمه‌ی آب را بر می‌داشتند یک مشت آب به صورت، یک مشت به دست راست و بعد دست چپ، مسح سر و مسح پاها، زود تمام می‌کردند. مؤسس حوزه‌ علمیه‌ قم، مرحوم حاج شیخ عبى الکریم حایری ـ که خداوند درجاتش را عالی‌تر کند ـ می‌آمدند مدرسه‌ی فیضیه، سر حوض یک مشت آب به صورت یک مشت به دست راست، یک مشت آب به دست چپ و بعد مسح سر و پا. و خودم حضرت امام ـ قدّس سرّه ـ را دیدم که همین جور وضو می‌گرفتند.
[1] . سوره نحل، آیات 99 و 100. [2] . سوره رعد، آیه 11.
 
۳ 
وسوسه و شک
در غسل هم باید در ظرف دو سه دقیقه سر و گردن و سمت راست و سمت چپ را بشوید و اعتنا به خنّاس نکند. به قول استاد بزرگوار ما، مرحوم آیت الله العظمی بروجردی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بگوید نماز باطل به جا می‌آورم قربه الی الله! وقتی که چند روز نماز باطل خواند، خودش فهمید که عجب دیوانه‌ای بود. و شکر باید بکند که الحمد الله دست از دیوانگی خودش برداشته. چند تا غسل باطل و چند تا وضوی باطل و نماز باطل! وقتی که فهمید نماز باطل شد باید بی‌اعتنایی به خنّاس و یا لاابالی‌گری در طهارت بکند. طولی نمی‌کشد که خوب می‌شود این بی‌اعنایی به خنّاس خود ثواب دارد.  این وظیفه‌ یک وسواس است. چه وسوسه فکری و چه وسوسه عملی. طولی نمی‌کشد که خوب می‌شود.  من تقاضا دارم از وسواس‌های فکری و عملی که حرف خدا را بشنوید و زیر پرچم شیطان نروید و شیطان را توی دهنش بزنید و مخالفت با این خنّاس بکنید.
آیت الله حسین مظاهری - اخلاق در خانه، ص133
 
نگاه حرام
در مکتب انسان ساز اسلام، پاکدامنی از ارزش های والای انسانی به حساب می آید و در مقابل، بی عفّتی و بی بندوباری جنسی محکوم شده است. اسلام نخست با راهنمایی و هدایت،‌مسائل جنسی و شهوانی را کنترل و تعدیل می کند، مسلمانان را به عفاف و پاکدامنی فرا می خواند، سپس با تدابیر حکمت آمیز و اصولی زمینه های انحراف را از میان بر می دارد. هم به پیروان خویش دستور می دهد، بی عفتی نکنند و هم از آنان می خواهد که اسباب لغزش و گناه دیگران را فراهم نسازند.  چشم چرانی، اولین قدم انحراف  گذرگاه ورود به منجلاب انحرافات و فساد جنسی «چشم چرانی» و نگاه به نامحرم است. نگاههای آلوده، تخم شهوت را در دل بارور ساخته، صاحبش را به فتنه و انحراف مبتلا می کند.  حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود:  «اَلنَّظرَهُ بَعْدَ النًّظرَهِ تَزرِعُ فی الْقَلبِ الشَّهْوَهَ وَ کَفی بِها لِصاحِبِها فِتْنَه»[1]  چشم چرانی، تخم شهوت را در دل می کارد و چنین کاری برای نگاه کننده کافی است که منشأ فتنه گردد.  نگاه کردن به ناموس دیگران،‌خواست شیطان است. چشمی که تیرهای آلوده نگاه را به نامحرمان پرتاب می کند، محل کمین شیطان است.شیطان از کمان چشم های او ناموس دیگران را نشانه می گیرد.  پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:  «النَّظَرُ سَهمٌ مَسْموُمٌ مِنْ سِهامِ اِبلیسَ...»[2]  نگاه (به نامحرم) تیز زهرآلودی از تیرهای شیطانی است....  امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ فرمود:  «الْعُیونُ مَصائِدُ الشَّیطانَ»[3]  چشمها، کیمنگاه های شیطان است.  پس باید مراقب چشمان خویش باشیم، تا شیطان از آن برای تخریب ایمان ما و ناموس مردم استفاده نکند.  سفارش قرآن به چشم پوشی از نامحرم  امام باقر ـ علیه السلام ـ فرمود:  جوانی از انصار، در مدینه با زنی برخورد کرد. در آن زمان، مقنعه زن ها تا پشت گوششان را می پوشاند (گوشها، گردن و صورت حجاب نداشت) جوان به آن زن خیره شد و چشم از او بر نداشت تا عبور کرد. همین طور که با نگاه به پشت سرش آن زن را تعقیب می کرد، وارد کوچه تنگی شد در این هنگام صورتش به استخوانی که از دیوار بیرون زده بود برخورد و شکافت. وقتی آن زن رفت، جوان به خود آمد و دید خون از صورتش جاری است. با خود گفت: به خدا سوگند! نزد رسول خدا می روم و این ماجرا را با او در میان می گذارم.  جوان نزد پیامبر رفت. حضرت پرسید این چه وضعی است؟ او جریان را نقل کرد.در این هنگام جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد؛[4]  قُل لِلمؤمِنینَ یغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ یَحفَظُوا فُرٌجَهُمْ ذلِکَ اَزْکی لَهٌم اِنًَّ اللهَ خَبیرٌ بِما یَصْنَعونَ»[5]  به مؤمنان بگو چشمان خود را فرو بندند و دامن خود را حفظ کنند،این برای آنها پاکیزه تر است و خدا به آنچه می کنند، آگاه است.  و پس از آن فرمود:  «وَ قُلْ لِلْمؤمِناتِ یَغْضُضنَ‌مِنْ اَبْصارِهنَّ وَ یَحفَظنَ‌ فُروجَهُنًّ...»[6]  به زنان با ایمان بگو چشمانشان را (از نامحرم) فرو بندند و دامن خود را حفظ کنند.  پس خواست قرآن رعایت عفت عمومی برای زن و مرد است و این کار ضروری و واجب شمرده شده است:  نگاه کردن مرد به بدن زن نامحرم چه با قصد لذّت و چه بدون آن حرام است و نگاه کردن به صورت و دستها، اگر با قصد لذّت باشد، حرام است، بلکه احتیاط واجب آن است که بدون قصد لذت هم نگاه نکنند و نیز نگاه کردن زن به بدن مرد نامحرم حرام است.»[7]  ارزش چشمان پاک  هر یک از اعضای بدن مؤمن نسبت به عبادت پروردگار متعال وظیفه خاصی بر عهده دارد که اگر بدان وظیفه عمل کرد، ارزشمند است.  حضرت علی ـ علیه السلام ـ درباره مواظبت و حفاظت از چشمها فرمود:  «لَیْسَ فِی الْبَدَنِ‌ شَیءٌ اَقَلَّ شٌکراً مِنَ الْعَیْنِ فَلا تُعطوها سٌؤلَها فَتَشْغَلکُم عَنْ ذِکْرِ اللهِ‌ عَزَّ وَجَل»[8]  ش:9658 2622 م چیزی در بدن کم سپاستر از چشم نیست، خواسته اش را ندهید که شما را از یاد خدا باز می دارد.  رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ چشمان با ارزش را این گونه توصیف می کند:  «کُلُّ عَیْنٍ باکِیَهٌ یَومَ القِیامَهِ اِلّا ثَلاًًثَهُ اَعیُنٍ: عَیْنٌ بَکَتْ مِنْ خَشیَهِ اللهِ وَ عَیْنٌ غَضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللهِ وَ عَیْنٌ باتَت ساهِرَه فی سبیلِ الله»[9]  همه چشمها روز قیامت گریانند جز سه چشم: چشمی که از ترس خدا بگرید، چشمی که از نامحرم فرونهاده شود، چشمی که در راه خدا (و پاسداری از کیان اسلام) شب زنده دار باشد.  چشمی که به نگاه حرام آلوده نگردد، سبب برکات زیر می گردد:  1 . دیدن شگفتیها: رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:  «غُضُّوا اَبْصارَکُم تَرَوْنَ الْعَجائِبَ»[10]  چشمهایتان را (از نامحرم) بپوشانید تا عجایب و شگفتیها را ببینید.  2 . راحتی قلب: امام علی ـ علیه السلام ـ فرمود:  «مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ اَراحَ قَلْبَهُ»[11]  آنکه از نامحرم چشم خود را فرو نهاد، قلبش را راحت کرده است.  3 . نیک خویی:‌همچنین آن حضرت فرمود:  «مَن‌ غُضَّتْ اَطرافُهُ حَسَنَتْ اَوصافُهُ»[12]  کسی که نگهاههایش کنترل شود، صفاتش نیکو گردد.  4 . پاداش الهی: امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود:  «مَنْ نَظَرَ اِلی امْرأَهٍ فَرَفَعَ بَصَرَهُ اِلیَ السَّماءِ اَوْ غَمَضَ بَصَرَهُ لَمْ یَرْتَدَّ اِلَیْهِ بَصَرُهُ حَتّی یُزَوَّجَهُ اللهُ مِنَ الْحُورِ العینِِ»[13]  هر کسی زنی را ببیند و (بلافاصله) دیده اش را به آسمان بدوزد یا چشم فرو بندد، چشم باز نگرداند مگر خداوند حوریان بهشتی را به عقد او در آورد.  5 . چشیدن شیرینی ایمان: پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:  «اَلنَّظَرُ سَهْمٌ مَسموُمٌ مِنْ سِهامِ اِبْلیسَ‌ فَمَنْ تَرَکَها خَوْفاً مِنَ اللهِ اَعطاهُ اللهُ ایماناً یَجِد حَلاوَتَهُ فی قَلْبِهِِ»[14]  نگاه (به نامحرم) تیر زهرآلودی از تیرهای شیطان است و هر کس آن را از ترس خدا ترک کند، خداوند چنان ایمانی به او عطا کند که شیرینی اش را در دل خویش احساس کند.  قرآن و زیباترین داستان  قرآن کریم برای عبرت و راهنمایی مردم، داستانهای گوناگونی را نقل کرده که میان همه آنها از داستان حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به عنوان «احسن القصص» یا زیباترین داستان یاد شده است. در این داستان حضرت یوسف از زشت ترین عمل که «خیانت به ناموس دیگران»‌است پرهیز کرده، با فراهم بودن تمام مقدمات با توجه به حضور و قدرت الهی، شهوت خود را کنترل کرده و از نامحرم چشم پوشیده است و این کاری بزرگ است که تنها با کمک ایمان به پروردگار انجام‌پذیر است.  قرآن مجید حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را به عنوان قهرمان میدان «عفاف» مطرح می کند تا جوانان مسلمان که در پی قهرمان یابی و الگوپذیری هستند، از یوسف ـ علیه السلام ـ که شجاعترین مرد روزگار بود پیروی کنند؛ چرا که حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:  «اَشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبُ هَواهُ»[15]  شجاع ترین مردم کسی است که بر خواهش نفسانی اش چیره شود.  نکته شایان توجه در داستان حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ استمداد از خدای سبحان و پناه بردن به قدرت سرمدی اوست که هیچ چیز جز ایمان به پروردگار نمی تواند جلوی نفس سرکش و غریزه نیرومند شهوت را بگیرد.  از امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ سؤال کردند:  «بما یستعان علی غمض بصر؟»  به کمک چه چیزی می توان چشم از نامحرم پوشید؟  پاسخ داد:  «بالخَمُودِ تَحْتَ السُّلطانِ الْمُطَّلَعِ عَلی سَتْرِکَ»[16]  با خاموش کردن آتش شهوت، زیر نظر قدرتمندی که بر مخفیگاهت آگاه است.  عفت در برابر عفت  نکته ظریف دیگری که در مسأله «ناموس»‌نهفته است و روایات نیز آن را تأیید کرده اند این است که به هر دستی بدهی به همان دست پس می گیری، چنان که فرموده اند:  «کَما تُدینُ تُدانُ»[17]  آن طور که جزا دهی جزا بینی.  امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود:  «در زمان حضرت موسی ـ علیه السلام ـ مردی با زنی زنا کرد وقتی به خانه خویش آمد، مردی را با زن خود دید، آن مرد را نزد حضرت موسی آورد و از او شکایت کرد. در آن لحظه جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و گفت: هر کس به ناموس  دیگران تجاوز کند به ناموسش تجاوز کنند. حضرت موسی به آن دو فرمود: با عفت باشید تا ناموستان محفوظ بماند.»[18]  بنابراین، مؤمن با غیرت هرگز به ناموس دیگران نگاه حرام نمی کند، چرا که نمی خواهد کسی به ناموسش نظر بد داشته باشد.  هر که باشد نظرش در پی ناموس کسان پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسان  شخصی از امام صادق ـ علیه السلام ـ پرسید: آیا نگاه کردن به پشت سر زنهایی که عبور می کنند جایز است؟ حضرت پاسخ داد: اگر به ناموس شما این گونه نگاه کنند، خوشنود می شوید؟! آنگاه فرمود: برای مردم همان را بخواهید که برای خود می خواهید.[19]  خلوت با نامحرم  «اگر مرد و زن نامحرم در محل خلوتی باشند که کسی در آنجا نباشد در حالی که دیگری هم نتواند وارد شود چنانچه بترسند که به حرام بیفتند، باید از آنجا بیرون بروند.»[20]  یکی دیگر از راههای پیشگیری از انحراف این است که مؤمن با نامحرم در جای خلوت اجتماع نکند، چرا که دور از چشم مردم، زمینه لغزش و انحراف فراوان است.  پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:  «مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ و الیَوْمِ الاخِرِ فَلا یَبیتَ فی مَوْضِعٍ تُسمَعُ نَفَسُ امْرأَهٍ لَیْسَتْ لَهُ بِمَحرَمٍ»[21]  آن که به خدا و روز جزا ایمان دارد نباید در جایی بخوابد که صدای نفس زن نامحرم شنیده می شود.
[1] . روضه المتقین، ج 9،‌ص 434. [2] . بحارالانوار، ج 104، ص 38. [3] . همان، ج 77، ص 294.[4] . فروع کافی، ج 5، ص 521. [5] . نور (24)، آیه 30. [6] . نور (24)، آیه 31. [7] . رساله حضرت امام خمینی (قدس سره)، مسأله 2440،‌انتشارات اسلامی. [8] . بحارالانوار، ج 101، ص 35. [9] . بحارالانوار، ج 101، ص 35. [10] . همان، ص 41. [11] . شرح غررالحکم، آمدی،‌ج 5، ص 449. [12] . میزان الحکمه، ج 10، ص 7. [13] . بحارالانوار، ج 101، ص 37. [14] . بحارالانوار، ج 101، ص 38. [15] . نهج‌ الفصاحه، پاینده، حدیث 299، ص 58. [16] . بحارالانوار، ج 101، ص 411. [17] . فروع کافی،‌ج 5، ص 553. [18] . همان. [19] . مستدرک الوسائل، ج 2، ص 555. [20] . رساله توضیح المسائل امام خمینی(ره)، مسأله 2452. [21] . بحارالانوار، ج 101، ص 50.
۲ 
نگاه حرام
امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ فرمود:  «لا یَخْلُوا بِامْرَأَهٍ رَجُلٌ، فَما مِنْ رَجُلٍ خَلا بِامْرَأهٍ الّا کانَ الشًّیطانُ ثالِثَهُما»[1]  هیچ مردی با زنی(نامحرم) خلوت نکند. اگر مردی با زن بیگانه ای خلوت کند، سوّمی آن دو شیطان است.  همچین فرمود:  «ثلاثَهٌ مَنْ حَفِظَهُنَّ کانَ مَحْصوُماً مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ وَ‌مِنْ کُل بَلیَّهٍ: مَنْ‌ لَمْ یَخْلُ بِامْرَأَهٍ لایَملِکُ مِنها شَیئاً...»[2]  هر کس سه چیز را رعایت کند، از دست شیطان رانده شده و از هر گرفتاری در امان خواهد ماند: اول اینکه با زن نامحرم خلوت نکند... .  سزای چشم ناپاک  علاوه بر ابتلا به مثل آنچه فرد انجام داده که خود به خود در مسائل ناموسی انجام می گیرد، «چشم ناپاک» از عذاب و شکنجه الهی نیز بی نصیب نمی ماند.  رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:  «مَنْ مَلَاَ عَیْنَیْهِ مِنِ امْرَأَهٍ حَراماً حَشاهُما اللهُ عَزَّ وَجَلَّ یَوْمَ القِیامَهِ بِمَسامیرَ مِنْ نارٍ وَحَشاهُما ناراً حَتّی یَقْضِیَ بَیْنَ‌ النّاسِ ثُمَّ یُؤمَرُ بِه اِلَی النّارِِِ»[3]  آن که چشمانش را از نگاه به زن نامحرم پر کند، روز قیامت، خداوند چشمانش را با میخ های آتشین و از آتش پر کند، تا وقتی که به حساب مردم رسیدگی کند، سپس امر می شود که او را به جهنم ببرند.  اسلام برای پاکدامنی پیروان خویش حتی شنیدن سخنان نامحرم را نیز اگر از روی غرض باشد، ممنوع کرده است. این خود هشداری بجا و حساب شده است که تماس نامشروع با نامحرمان به هیچ عنوان و از هیچ راهی حاصل نشود البته رویارویی جدّی و ضروری و بدون هیچ گونه غرض، آنهم با حجاب کامل اسلامی و با رعایت ادب و سایر مسایل اخلاقی اشکالی ندارد.  پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:  «لِکُلِ عُضْوٍ مِنِ ابْنِ ادَمَ حَظّاً مِنَ الزِّنا فَالْعَینُ زِناهُ النَّظَرُ وَ للِّسانُ زِناهُ الْکَلامُ وَ‌الأُذُنان زِناهُما السَّمْعُ...»[4]  (در مورد رابطه نامشروع) برای هر عضوی از آدمی سهمی از زناست؛ زنای چشم،نگاه کردن، زنای زبان، سخن گفتن و زنای گوشها، شنیدن (سخن نامحرم) است.  همچنین درباره شوخی کردن با نامحرم فرمود:  «مَنْ فاکَهَ بِامْرَأَهٍ لا یَمْلِکُها حُبِسَ بِکُلِّ کَلِمَهٍ کَلَّمَها فِی الدُّنیا اَلْفَ عامٍ فِی النّارِ...»[5]  هر کسی با زن نامحرمی شوخی کند برای هر کلمه ای که با او در دنیا سخن گفته، هزار سال در جهنم زندانی می شود.  یک راه حل  امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ برای گریز از خطر آلوده شدن و رهایی از دام شیطان هنگام رو به رو شدن با نامحرم، این گونه رهنمود می دهد:  اگر یکی از شما زنی را دید و خوشش آمد، چشم از او برداشته، نزد همسر خود رود که آنچه او دیده است، همسرش نیز دارد و مواظب باشد که شیطان را بر دل خویش راه ندهد و آن که متأهل نیست، دو رکعت نماز بخواند و خدا را زیاد سپاس گوید و صلوات بر پیامبر و خاندانش فرستد، آنگاه از فضل خدا بخواهد و خدا نیز با رحمت خویش او را از راه مباح بی نیاز می گرداند.[6]  به امید آنکه با یاری خداوند، تمام اعضای خویش را از آلوده شدن حفظ کنیم و عفت و پاکدامنی بر جامعه اسلامی سایه گستر باشد  ان شاء الله. [1] . مستدرک الوسائل، ج 14، ص 265. [2] . همان، ج 13، ص 123. [3] . ثواب الاعمال، ص 338. [4] . مستدرک الوسائل، ج 14، ص 269. [5] . ثواب الاعمال، ص 334. [6] . تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 589. 
اندیشه قم
علی اصغر الهامی نیا ـ اخلاق اسلامی، ص 70
 
مسخره کردن
یکى از محرّمات (که از عوامل غیبت هم به شمار مى‏رود) مسخره کردن و استهزاء است و شک نیست که سخریّه و استهزاء یکى از عواملی است که بسیارى از اوقات انسان‏هاى ضعیف الایمان را وادار به غیبت مى‏کند. آرى، هستند کسانى که به منظور بى اعتبار کردن دیگران از عامل تمسخر بهره مى‏گیرند و براى مجلس آرایى و خنداندن حاضران از آبرو و حیثیت دیگران مایه مى‏گذارند و با کارهایى از قبیل تقلید در راه رفتن، سخن گفتن، غذا خوردن و خلاصه به هر طریقى از اشاره و کنایه و... دیگران را به مسخره مى‏گیرند و از این راه حس خودپسندى و انتقامجویى خویش را اشباع مى‏کنند و حد اقلّ با خرج کردن آبروى دیگران مستمعان و دوستان خود را راضى مى‏سازند و بدین جهت است که قرآن کریم از این عمل شدیدا نهى کرده و آن را به عنوان ظلم و ستم مورد توبیخ و تهدید قرار داده است و امر به توبه مى‏کند و مى‏فرماید:  یا ایُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ انْ یَکُونُوا خَیْرا مِنْهُم وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ انْ یَکُنَّ خَیْرا مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا انْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالالْقابِ بِئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الایمانِ وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَاولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ. [1] اى کسانى که ایمان آورده‏اید نباید گروهى از مردان شما گروه دیگر را استهزاء کنند، شاید آنها که مورد استهزاء واقع مى‏شوند بهتر از مسخره کنندگان باشند. و همچنین زنان یکدیگر را مسخره نکنند، زیرا ممکن است زنان مسخره شده از آنها که مسخره مى‏کنند بهتر باشند. و مبادا از یکدیگر عیب جویى کنید و زنهار از اینکه یکدیگر را با القاب زشت و ناپسند یاد کنید که پس از ایمان آوردن، نامى که نشان از فسق و فجور دارد بسیار زشت است و هر کس که از این رفتار توبه نکند ستمگر و ظالم است.  برخى از مفسّران در شأن نزول آیه فوق گفته‏اند: این آیه در باره ثابت بن قیس بن شماس نازل شده است. ثابت گوشهایش سنگین بود و هنگامى که وارد مسجد مى‏شد براى او راه باز مى‏کردند تا برود نزدیک پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم بنشیند و سخنان حضرت را بشنود. یک روز وارد مسجد شد در حالى که مردم از نماز صبح فارغ شده و هر کدام در جایى نشسته بودند. ثابت نیز طبق روش هر روز سعى مى‏کرد نزدیک پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم بنشیند، به این جهت جمعیت را مى‏شکافت و مى‏گفت جا بدهید، جا بدهید تا خدمت پیامبر بروم.  سر انجام یکى از آنها گفت همین جا بنشین. او نیز همانجا نشست ولى از اینکه راهش ندادند تا نزدیک پیامبر بنشیند به شدت ناراحت شد. پس از اینکه هوا روشن شد ثابت از روى ناراحتى گفت: این مرد کیست؟ گفت: من فلان کس هستم. ثابت گفت: فرزند فلان زن؟ و نام مادر او را طورى بر زبان جارى کرد که در آن دوران (دوران جاهلیت) این گونه تعبیر را مایه سرزنش و ملامت مى‏دانستند. آن مرد شرمنده شد و از خجالت سر به زیر افکند، سپس این آیه نازل شد.  یادآورى  ملاک و میزان و معیار ارزش‏ها نزد خداى متعال تقوا و پاکدامنى است.[2]  از این رو هیچ کس حق ندارد دیگرى را کوچک بشمرد و با چشم حقارت به او بنگرد، چه بسا همین شخص پیش خدا آبرومند باشد.  مقام مؤمن در پیشگاه خدا  بنده مؤمن نزد خداوند متعال بسیار عزیز و محترم است. خداوند بندگان مؤمن را دوست مى‏دارد و عزت و سربلندى را از آن مؤمنان مى‏داند، چنانکه مى‏فرماید:  ... وَ لِلّهِ الْعِزَّه وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤمِنینَ... [3] عزّت و سرفرازى تنها از آن خدا و پیامبر و مؤمنان است... و به همین جهت در سوره حجرات آیه «لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ...» [4] فرمود هر کس مؤمنان را مسخره کند یا با القاب زشت از آنها یاد کند در زمره ستمکاران محسوب مى‏شود. و در جاى دیگر مى‏فرماید:  الَّذینَ یَلْمِزُونَ المُطَّوِّعینَ مِنَ الْمُؤمِنینَ فِى الصَّدَقاتِ وَ الَّذینَ لا یَجِدُونَ الا جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ. [5] آنان که از مؤمنان متعبّد و متعهّد به خاطر صدقاتى که در راه خدا مى‏دهند انتقاد و عیب‏جویى مى‏کنند و نیز افراد بى بضاعتى را که حد اکثر توانشان را در طبق اخلاص نهاده‏اند به مسخره مى‏گیرند، خداوند نیز آنها را مسخره خواهد کرد و براى آنان عذابى دردناک در پیش است.  همچنین در احادیث اسلامى آمده است که احترام به مؤمن احترام به خدا است و اهانت و تحقیر مؤمن اهانت به ذات اقدس الهى و موجب خشم خداوند سبحان است و در حدیث قدسى آمده است: خداوند به کسانى که مؤمنان را بیازارند اعلان جنگ مى‏دهد:  عن أبی عبد اللّه ـ علیه السلام ـ قال: قال اللّه عزّ و جلّ: لِیَأذَنْ بِحَرْبٍ مِنّى، مَنْ اذَلَّ عَبْدِىَ الْمُؤمِنَ وَ لِیَأمَنْ مِنْ غَضَبى مَنْ اکْرَمَ عَبْدِىَ الْمُؤمِنَ. از امام صادق -علیه السلام- آمده است که خداوند عزّ و جلّ فرمود: کسى که بنده مؤمن مرا خوار شمارد باید بداند که خداوند با او در جنگ است و کسى که بنده مؤمن مرا تعظیم و تکریم کند بى شک از غضب من در امان است.  رسولخدا -صلّى اللّه علیه و آله- فرمود:  و من اذلّ مؤمنا اذلّه اللّه.... کسى که مؤمنى را خوار شمارد خدا او را ذلیل خواهد کرد.  امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود:  من حقّر مؤمنا لقلّه ماله حقّره اللّه فلم یزل عند اللّه محقورا حتّى یتوب ممّا صنع... .  کسى که به خاطر فقر و تهیدستى مؤمنى را کوچک شمرد خداوند او را کوچک مى‏شمارد و همیشه در نزد خدا خوار و زبون است تا آنکه از کردارش توبه کند...  حرمت مؤمن از حرمت کعبه بیشتر است  ابن أبی الحدید در شرح این جمله از نهج البلاغه (اذا استولى الصلاح على الزمان و اهله...) روایتى را از رسولخدا -صلّى اللّه علیه و آله - چنین نقل مى‏کند:  و الخبر ما رواه جابر قال: نظر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم إلى الکعبه فقال: مرحبا بک من بیت ما اعظمک و أعظم حرمتک و اللّه انّ المؤمن أعظم حرمه منک عند اللّه عزّ و جلّ، لأنّ اللّه حرّم منک واحده و من المؤمن ثلاثه: دمه و ماله و أن یظنّ به ظنّ السّوء... .  جابر روایت کرده است که رسولخدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به کعبه نظر افکند و فرمود: آفرین بر تو، خانه‏اى که چقدر بزرگى و احترام تو چقدر زیاد است سوگند به خدا، احترام مؤمن نزد خدا از تو بیشتر است، زیرا حرمت تو فقط از یک جهت است (که خونریزى در تو حرام است‏)، ولى مؤمن از سه جهت احترام دارد:  1. خون وى محترم است.  2. مال او حرمت دارد.  3. بدگمانى نسبت به او حرام است.  تذکّر لازم:  آنچه بیش از هر چیز در پیشگاه خداى متعال اهمیت و ارزش دارد تقوا است و سایر امور از قبیل پول و جاه و مقام و منصب و... دلیل بر عظمت و محبوبیت انسان نیست. از این رو نباید در هیچ مؤمنى به دیده حقارت و پستى نگریست، چرا که ما نمى‏دانیم اولیاى خدا چه کسانى هستند، چون از باطن افراد جز پروردگار هیچ کس آگاه نیست، چنانکه حضرت رسول گرامى اسلام- صلّى اللّه علیه و آله- نیز در ضمن یکى از سخنان خود فرمود:  إنّ اللّه عزّ و جلّ کتم ثلاثه فی ثلاثه:... و کتم ولیّه فی خلقه... و لا یزر أنّ احدکم بأحد من خلق اللّه فانّه لا یدرى أیّهم ولىّ اللّه.  خداى عزّ و جلّ سه چیز را در سه چیز مخفى کرده است:... ولىّ خود را درمیان خلق خویش مخفى داشته است... بنابر این مبادا هیچ یک از شماها احدى از بندگان خدا را کوچک شمرد، زیرا نمى‏داند کدامیک از آنها ولىّ خدا است.  همچنین حضرت على علیه السلام در ضمن حدیثى فرمود:  إنّ اللّه تبارک و تعالى أخفى أربعه فی أربعه... و أخفى ولیّه فی عباده فلا تستصغرنّ عبدا من عبید اللّه فربّما یکون ولیّه و أنت لا تعلم. خداى تبارک و تعالى چهار چیز را در چهار چیز پنهان نموده است:... ولىّ خود را در میان بندگان خویش پنهان داشته است. پس به هیچ بنده‏اى از بندگان خدا با چشم حقارت نگاه مکن که شاید همان (کسى که به او بى‏اعتنا هستى‏) ولىّ خدا باشد و تو ندانى.  سرانجام بد سخریّه و استهزاء  بى‏تردید، کسى که به مردم اهانت کند و آنها را مورد تمسخر و استهزاء قرار دهد گناه بزرگى را مرتکب شده و باید در انتظار عواقب سوء و آثار بد آن باشد، زیرا هیچ عملى بدون بازتاب نخواهد بود:  فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه خَیْرا یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه شَرّا یَرَهُ. [6] پس در آن روز هر کس به قدر ذرّه‏اى کار نیک کرده آن را خواهد دید و هر کس به قدر ذره‏اى کار زشت مرتکب شده آن را خواهد دید.  از آثار بد هرزه گویى و مسخره کردن دیگران غفلت و بى تفاوتى و از دست دادن احساس مسئولیت است. افرادى که به این بیمارى دچار مى‏شوند قهرا از ذکر خدا غافل شده و از عبادت پروردگار لذت نمى‏برند، یعنى در عبادت حضور قلب ندارند و با اکراه و بى میلى با آن روبرو مى‏شوند.  از قرآن کریم استفاده مى‏شود که یکى از موجبات غفلت و فراموشى از یاد خدا استهزاء و تحقیر مؤمنان است، زیرا بندگان مؤمن، مظاهر دین و مفاخر شریعت سیّد مرسلین‏اند و بى اعتنایى به مقام و منزلت آنان موجب سلب توفیق و باعث تاریکى دل مى‏شود و سر انجام انسان را با دوزخیان گمراه، همراه و همنشین مى‏سازد.
[1] . سوره حجرات، آیه11. [2] . «انَّ اکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ اتْقیکُمْ...» حجرات، آیه 13. [3] . سوره منافقون، آیه 8. [4] . سوره حجرات، آیه11. [5] . سوره توبه آیه79. [6] . سوره زلزله آیه7و8 .
مسخره کردن
خداوند تعالى در کتابش آنگاه که وخامت حال دوزخیان و کیفیت بازپرسى از آنان را ترسیم و تشریح مى‏کند و به جزع و فزع آنان براى بیرون آمدن و نجات از عذاب دردناک و سوزان دوزخ اشاره مى‏فرماید، با جمله «... اخْسَئُوا فیها وَ لا تُکَلِّمُون[1] (اى سگها دور شوید و با من سخن مگویید) به آنها پاسخ مى‏دهد.  و سپس مى‏فرماید:  إنَّهُ کانَ فَریقٌ مِنْ عِبادى یَقُولُونَ رَبَّنا امَنّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ انْتَ خَیْرُ الرّاحِمینَ، فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّا حَتّى‏ انْسَوْکُمْ ذِکْرى وَ کُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ، انّى جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِما صَبَروُا انَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ. [2] این شما بودید که وقتى گروهى از بندگان من مى‏گفتند: «پروردگارا ما ایمان آورده‏ایم، ما را بیامرز و بر ما ترحّم فرما که تو بهترین رحم کنندگانى» آنها را به باد مسخره گرفتید تا آنجا که مرا بکلى فراموش کرده بودید و تنها کارتان این بود که بر آن خدا پرستان خنده مى‏کردید. اما امروز من به آنان به خاطر صبر و استقامتشان پاداش (نیک‏) مى‏دهم، که تنها آنان پیروز و رستگارند.  حال که معلوم شد یکى از موجبات غفلت و فراموشى از ذکر خدا استهزاى مؤمنان و بى احترامى به آنان است، باید دانست که اگر کسى با همین حال از دنیا برود و توبه نکند زندگى سخت و طاقت فرسایى در انتظار اوست و در روز قیامت کور و نا بینا وارد محشر شده و مشمول رحمت الهى واقع نخواهد شد، چنانکه مى‏فرماید:  وَ مَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِکْرى فَانَّ لَهُ مَعیشَه ضَنْکا وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیمَه اعْمى‏، قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنى اعْمى‏ وَ قَدْ کُنْتُ بَصیرا، قالَ کَذلِکَ اتَتْکَ ایاتُنا فَنَسیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسى‏. [3]  هر کس از یاد من روى گرداند براى او زندگى سخت و تنگى خواهد بود و روز قیامت او را نابینا محشور مى‏کنیم. او مى‏پرسد: پروردگارا چرا مرا نابینا محشور کردى با اینکه من در دنیا بینا بودم؟ خدا در پاسخ مى‏گوید: این به خاطر آن است که آیات ما به تو رسید ولى تو آنها را بکلى فراموش کردى و به کیفر آن امروز تو فراموش خواهى شد (: ما تو را فراموش مى‏کنیم‏).  فردا نوبت مؤمنان است  قرآن کریم در جاى دیگر مى‏فرماید: کسانى که در دنیا افراد با ایمان را مسخره مى‏کنند و با خنده‏هاى تمسخر آمیز و تحقیر کننده از کنارشان مى‏گذرند و با اشاره‏هاى چشم و ابرو آنان را به مسخره مى‏گیرند و از این کار (زشت‏) خود اظهار سرور و خوشحالى نموده و به آن مباهات مى‏کنند و... باید بدانند که فردا نوبت مؤمنان است که بر آنها بخندند. اینک متن آیات:  انَّ الَّذینَ اجْرَمُوا کانُوا مِنَ الَّذینَ امَنُوا یَضْحَکُونَ. [4]  مجرمان و بد کاران همیشه در دنیا به مؤمنان مى‏خندیدند.  وَ اذا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغامَزُونَ. [5]  و هنگامى که از کنار مؤمنان مى‏گذرند با اشاره‏هاى چشم و ابرو آنها را مسخره مى‏کنند.  وَ اذَا انْقَلَبُوا الى‏ اهْلِهِمُ انْقَلبُوا فَکِهینَ. [6]  و هنگامى که به سوى خانواده خود باز مى‏گردند مسرور و خندانند.  وَ اذا رَاوْهُمْ قالُوا انَّ هؤُلاءِ لَضالُّون. [7]  و هنگامى که آنها را (مؤمنان را) مى‏دیدند مى‏گفتند این‏ها گمراهانند.  وَ ما ارْسِلُوا عَلَیْهِمْ حافِظینَ. [8] در حالى که آنها هرگز مأمور مراقبت و متکفّل آنان (: مؤمنان‏) نبودند.  فَالْیَوْمَ الَّذینَ امَنُوا مِنَ الْکُفّارِ یَضْحَکُونَ. [9] ولى امروز مؤمنان به کافران مى‏خندند.  عَلىَ الارائِکِ یَنْظُرُونَ. [10] در حالى که بر تختهاى مزیّن بهشتى نشسته‏اند و نگاه مى‏کنند.  سپس به عنوان طعن و تمسخر گفته مى‏شود:  هَلْ ثُوِّبَ الْکُفّارُ ما کانُوا یَفْعَلُونَ ؟[11] آیا کافران پاداش اعمالشان را گرفتند؟ خلاصه اینکه سخریه و استهزاء نوعى عیب جویى است و سزاوار نیست انسان براى اینکه عده‏اى را بخنداند مرتکب این گناه شود و دیگران را تحقیر کند و کسانى که مردم را مسخره مى‏کنند به خود مغرورند و همین غرور و خودبینى آنان سبب مى‏شود که افراد مؤمن و متدیّن را به چشم حقارت بنگرند و در نتیجه براى خود عذابى سخت و دردناک آماده کنند که نمونه‏اى از آن در آیات فوق از نظرتان گذشت.  زیانهاى سخریه از منظر روایات  در روایات معصومین علیهم السلام نیز از کسانى که مؤمنان را تحقیر و تمسخر مى‏کنند شدیدا نکوهش شده است. در این مورد به چند حدیث اکتفا مى‏شود.  یاوه سرایى و خسران ابدى:  کسانى که از راه غیبت، تهمت، اهانت و تحقیر مردم، دیگران را مى‏خندانند باید بدانند که در روز قیامت از خاسران و زیانکارانند.  امام صادق -علیه السلام - فرمود:  کان بالمدینه رجل بطّال یضحک النّاس منه فقال قد أعیانى هذا الرّجل أن أضحکه (یعنى علىّ بن الحسین) قال: فمرّ علىّ علیه السّلام و خلفه مولیان له قال: فجاء الرّجل حتّى انتزع ردائه من رقبته، ثمّ مضى، فلم یلتفت إلیه علىّ علیه السّلام فاتّبعوه و أخذوا الرّداء منه فجائوا به فطرحوه علیه، فقال لهم، من هذا؟ فقالوا: هذا رجل بطّال یضحک أهل المدینه فقال: قولوا له إنّ للّه یوما یخسر فیه المبطلون.  در شهر مدینه مردى پست و فرومایه بود که کار او فقط هرزه‏گویى و خنداندن مردم بود. یک روز گفت که این مرد (یعنى على بن الحسین) مرا عاجز کرده است زیرا تا کنون نتوانسته‏ام او را بخندانم. (منتظر فرصتى بود) تا اینکه روزى امام سجاد علیه السلام به همراه دو تن از خدمتگزاران خود مى‏گذشت. او نیز (فرصتى به دست آورد) و عباى آن حضرت را از دوش مبارکش کشید و رفت.  امام هیچ گونه اعتنایى به او نکرد. کسانى که آنجا بودند رفتند و رداى امام سجاد علیه السلام را از او گرفته و بر دوش مبارک آن بزرگوار انداختند.  امام علیه السلام پرسید: این شخص که بود؟ گفتند: او مرد هرزه‏گو و خوشمزه‏اى است که مردم مدینه را مى‏خنداند. فرمود: به او بگویید خدا را روزى است که در آن روز یاوه‏سرایان زیانکار خواهند شد.  به هر حال، تردیدى نیست که این گونه افراد در روز قیامت گرفتار انواع عذاب و شکنجه خواهند شد و همان گونه که در دنیا مؤمنان را مسخره مى‏کردند و مى‏خندیدند اهل ایمان نیز در روز قیامت بر آنها مى‏خندند.  پیامبر اکرم -صلّى اللّه علیه و آله- فرمود:  إنّ المستهزئین بالنّاس یفتح لأحدهم باب من الجنّه فیقال هلمّ هلمّ فیجى‏ء بکربه و غمّه فاذا أتاه اغلق دونه ثمّ یفتح له باب اخر فیقال هلمّ هلمّ فیجى‏ء بکربه و غمّه فاذا أتاه اغلق دونه فما یزال کذلک حتّى إنّ الرّجل لیفتح له الباب فیقال له هلمّ هلمّ فلا یأتیه.  در روز قیامت کسانى را که در دنیا مردم را مسخره مى‏کردند مى‏آورند و درى از بهشت به روى آنان مى‏گشایند و به آنها مى‏گویند بیایید بیایید. آنها با آن همه سختى و ناراحتى به پیش مى‏آیند و همین که نزدیک در مى‏رسند در به روى آنها بسته مى‏شود. سپس در دیگرى به روى آنها باز مى‏شود و گفته مى‏شود شتاب کنید شتاب کنید. این بار نیز آنها با ناراحتى حرکت مى‏کنند و همین که نزدیک این در مى‏روند آن نیز بسته مى‏شود و همین طور این کار تکرار مى‏شود تا جایى که نا امید مى‏شوند و سر انجام دیگر به سوى هیچ درى نمى‏روند. در اینجا مؤمنان که ساکنان بهشت‏اند به آنها نظاره مى‏کنند به آنان مى‏خندند.  نتیجه بحث  با توجه به مطالبى که بیان شد، افراد متعهّد و مؤمن باید از این رفتار زشت و ناپسند از دو جهت دورى جویند:  - یکى آنکه هرزگى و مسخرگى بالطبع زشت است.  - دوم آنکه موجب گناه کبیره دیگر - یعنى غیبت- نیز مى‏شود.  پروردگارا ما را از لغزش‎ها محفوظ بدار. 
[1] . سوره مؤمنون آیه 108 . [2] . سوره مؤمنون آیه 109 تا 111 . [3] . سوره طه ،آیه124 تا 126 . [4] . سوره مطففین آیه 29 . [5] . سوره مطففین آیه30 . [6] . سوره مطففین آیه31 .[7] . سوره مطففین آیه32 . [8] . سوره مطففین آیه33 . [9] . سوره مطففین آیه34 . [10] . سوره مطففین آیه35 . [11] . سوره مطففین آیه36 .
آیت الله مهدوی کنی - نقطه های آغاز در اخلاق عملی، ص282

چهل حدیث حضرت زهراع

1- حضرت فاطمه(س)مي‌فرمايند: و من، آن كلمه‌ي نيكوي خداوندم. (الفضائل/80)
من فاطمه‌ام، واژه‌ي حسناي خداوند
از ماه نشان دارم و با آينه پيوند
من فاطمه‌ام، سرخ تر از خاطره ي سيب
من فاطمه ام، سبزتر از واژه‌ي لبخند
2- حضرت فاطمه(س)مي‌فرمايند: و ما وسيله‌‌ي ارتباط خدا با مخلوقاتيم. (دلائل‌الامامه/32)
سرشار نگاه آسمان كن ما را
از خود برهان و بي‌نشان كن ما را
اي واسطه‌ي فيض خداوند كريم
بر سفره‌ي دوست، ميهمان كن ما را

3- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: و ماييم برگزيدگان خدا و جايگاه پاكي‌ها. (ارشاد شيخ مفيد/1/270)
اي محرم راز جمع افلاكي‌ها
چون سرو، رها ز مجمع خاكي‌ها
يك جرعه زلال آفتابم بچشان
اي روح بلند قله‌ي پاكي‌ها
4- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: ... و ما دليل‌هاي روشن خداييم. (ارشاد شيخ‌ مفيد/1/270)
در ظلمت شب، دليل راهم هستيد
چون كوه، هميشه تكيه‌گاهم هستيد
اي حجّت‌هاي روشن خالق مهر
در تيرگي زمانه ما‌هم هستيد
5- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: ... و ما وارثان پيامبران الهي هستيم. (ارشاد شيخ مفيد/1/270)
دريا صفتيد و روح باران داريد
چون سبزه طراوت بهاران داريد
هستيد شما وارث پيغامبران
در سينه هميشه نور قرآن داريد
6- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، حج را براي استواري و تحكيم دين قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
تا چشمه‌ي عشق، جاري دين گردد
دل‌هاي همه، بهاري دين گردد
واجب شده حج به امر يكتاي بزرگ
تا مايه‌ي استواري دين گردد
7- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، رسيدگي به خويشان را براي طول عمر و باعث فزوني در خويشان قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
چونان كه ادب به آبرو افزايد
اخلاص، به قدر هر نكو افزايد
اهل صله‌ي رحم اگر بود كسي
فرمود: خدا بر اهل او افزايد
8- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، اطاعت از ما- اهل‌بيت عليهم‌السلام- را براي ايجاد نظم و همبستگي در مردم قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
خواهي ز گسستگي رهايي يابي
يا جلوه‌اي از نور خدايي يابي
فرمان ببر از اوامر حضرت دوست
تا راه به اوج كبريايي يابي
9- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، صبر را وسيله‌ي استحقاق و شايستگي پاداش قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
گر پنجره‌ي نگاه تو غم دارد
صدها گره بزرگ و مبهم دارد
با صبر بر آن، رسي به پاداشي نيك.
كاين راه، هزار پيچ و صد خم دارد
10- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، شرك را به منظور اخلاص بندگي، حرام نمود. (بحارالانوار/29/223)
تا دور شود هر عمل از شيوه‌ي بد
اعمال همه، خالص و زيبا گردد
داناي تواناي عزيز يكتا
.بر دفتر شرك، مهر«باطل شد» زد
11- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، وفاي به نذر را براي رسيدن به مغفرت و آمرزش خويش قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
اي آن‌كه به دل اميد رحمت داري
از حق طلب رحم و عنايت داري
در راه وفا به نذر خود سخت بكوش
گر ميل رسيدن به سعادت داري
12- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، نيكي به پدر و مادر را سبب امان از خشم خود قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
خواهي برهي ز خشم ايزد، اي دوست
چون برگ، گناه تو بريزد، اي دوست
نيكي به پدر- مادرخود كن بسيار
از كار بدت لطف نخيزد، اي دوست
13- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، جهاد را مايه‌ي عزّت و شكوه اسلام قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
چون سرو، هميشه آسمان همّت باش
هم‌قامت آسمان پر شوكت باش
وقتي كه جهاد، عزت اسلام است
جهدي كن و هم‌ركاب اين عزت باش
14- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، امر به معروف را براي حفظ مصالح عمومي جامعه قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
هر جامعه‌اي كه اهل تقوي گردد
سرشار شكوفه و شكوفا گردد
يك قطره نكويي اگر آنجا افتد
با امر به معروف، چو دريا گردد
15- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: از مؤمنين نيست كسي كه همسايه‌اش از شر و آزار او در امان نباشد. (دلائل‌الامامه/1)
حيف است طريق عشق را سد باشي
در روشني آب، مردّد باشي
در سايه‌ي سبز زندگاني، اي دوست!
همسايه چو با كسي شدي، بد باشي
16- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: از بخل دوري كن، زيرا بخل درختي است در جهنم كه شاخه‌هايش در دنيا مي‌باشد و هر‌كس به آن شاخه‌ها بياويزد، داخل در جهنم مي‌شود. (دلائل‌الامامه/4)
آن شاخه كه بي ميوه قدي خم دارد
بخل است، كه ريشه در جهنم دارد
هر‌كس كه از آن شاخه بياويزد سخت
شك نيست- زمين خوردن محكم دارد
17- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: سخاوت، درختي است در بهشت كه شاخه‌هايش در دنيا گسترده است و هر‌كس شاخه‌اي از آن را بگيرد داخل بهشت مي‌شود. (دلائل‌الامامه/4)
اي دوست! سخاوت، آسمان پيوند است
اين شاخه‌ي سبز باغ بي‌مانند است
چيد آن‌كه از اين شاخه گلي- بي ترديد-
در هر دو سرا، عزيز و عزّتمند است
18- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: همانا از بندگان خدا، تنها دانشمندان از خدا مي‌هراسند. (بحارالانوار/2/45)
زنهار! به جمع جهل، ملحق نشوي
گستاخ، در امر حضرت حق نشوي
با روشني علم، ره صبح بجوي
تا همدم تاريكي مطلق نشوي
19- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: دو لشكر ظلم، با هم برخورد نمي‌كنند جز اين‌كه خداوند، آن‌ها را به خودشان وا‌مي‌گذارد. (كشف‌الغمه/2/581)
در لشكر ظلم، مرد حق‌باور نيست
چون جامعه‌اي كه «نهي از منكر» نيست
وقتي كه به هم دو لشكر ظلم رسند
دستي به عنايت از سوي داور نيست
20- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: بهترين شما كساني هستند كه با تواضع، ديگران را ياري مي‌كنند. (دلائل‌الامامه/7)
پرهيز كن از غرور، از «من» بودن
از سنگ‌شدن، شبيه آهن بودن
خواهي كه به بام رستگاري برسي
بايد كه چو خورشيد، فروتن بودن
21- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: اگر به آنچه شما را امر نموديم عمل مي‌كني و از آنچه شما را بر حذر داشته‌ايم دوري مي‌كني از شيعيان ما هستي و گرنه هرگز. (بحار‌الانوار/65/156)
با هر‌چه نكويي‌ست، نكو بايد شد
سرشار زلال آبرو بايد شد
مي‌خواهي اگر شيعه‌ي مولا باشي
فرمانبر امر و نهي او بايد شد
22- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: از بخل دور باش، زيرا بخل مرضي است كه در شخص كريم وجود ندارد. (دلائل‌الامامه/4)
بخل از قطرات سبز باران دور است
فرياد كويري از بهاران دور است
بخشنده‌تر از بهار بايد بودن
بيماري بخل، از كريمان دور است
23- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: همانا خداوند، نيكوكار بردبار با‌ عفت را دوست مي‌دارد. (دلائل‌الامامه/1)
در جاده‌ي‌ رنج، نا‌شكيبي نكني
با خواب سراب، خود‌فريبي نكني
از دامن پاكدامني خوشه بچين
تا خويش، دچار بي‌نصيبي نكني
24- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: همانا حيا از ايمان است و نتيجه‌ي ايمان، بهشت مي‌باشد. (كافي/2/106)
در دست سپيده، بركاتي دگر است
پيغام سحر را، كلماتي دگر است
اي آن‌كه اميد زندگاني داري
.در روشني حيا، حياتي دگر است
25- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشتند. (بحارالانوار/65/156)
در دامن روشني، كبوتر باشد
در ظلمت روزگار، اختر باشد
در باغ بهشت، شيعه‌ي آل علي
چون سرو سهي از همگان سر باشد
26- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: همانا خوشبخت واقعي كسي است كه علي را چه در زمان حياتش و چه پس از وفاتش دوست بدارد. (بحارالانوار/27/74)
در دفتر روشنايي و برگ سحر
نقل است چنين ز دختر پيغمبر:
آنان كه حقيقتا سعادتمندند
دارند به دل مدام، حبّ حيدر
27- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: جانم فداي تو و جان و روح من سپر بلاهاي جان تو يا اباالحسن! همواره با تو خواهم بود- اگر تو در خير و نيكي به سر ببري با تو خواهم زيست و اگر در سختي‌ها و بلاها گرفتار شدي باز هم با تو خواهم بود. (كوكب الدري/1/196)
گردم به فداي حضرتت يا مولا
اي روشن از انوار تو تاريكي‌ها
در نيك و بد زمانه همراه توام
هرگز نشوم از تو و عشق تو جدا
28- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: آن لحظه‌اي كه زن در خانه‌ي خود مي‌ماند- و به امور تربيت فرزند مي‌پردازد- به خدا نزديك‌تر است. (بحارالانوار/43/92)
آن‌گاه كه زن جامه‌ي تقوي پوشد
در تربيت صحيح طفلش كوشد
در سايه‌ي قرب خالق بي‌همتاست
از خانه‌ي او چشمه‌ي هستي جوشد
29- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: بعد از غدير خم، خداوند براي هيچ‌كس عذر و بهانه‌اي باقي نگذاشته است. (دلائل‌الامامه/37)
بعد از غدير، آينه معنا گرفته است
آري؛ دوباره فصل نوي پا گرفته است
ديگر نمانده جاي دليل و بهانه‌اي
عشق علي‌ست؛ در دل ما جا گرفته است
30- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: كسي كه عبادت‌هاي خالصانه‌ي خود را به سوي خدا فرستد، پروردگار بزرگ، برترين مصلحت او را به سويش فرو خواهد فرستاد. (بحارالانوار/67/249)
در خانه‌ي دل ياد خدا جاري ساز
جان و دل خود، به سوي حق ده پرواز
خواهي برسد عاقبت نيك اي دوست
خالص شو و عاشقانه كن راز و نياز
31- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: اول همسايه بعد اهل خانه. (وسائل‌الشيعه/7/112)
اي شمع وجود عشق را پروانه
با بخشش و ايثار مشو بيگانه
همسايه به اهل خانه اولي بشمار
تا نور شود تيرگي كاشانه
32- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: لذتي كه از خدمت حضرت حق مي‌برم، مرا از هر خواهشي باز‌داشته است. (رياحين‌الشريعه/1/105)
شادم به لقاي روي او هر نفسي
جز او نبود براي من دادرسي
شوقي كه براي خدمت حق دارم
بسته است به روي من در هر هوسي
33- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: بهشت، زير پاي مادران است. (مستدرك/15/180)
آيينه‌اي از صفات داور باشد
سرچشمه‌اي از حيات كوثر باشد
در خدمت او باش كه فرمود: بهشت
در زير قدوم پاك مادر باشد
34- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خشنودم به آنچه كه خدا و پيامبر او براي من رضايت دادند. (مناقب ابن‌شهرآشوب/3/351)
از دست مده آ‌نچه خدايت داده است
يا معرفتي كه مصطفايت داده است
مردان خدا هميشه راضي هستند
.بر آنچه خدا بدان رضايت داده است
35- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: مثَلَ امام، مانند كعبه است. مردم بايد در اطراف آن طواف كنند نه آن‌ كه دور مردم طواف نمايد. (بحارالانوار/36/353)
نور است امام، كعبه‌ي اميد است
تابان و فروزنده‌تر از خورشيد است
اندر دل شيعه مهر او كم نشود
چون گرد مدار لطف او چرخيده‌ست
36- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: آنچه براي زنان نيكوست اين است كه- بدون ضرورت- مردان نا‌محرم را نبينند، و نامحرمان نيز آن‌ها را ننگرند. (بحارالانوار/43/54)
گر زن به حجاب خويش مستور شود
از ديده‌ي آلوده و بد دور شود
نيكوست براي زن كه الگو گيرد
از فاطمه، تا شاخه‌اي از نور شود
37- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: پاداش خوشرويي در برابر مؤمن، بهشت است. (بحارالانوار/72/401)
آن‌كس كه گشاده‌رو و خوش‌رفتار است
دل‌خوش نه به اين جهان بي‌مقدار است
در باغ بهشت مي‌دهندش مأوا
سر‌خوش به لقاي حضرت دادار است
38- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: تا زنده‌ام، همواره به ارزش‌هاي امام علي(ع) معترف خواهم بود. (بحارالانوار/43/38)
فرموده چنين گوهر هستي زهرا:
سوگند به آن ‌كه داده هستي ما را
بر ارزش والاي علي معترفم
هرگز نكشم دست ز راه مولا
39- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند متعال، امامت ما را براي ايمني از تفرقه قرار داد. (بحارالانوار/29/223)
آرام شود تا دل خلق نگران
تا گم نكنيم راه؛ حيّ سبحان
در جامعه ايجاد امامت فرمود
تا تفرقه آتش نزند هستي‌مان
40- حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند: خداوند، روزه را براي پابرجايي اخلاص واجب نمود. (بحارالانوار/29/223)
تا پاك‌تر از نگاه مهتاب شويم
چون آينه بي‌رياتر از آب شويم
روزي‌ده خلق،‌روزه واجب فرمود
تا ناب‌تر از گوهر ناياب شويم

 

روز شانزدهم ماه مبارک رمضان

ارسال به دوستان
دعای روز شانزدهم ماه مبارک رمضان
خدایا از رفاقت با بدان دورم بدار

دعای روز شانزدهم را در حالی زمزمه می‌کنیم که از پروردگار خویش توفیق سازش با نیکان، دوری از بدان و اسکان در بهشت جاویدان را مسئلت می‌کنیم، زیرا که او معبود جهانیان است.

خبرگزاری فارس: خدایا از رفاقت با بدان دورم بدار+صوت


«اللهمّ وَفّقْنی فیهِ لِموافَقَةِ الأبْرارِ

وجَنّبْنی فیهِ مُرافَقَةِ الأشْرارِ

وأوِنی فیهِ بِرَحْمَتِکَ الى دارِ القَرارِ

بالهِیّتَکِ یا إلَهَ العالَمین».

 

خدایا توفیقم ده در آن به سازش کردن نیکان

و دورم دار در آن از رفاقت بَدان

و جایم ده در آن با مهرت به سوى خانه آرامش

به خدایى خودت اى معبـود جهانیان!

 

یکی از اخلاقهای زشت از نظر امام علی ع

یکی از اخلاق‌های زشت از نظر امام‌علی(ع)

آيت‌الله روح‌الله قرهي (مدظله العالي) متولي و مؤسس حوزه علميه امام مهدي(عج) در دويست و چهل و نهمین جلسه درس اخلاق خود، که در تاريخ چهارشنبه ۲۹ خرداد ماه ۱۳۹۲، در مهديه القائم المنتظر(عج) واقع در شرق تهران برگزار شد به موضوع «شرّ» پرداختند که در مرقومه ذيل مشروح بيانات نوراني معظّمٌ له، براي علاقمندان به رشته تحرير در آمده است:

بندگی؛ مقدّر شده برای انسان از روز ازل!

آنچه که خدای متعال، از روز ازل و از روز خلقت انسان، برای انسان مقدّر داشت؛ بنده شدن بوده است. پروردگار عالم خلقت ما را در باب بندگی قرار داد، «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»[۱].

بندگی برای انسان میسور نمی­گردد، إلّا به ترک آنچه ما سوی الله است. اولیاء خدا و عرفای عظیم‌الشّأن بیان کردند: حکمت هم موقعی در قلب انسان قرار می­گیرد که از دنیا بریده باشد.

مولی‌الموالی، امیرالمؤمنین(عليه الصّلوة و السّلام) فرمودند: آن موقعی حکمت بر قلب کسی قرار می‌گیرد که بداند دنیا، فانی است و بقا، جای دیگر است و آن که فهمید دنیا، فانی است، علقه به دنیا نخواهد داشت که عمده شرّ، هم همین علقه به دنیا است.

دنیای راکب!

حال، می‌خواهیم ببینیم راه این که انسان، بالجد به دنیا وابسته نشود، چیست؟ یعنی راه این که انسان در دنیا باشد و از دنیا بهره ببرد، امّا فریب دنیا را نخورد.

آیت‌الله العظمی نائینی(اعلي اللّه مقامه الشّريف) به شاگردانشان یک تعبیر بسیار عالی را بیان کردند. ایشان فرموده بودند: دنیا در دو حال است، یک حالش، حال غالب است و آن این که دنیا، راکب است، نه مرکب؛ یعنی دنیا بر انسان‌ها سوار است و یک حال هم حال مغلوب است.

فرمودند: حال اوّل که مع‌الأسف اکثر مردم در دنیا دچار آن می­شوند، این است که دنیا بر آن‌ها سوار می­شود. یعنی عوض این که آن‌ها از دنیا بهره بگیرند و استفاده کنند و سوار بر دنیا باشند؛ دنیا بر آن‌ها سوار است. لذا بیان می­کنند: دنیای مذموم است که بر انسان، سوار است.

راه سوار شدن بر دنیا


امّا یک عدّه هم هستند که برعکس، آن‌ها بر دنیا سوارند، قلیلند، امّا متّقین هستند. آن‌ها در همین دنیا استفاده می‌کنند و بهره می­برند، امّا فریب دنیا را نمی­خورند و هیچ‌گاه به دنیا علقه نمی­بندند. تازه نسبت به دنیا تنفّر دارند تا نکند دنیا بر ایشان سوار شود و فریبشان دهد.

انسان چه کند که این‌طور شود تا از اولیاء خدا و مقرّبین حضرت حقّ شود که خدا آن‌ها را می­پسندد؟ به تعبیری دیگر انسان چه کند که دنیا در تسخیر او باشد و او سوار بر دنیا باشد، نه این که دنیا سوار بر او باشد؟

یک مطلب، این است که اجازه ندهد لذائذ دنیا به زیر دندان او بماند.

چگونه مصیبت را عین رحمت ببینیم؟!


اولیاء خدا می­گویند: آن موقعی که بنده (عبد) بخواهد علقه به دنیا ببندد، پروردگار عالم او را به یک مصیبت ظاهری دچار می­کند که به دنیا علاقه نبندد. بندگان حقیقی خدا هم این را عین رحمت و لطف خدا می­دانند. لذا نه تنها شکوه نمی­کنند که خدایا! چرا به این مصیبت گرفتار شدم، بلکه شکر می­کنند، برای این که می­دانند این مصیبت، رحمت است. چون اگر این مصیبت نبود، چنان علقه به دنیا پیدا می­کردند که دیگر فراموش می­کردند دنیا، دار فناست، نه دار بقا. لذا به خاطر همین اگر مصیبتی به آن‌ها وارد شود، آن را رحمت خدا می­دانند . شکوه نمی­کنند. امّا بعضی‌ها اگر کوچک‌ترین مصیبتی برایشان بیاید، ناله می­کنند، فغان می­کنند و شکوه به پروردگار عالم می­کنند، گاه به جایی می­رسد که حتّی دینشان را هم از دست می­دهند! امّا اولیاء این‌طور نیستند.

برای این که انسان به این حال برسد، چه کند؟ - این موارد را دارم فهرست‌وار عرض می­کنم - می­فرمایند: اگر می­خواهیم به این حال برسیم، بایداز دنیا به قدر قناعت و رفع احتیاج بهره‌برداری کنیم.

این مطلب، نسخه بزرگی است که خیلی شنیدیم، امّا اگر عملیاتی شود، انسان، آرام می­شود و دیگر مصیبت برایش عین رحمت می­شود. لذا اگر انسان این نسخه را بالجد در زندگیش پیاده کند و از دنیا به قدر رفع احتیاج بهره ببرد، به طوری که به آنچه که ذوالجلال و الاکرام به او مرحمت کرده، قانع باشد؛ دیگر حریص نیست و همیشه با طمأنینه خواهد بود، نگران نیست و غصه نمی­خورد.

اولیاء خدا در دنیا غصّه نمی­خورند؛ اگر هم غصّه بخورند، غصّه‌شان، دین است.

بندگان حقیقی خدا و پرهیز از ذلیل شدن در مقابل دشمن، به خاطر لقمه!

پس اگر بخواهیم عبد شویم، نباید وابسته به دنیا باشیم و باید دنیا را فانی بدانیم. اگر بخواهیم به این حال دچار شویم، باید برسیم به آن‌جا که بدانیم: - همان‌گونه که آیت‌الله العظمی نائینی فرمودند - ما باید سوار بر دنیا باشیم، نه دنیا سوار بر ما باشد، از دنیا بهره ببریم، امّا به قدر همان چیزی که باید برای رفع احتیاج داشته باشیم. اگر این‌طور شد، دیگر دنیا بر ما سوار نیست، دیگر قناعت پیشه کردیم، حرص نمی­خوریم، غصّه نمی­خوریم، آرامش به دست می­آوریم، متانت به دست می­آوریم، حالمان، حال خوشی می­شود و دیگر سراغ بندگی می‌رویم.

اولیاء خدا، بندگان خاصّ پروردگار عالم، عمده مطلبشان و تمام تلاش و همّ و غمّ‌شان، رسیدن به این است که عبدالله (عبد خدا، بنده پروردگار عالم) شوند. آن که در این سیر دارد حرکت می­کند، در سیر دنیا نیست، در ازدیاد مال نیست، به دنبال این که در این دنیا حرص بزنم نیست و برعکس، هرچه بود، قانع است. وقتی قانع شد، چون سیر و فکر او به سمت دیگری است و فکرش دنیا نیست، بلکه فکرش بندگی پروردگار عالم است؛ لذا هرطور بگذرد، برایش می­گذرد.

بنده خدا فقط یک چیز را اجازه نمی­دهد که این‌طور شود و آن این که در مقابل دشمن و شیطان برای لقمه ذلیل بشود و فقط بندگی خدا را می‌خواهد. حتّی لقمه را عنوان رفع احتیاج می­داند تا در آن سیری که باید به بندگی پروردگار عالم برسد، قدرت و قوه داشته باشد که بتواند حرکت کند.

اکل و دفع در نزد اولیاء خدا، یکی است!

لذا شاید ما این تعبیر را خوب نفهمیم و خیلی هم خوشایندمان نباشد، امّا بدانید ابوالعرفاء، آیت‌الله العظمی ادیب(اعلي اللّه مقامه الشّريف) می­فرمودند: اولیاء خدا، معصومین، بزرگان، تمام بندگان خاصّ خدا، اکل و دفع در نزدشان، یکی است.

عرض کردم: موقعی که می­روید دفع فضولات ­کنید، دعا دارد. بیان شده: چشمتان که افتاد، بگویید: «اللّهم اطعمنی طیباً فی عافیة و اخرجه منّی خبیثاً فی عافیة». لذا وقتی اکلش برای قوت و قدرت داشتن در راه بندگی است و خروج پیدا کردن مواد زائدش هم برای این است که بدن در سلامت باشد؛ پس هر دو یکی است.

اولیاء خدا اصلاً در فکر جسم نیستند و اگر هم باشند، فقط برای بندگی است «قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِي»؛ یعنی جسم را هم می­خواهند برای خدا و بندگی. لذا کسی که این حال را دارد، سیر فکری‌اش به سمت پروردگار عالم و بندگی خداست، پس دیگر غصّه دنیا را نمی­خورد و غصّه‌اش فقط آخرت و بنده بودنش است که آیا بنده شدم یا نشدم؟!

سیری ناپذیری؛ خوی پلیدان!

به خاطر همین انبیاء، حضرات معصومین و اولیاء خدا نسخه دادند و گفتند:اگر می­خواهید عبد بشوید، باید از شرارت­های نفس دور بشوید و یکی از مطالب بسیار مهمّش همین است که نکند حریص و سیری­ناپذیر شوید؛ چون در آن صورت خوی پلیدان در شما به وجود می­آید.

اگر بعضی از مطالب، راجع به خلق و خوی الهی است و مواردی است که سبب می‌شود انسان به اخلاق الهی متخلّق می­شود؛ بعضی از مطالب هم انسان را به خلق و خوی شیطان و دور دن از بندگی خدا مبتلا می­کند.

می­فرمایند: «الشَّرَهُ سَجِيَّةُ الْأَرْجَاسِ»[۲] - عرض کردم «الشَّرَهُ» به معنی سیری­ناپذیری است که جالب است آن هم با شر آمده است - سیری­ناپذیری، خوی پلیدان و بدان است.

اگر انسان، قانع شد دیگر طبیعی است ناراحت نمی­شود در پست، مقام و ... چه خواهد شد. این­قدر این مطلب مهم است که اگر انسان مثلاً در جمع­آوری مال، قانع باشد، آرامش پیدا می­کند.

حالا عرض می­کنم که یکی از خصائصی که در روایات راجع به علاج سیری­ناپذیری بیان می­کنند، این است که اگر انسان قانع شد، دیگر پارسای حقیقی می­شود.

یکی از اخلاق‌های زشت به نقل از امیرالمؤمنین(عليه الصّلوة و السّلام)

باز امیرالمؤمنین(عليه الصّلوة و السّلام) فرمود: «الشَّرَهُ مِنْ مَسَاوِي الْأَخْلَاقِ»[۳] سیری­ناپذیری از آن خصلت­های بسیار زشت، اخلاق سوء و بد است.

چرا انسان به جایی می‌رسد که سیری پیدا نمی­کند؟! چون اگر به دنیا دل بست، آن‌قدر جلو می­رود که دیگر تمامی ندارد.

یک راه برای دل‌بسته نشدن به دنیا

برای این­که انسان دلبسته به دنیا نشود، اوّل باید بداند این­جا دار فناست و این را باید تمرین کند. اگر جدّاً فهمیدیم که این­جا دار فناست، تمام است.

می­دانید چرا در قدیم، در روستاها و شهرستان­های کوچک، قبرستان­ها را ورودی روستا و شهر قرار می­دادند؟ برای این که هم موقع ورود و هم موقع خروج که می­خواستند سرکارشان بروند، قبرستان را ببینند و به دنیا دل نبندند.

شاید بعضی­ها که درک این مطلب را ندارند، بگویند: این­ها می­خواهند مردم را به سمت غم و اندوه ببرند، امّا این‌ها نمی­فهمند منظور اولیاء خدا و بزرگان چیست. این مطلب برای آن است ­که انسان، دلبسته به دنیا نشود.

حتّی در بعضی از شهرها، گذشتگانی بودند که قبرهای امواتشان را کنار درب ورودی خانه قرار می­دادند که وقتی از خانه بیرون می­آمدند، اوّل پایشان روی قبر برود و وقتی هم که می­خواستند ورود به خانه پیدا کنند، باز هم اوّل پایشان روی قبر می­رفت. لذا دائم به خودشان تذکار می­دادند که برای این دنیا نیستی، دائم می­فهمیدند که من اصلاً نیامدم این­جا باشم، چقدر راحت لنگر انداختم، اصلاً لنگری نباید بیاندازم، من برای این­جا نیستم، این­جا دار فناست و ... .

وقتی کسی جدّی فهمید که این دنیا، دار فناست؛ معلوم است حرص نمی­زند و دیگر قانع می­شود.

چه کسی می‌تواند تکلیف‌گرا شود؟

چه کسی سیری­ناپذیر است؟ آن­که باور نکرده باید برود. برای همین آرزوها می­کند که بعداً چنین و چنان می‌شوم، مثلاً معاون وزیر می­شوم، بعد وزیر می­شوم و بعد رئیس جمهور می­شوم! آن­وقت اگر هم نشود، معلوم است همه را طوری خطاب می­کند که گویی طلبکار است.

برای همین قبرها را کنار خانه قرار می­دادند و تا درب خانه را باز می­کردند، پایشان روی قبر می­رفت و می­فهمیدند که متعلّق به این دنیا نیستند و برای همین آرام بودند. وقتی کسی آرام شد، تکلیف­گرا می­شود.

یک موقعی عرض کردم که یک مرتبه محضر آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) بودیم، ظهر بود و ایشان می‌خواستند ناهار میل کنند، به من و یکی از آقایان فرمودند: شما هم بمانید. در آن هنگام، به ایشان گفتند: کسی آمده و اصرار دارد که شما را ببیند. ایشان اجازه دادند، آن شخص آمد و گفت: می­خواهم یک مطلبی بگویم.

فرمودند: بفرمایید.

گفت: جلوی این­ها بگویم؟

فرمودند: بله، بگویید.

گفت: می­خواهم کاندید نماینده مجلس بشوم.

فرمودند: حتماً تصوّر کردی که بهتر از دیگران هستی و می­توانی از عهده این کار بر بیایی؟!

گفت: بله.

آقا فرمودند: همین احساس برتر بودن از دیگران، خودش اشتباه است. اگر خودت احساس کردی و می­گویی: من از دیگران بهترم؛ یعنی این که اوّلاً خود را به دانستی و بعد بهتر.

ما تعجّب کردیم، پرسیدیم: پس چه کنیم؟! بالاخره چه کسانی باید این تکلیف را احساس کنند؟!

فرمودند: تنها کسانی که یک عالم ربّانی به آن‌ها تکلیف کند، می‌توانند حضور پیدا کنند.

لذا وقتی کسی بداند بنده خداست و دین تکالیفش را برایش بیان کرده؛ دیگر حرص نمی­زند. برای همین است که می­فرمایند: این سیری­ناپذیری خوی پلیدان است، «الشَّرَهُ سَجِيَّةُ الْأَرْجَاسِ» و از اخلاق زشت و سوء است، «الشَّرَهُ مِنْ مَسَاوِي الْأَخْلَاقِ».

سرآمد همه عیب‌ها

لذا کسی که سیری ندارد، گرفتار می­شود و همان سیری‌ناپذیری سرآمد همه عیب­ها می­شود. امیرالمؤمنین(عليه الصّلوة و السّلام) می‌فرمود: «رَأْسُ الْمَعَايِبِ الشَّرَهُ»[۴] سیری­ناپذیری، رأس همه بدی­ها و عیب­هاست. یعنی با این خصلت، سایر عیب­ها هم شروع می­شود. وقتی حریص به دنیا شدی، طبیعی است سیری­ناپذیر می­شوی و دنیا مدام تو را به سمت خودش می‌کشد. دیگر یک موقعی می­بینی که تمام است و چیزی نداری. به ظاهر خواستی دنیای خود را آباد کنی، امّا آن را هم آباد نکردی؛ چون باید بگذاری و بروی.

آسید جمال الدّین گلپایگانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن آیت حقّ می­فرمایند: آن کسانی که ثروت انبوهی دارند که به کارشان نیامده، موقعی که مرگشان فرا می­رسد، تک تک آن ثروت‌ها سراغشان می­آید و شیطان همه آن­ها را به او جلوه می­دهد و بعد می­فهمد حتّی خودش هم نتوانسته از آن­ها هم بهره ببرد و فقط حمّال آن­ها بوده، جمع­آوری می‌کرده و گرفتار بوده است.

می­فرمایند:در آن هنگام، وقتی شیطان می­آید، می­گوید: ببین خدا ظالم است و از اموال خودت هم استفاده نکردی و ...؛ لذا دینش را هم می­گیرد و او جان می­دهد. جالب است می­گویند: وقتی دارد جان می­دهد، یک لحظه می­بیند که همه آن­ اموال، دارالتّجاره­، خانه­ها، ویلاها، باغ­ها و ... به او می­خندند و شیطان هم می­خندد که نتوانستی بهره ببری و استفاده کنی!

اصل و ریشه سیری‌ناپذیری


حرص، بدکشنده است و انسان را گرفتار و بیچاره می­کند. موقعی که انسان به دنیا گرفتار است، سیری­ناپذیری برای او می­آید. حال، چه می­شود که انسان دیگر حریص و سیری­ناپذیر می­شود؟! امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علیّ‌بن‌ابی‌طالب(صلوات اللّه و سلامه علیه) می­فرمایند: علّتش طمع است، «أَصْلُ الشَّرَهِ الطَّمَعُ وَ ثَمَرَتُهُ الْمَلَامَةُ»[۵]؛ اصل و ریشه این حرص و سیری‌ناپذیری، طمع است، طوری که به کم قانع نیست و دائم می­خواهد و به آن قدرت و ... طمع دارد!

اولیاء خدا می­گویند: حتّی در علم هم بگو: خدایا! من آمده­ام تا برای رضای خودت، درس بخوانم؛ چون نبی مکرّم هم خطاب کرده: «اطلبوا العلم من المهد إلى اللّحد»[۶]، یا این که خود پروردگار عالم می­فرماید: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ»[۷]، یا این که در جای دیگر می­فرماید: «وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ»[۸].

ملّاصدرای عظیم‌الشّأن(اعلي اللّه مقامه الشّريف)، آن فیلسوف و فقیه صمدانی بیان می­فرمایند: اگر به این عنوان به مباحث علمی ورود پیدا کنی که بگویی حتماً می­خواهم به فلان مدرک برسم، این نوعی به دنیا دل‌بستن است.

البته خود ایشان می­گوید: انسان باید به دنبال درس و علم برود. لذا منظور، این نیست که درس نخوانیم. بلکه باید درس را برای رضای خدا خواند. اتّفاقاً باید سفت و محکم هم درس خواند امّا باید بگوییم که هرچه خدا بخواهد. این که بگویی: درس بخوانم تا این کاره بشوم، غلط است، باید گفت: هرچه تو بخواهی، نه این‌که برای خودمان جورچین درست کنیم.

اگر یک لحظه ملک‌الموت بیاید، همه چیز تمام است. یکی از اعزّه روحانی، چند وقت پیش، در حالی که خیلی سرحال و جوان بود و با این‌که به ظاهر احتیاط هم کرده بود، امّا برق او را گرفت و تمام شد. هیچ کس نمی­داند که چه کسی، کجا می­میرد، هیچ نمی­دانیم. لذا انسان باید تکلیف‌گرا باشد و بگوید: هر چه خدا می­خواهد.

اگر انسان بگوید: درس می­خوانم که به فلان مدرک یا مقام برسم، آن‌وقت اگر نرسد به پروردگار عالم بدبین می‌گردد. لذا حتّی به آن درجات بالای علمی هم نباید طمع ورزید.

اولیاء خدا حتّی در مقامات معنوی هم غبطه نمی‌خورند!

شاید بپرسید: مگر در اسلام نگفته­اند که غبطه خوردن نسبت به چیزهای خوب، مثلاً نسبت به کسی که به درجات بالای معنوی رسیده است، اشکالی ندارد؟

بله، امّا باید آن را از خدا بخواهیم. اگر خودمان بخواهیم جورچین درست بکنیم و بعد به آن نرسیم، اوّل مطلبش این است که نسبت به پروردگار عالم بدبین می­شویم. پس عیبی ندارد که بگوییم: خدایا! این مقامات و مطالب علمی و معنویاتی که فلانی دارد را نصیب ما هم بگردان.

البته اولیاء خدا، عرفای عظیم‌الشّأن و مردان الهی، اگر جایی هم بخواهند غبطه بخورند، تنها در معنویات است و در مورد مادیّات ابداً غبطه نمی­خورند. اگر عبد، عبد باشد، نمی­گوید: فلانی چه ماشینی، چه خانه­ای، چه ویلایی دارد، خوش به حالش، ای کاش من هم داشتم. اولیاء خدا، هیچ­گاه، ولو به لحظه­ای، در مقابل مادیّات، غبطه نمی­خورند و نمی­گویند: فلانی چه خانه وسیعی دارد! بعد هم بگویند که حسب روایات شریفه، پروردگار عالم[۹] بیان فرموده: خوبی مرد به این است که همسر خوب، همسایه خوب، مرکب خوب و خانه وسیع هم داشته باشد، چه اشکال دارد که من هم حلالش را داشته باشم. ابداً اولیاء خدا ولو به لحظه­ای غبطه به اموال کسی، ولو حلالش نمی­خورند، بلکه اگر غبطه هم بخورند، فقط در مسائل معنوی است، چرا که می­دانند عمر بسیار کوتاه است و اصلاً جای این حرف‌ها نیست.

اولیاء خدا خیلی بهتر از من و شما می­فهمند و می‌گویند: این عمر گران‌بها، خیلی زود تمام می­شود، من برای چه غبطه بخورم و بگویم: فلانی، چه خانه یا مقام و قدرتی دارد، یادش بخیر، ما با هم همکلاسی و هم‌حجره­ای بودیم، نوش جانش، امّا خدایا! نمی­شود من هم آن خانه را داشته باشم، یا به فلان مقام و ریاست برسم.

اولیاء خدا ابداً این‌گونه غبطه نمی­خورند، بلکه اگر هم غبطه بخورند (دقّت کنید، اگر دارد)، در معنویات است و حتّی بالاتر از آن، این که آن‌ها، در معنویات هم، غبطه نمی­خورند و می­گویند: خدایا! اولیاء شدن خوب است، امّا ما می­خواهیم بنده تو بشویم، پسندم آنچه را جانان پسندد. حال اگر پرده­ای کنار رفت، رفت؛ اگر نرفت هم نرفت.

اولیاء خدا بیشتر از ما، از شیطان می‌ترسند!

خدمتتان عرض کردم که آن بهجت­القلوب(اعلي اللّه مقامه الشّريف)، یا دیگر اولیاء خدا و عرفای عظیم­الشّأن، شهرت را نوعی ابتلای بزرگ می­دانستند و می‌دانند. خداوند شرایط را این­طور قرار می­دهد که دیگران از آن‌ها بهره ببرند و به سمت آن‌ها بروند، امّا از طرفی، خود این‌ها از این مسئله بسیار ناراحت می­شوند. اصلاً اولیاء خدا گاهی می­مانند که چه بکنند؟! از طرفی وظیفه دارند که مطالب را بیان کنند، امّا از آن طرف می­ترسند که شهره بشوند!

ابوالعرفاء(اعلي اللّه مقامه الشّريف) می­فرمودند: اولیاء خدا واقعاً مانده­اند که چه بکنند و شهرت را برای خود بلا می­دانند و می­گویند: خدا! ما را به چه بلیه­ای دچار کرد، اگر یک لحظه غافل شویم چه؟! اولیاء خدا این‌گونه می­ترسند.

این را به عنوان کد به شما بگویم، آن را به ذهنتان بسپارید: اولیاء خدا و عرفای عظیم­الشّأن خیلی بیشتر از ما، از شیطان می­ترسند. می­گویند: وای بر ما، اگر یک لحظه غافل بشویم.

لذا می­دانید، اولیاء خدا خواب و خورد و خوراکشان کمتر می­شود؛ چون دائم می­ترسند و هرچه به مقامات عرفانی عروج پیدا می­کنند و بالا و بالاتر می­روند، وحشتشان از شیطان، ابلیس بیشتر می­شود!

عجیب است، آن‌ها که دیگر نباید بترسند؛ چون مخلَصین عالم شده­اند - البته آن‌ها یک لحظه هم خودشان را مخلِص نمی­دانند، چه برسد به مخلَص - امّا دائم می­ترسند و هرچه بالاتر می­روند، دائم گریه و فغان و ناله دارند، کمتر خورد و خوراک دارند و حالشان یک حال عجیبی است و مدام اضطرابی در درون خود دارند.

دلیل اضطراب و لرزش بدن حضرات معصومین و اولیاء خدا در نماز!

نکته­ای را در این شب که نزدیک ولادت آقا جانمان هستیم، بیان کنم. حضرت شیخنا الاعظم، شیخ مفید عزیز(روحی له الفدا و سلام اللّه علیه) فرمودند: دلیل این که حضرات معصومین و بعد تالی­تلو معصوم و اولیاء خدا در هنگام نماز می­لرزند و می­ترسند، دو مطلب است:

۱. یک دلیلش، اتّصال است؛ چرا که نماز، معراج مؤمن است «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ المُؤْمِنِ» و این‌ها دارند با خدا حرف می‌زنند.

۲. دیگر این که می­دانند در اتّصال، اگر یک لحظه غفلت کنند، دیگر حضور قلب ندارند. لذا می­ترسند که اگر یک لحظه غافل شوند، شیطان حتّی به نمازشان هم وارد می­شود. گرچه شیطان با معصومین و حتّی تالی‌تلو معصوم هم نمی­تواند کاری داشته باشد (آن شهابٌ مبین­ها نمی­گذارند که شیطان وارد شود)، امّا خودشان می­ترسند، چرا که شیطان با این که نمی­تواند ورورد پیدا کند، امّا به اولیاء خدا هم طمع دارد. لذا این‌ها می‌ترسند.

پس دلیل این اشک و ناله و فغان، دو وجه است، یکی این که وقتی به پروردگار عالم می­رسند و می­بینند که پروردگار عالم اجازه داده که با او حرف بزنند؛ اشک شوق می­ریزند و یکی هم این که می­ترسند که نکند غفلت کنند و شیطان آن‌ها را فریب دهد.

ببینید این‌ها چه دیدی نسبت به مطالب دارند، غوغاست. این مطلب را چون نزدیک ولادت آقاجان بودیم بیان کردم، خودشان گفتند: این‌طور بیان فرمودند که دو حالت دارد، حالتی هم که سیّدالسّاجدین در نماز می‌ایستاد و روایت دارد که بدنشان می‌لرزید و الله اکبر می‌گفتند، این‌گونه بود. البته هضمش یک مقدار برای ما سنگین است، چون می‌گوییم: به معصوم که شیطان نمی‌تواند ورود پیدا کند، بله امّا خود آن حضرات هم باز در اضطراب هستند.

سؤال: مگر این دعای «أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ يَحْضُرُونِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» از خود معصوم وارد نشده که ده مرتبه قبل از طلوع آفتاب و ده مرتبه قبل از غروب آفتاب آن را بگویید؛ پس خود معصومین هم می‌ترسند که شیاطین وارد شوند، «أَنْ يَحْضُرُونِ». این اولیاء خدا این‌طور هستند.

تنها درخواست اولیاء خدا

لذا اولیاء خدا و عرفای عظیم‌الشّأن فقط بندگی می‌خواهند. عرض کردم اگر از خود پیامبر عظیم‌الشّأن(صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) بپرسیم که آقاجان! کدام مدال برای شما بالاتر است؟ نمی‌فرمایند: من به آن معراجی رفتم که هیچ کس نتوانسته بیاید، «قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏»[۱۰] - این آیه از آن آیه‌هایی مشکله است که کسی نمی‌تواند حل کند و نمی‌داند «قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏» یعنی چه - من بودم و او بود، ملک هم نمی‌توانست بیاید. یا نمی‌فرمایند: من خاتم الانبیاء و اشرف ملخوقات هستم و ...، بلکه می‌فرمایند: من عبدم.

لذا بالاترین مدال افتخار نبی مکرم، محمّد مصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) این است که می‌فرمایند: من عبدم.

پس اولیاء خدا و عرفا حتّی به مطالب معنوی هم طمع ندارند؛ می‌فرمایند: خدا! هرچه که تو بگویی می‌پسندیم و فقط بندگی می‌خواهیم. لذا طمع به آن عنوان که حتماً به آن مقامات معنوی بروند، نیز ندارند و فقط می‌گویند: خدایا! من فقط می‌خواهم تو امضاء کنی و من عبد تو باشم، دیگر هرچه دادند، دادند؛ ندادند هم، ندادند. قانع است. پرده بالا رفت، رفت، نرفت، نرفت. طی‌الأرض داشت، داشت، نداشت، نداشت. اصلاً دنبال این حرف‌ها نیست. فقط دنبال بندگی خداست. ما باید دنبال بندگی باشیم، عبد بشویم، عبدالله. آن‌وقت همه مطالبمان درست می‌شود.

ملامت کردن دیگران؛ ثمره سیری‌ناپذیری

فرمودند: ریشه سیری‌ناپذیری، همین طمع است. ثمره آن چیست؟ ملامت، «وَ ثَمَرَتُهُ الْمَلَامَةُ».

لذا بیان کردند: ثمره سیری‌ناپذیری، ملامت است؛ چون وقتی به آن نمی‌رسد، دائم خودش و دیگران را ملامت می‌کند که تو نگذاشتی من به این‌جا برسم، تو نگذاشتی آن‌طور بشود و ... . اگر گذاشته بودی، من به آن مطالب می‌رسیدم؛ اگر گذاشته بودی، من این‌طور می‌شدم و ...، عجب! مدام حرص می‌زند، طمع دارد.

می‌فرمایند: این طمع، ریشه سیری‌ناپذیری است و ثمره و میوه آن هم، ملامت می‌شود که مدام دیگران را ملامت می‌کند.

مثل بعضی‌ها که ملامت می‌کنند که چنین و چنان کردید، مثلاً نگذاشتید آن یکی رئیس‌جمهور بشود، اگر این‌طور می‌شد، او می‌شد. گفتید: آن اصلح است، صالح مقبول چنین شد و ... . دائم دیگران را ملامت می‌کنند، در حالی که اصلاً اشتباه است. این حرف‌ها چیست؟! خدا می‌خواهد. ای بسا اتّفاقاً اگر اتّحاد هم می‌شد و فرض یک نفر هم می‌شد، آن‌هایی که به زید و عمرو و ... رأی می‌دادند، رأی‌هایشان را به همین رئیس‌جمهور منتخب می‌دادند، تازه رأی ایشان بالاتر هم می‌رفت. از کجا معلوم است که تو این‌طور می‌گویی؟! معلوم می‌شود آن‌جا، حبّ ریاست است که مدام دیگران را هم ملامت می‌کنند و به حبّ ریاست گرفتار شده‌اند.

کما این که بعضی‌ها که رأی نیاوردند، اصلاً هیچ چیز هم نگفتند که ای داد بیداد، چرا این‌طور نشد و ... . امّا آن که به دنیا وابسته است، بیشتر هم داد و فریاد می‌زند و این و آن را متّهم می‌کند. پس ثمره سیری‌ناپذیری، ملامت می‌شود. خیلی باید مواظب باشیم.

یک روایت جامع و کاملی از پیامبر عظیم‌الشّأن(صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) راجع به ریشه سیری‌ناپذیری است که إن‌شاءالله هفته بعد به شرط حیات عرض کنم که بسیار عجیب است و انسان باید مراقبت کند.

خنده شیطان و اموال و مقامات دنیایی، به انسان، در لحظه آخر عمرش!

پس آقاجان! عبد بشویم، عبد. بنده خدا بشویم. بنده، طمع به هیچ چیز، حتّی به آن مقامات معنوی هم ندارد و فقط تکلیف‌گراست. می‌گوید: تکلیف من چیست؟ هرچه تکلیفم بود، آن را انجام می‌دهم. تکلیف را برای چه می‌خواهد؟ برای این که عبد و بنده خدا بشود، همین.

لذا بنده‌های خدا فقط می‌دانند و دائم این تذکار را به خودشان بیان می‌کنند که دنیا دار فناست و می‌گذرد. تا الآن گذشته و باز هم می‌گذرد و یک موقعی چشم باز می‌کنی، می‌بینی تمام شد. آن یکی بود، رفت، این یکی بود، می‌رود. ما هم می‌بینی، ناگهان بانگی برآمد، خواجه مرد، رفتیم، تمام شد، مردیم. فکر خودمان باشیم. آن‌هایی که بودند، الآن نیستند. ما هم یک زمانی نیستیم.

دنبال این باشیم که وقتی می‌میریم، مهر می‌زنند که عبد بودی یا خیر؟ یا این که به قول آیت‌الله العظمی آسیّد جمال‌الدّین گلپایگانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) که عرض کردم، حسب روایت می‌فرمودند: وقتی لحظه مرگ می‌شود، همه را جلو می‌آورند و می‌بیند، بعد شیطان به او می‌گوید: ببین خدا چقدر ظالم است، باغت چه شد، مالت چه شد، همسرت چه شد، فرزندانت چه شد و ... . لذا دینش را می‌گیرد و در آن لحظه آخر، به قول ایشان، همه آن‌ها و شیطان با هم به او می‌خندند! موقعی که دارد جانش بالا می‌آید، می‌بیند مالش دارد به او می‌خندد، حساب‌های بانکی آن چنانی‌اش دارد به او می‌خندد، ویلاها و زمین‌ها و پاساژها همه دارند به او می‌خندند پست و مقامش به او می‌خندد و شیطان هم به او می‌خندد؛ یعنی دیدی نتوانستی استفاده کنی.

خیلی بد است که دیگران، انسان را شماتت کنند. شاید یکی از معانی ملامت هم که روایت می‌فرماید: ثمره سیری‌ناپذیری، ملامت است؛ همین باشد که در آن لحظه آخر، همه می‌خندند و ملامتش می‌کنند که دیدی چه شد؟! ثمره این همه طمعی که داشتی و حرص زدی، چه شد؟! لذا به او می‌خندند و ملامتش می‌کنند که دیدی آخر گذاشتی و رفتی، چرا برای خدا خرجش نکردی؟ چرا دست کسی را نگرفتی؟ چرا برای امام زمان خرجش نکردی؟ چرا آن طرف برای خودت باقیات الصالحات نگذاشتی؟ این‌ها که مال این‌جاست، خداحافظ!

وصیّت انفاق ثلث مال بعد از مرگ!!!

مطلبی را در این‌جا بگویم و آن این که حتّی آن کسی که بگوید: یک سوم مالم را برای خودم خرج کنید، درست است که شرعاً اشکال ندارد، امّا اولیاء خدا می‌گویند: این چه خرجی است؟! اگر می‌خواست، خودش باید می‌کرد. معلوم است فقط وقتی که دستش از دنیا کوتاه است و می‌داند هیچی مال او نیست، می‌گوید: یک سوم مالم را هم خرجم کنید. باید گفت: اگر زرنگ بودی، در دنیا خرج می‌کردی. آن موقع که دیگر داری می‌روی و چیزی نداری. حالا که رفتی، می‌گویی: برایم خرج کنید؟! چطور خودت بودی، خرج نکردی؟! تو خودت هم، مال خودت نیستی.

لذا دیدید دیگر، می‌گویند: ولیّ میّت باید اجازه بدهد. پس تازه بعد از مرگت هم، یکی دیگر ولیّ تو می‌شود. تا دیروز، تو ولیّ همسر و فرزندانت بودی، امّا همین که می‌میری، ولیّ تو فرزند بزرگت می‌شود. مثلاً اگر وصیت نکرده باشد، می‌گویند: ولیّ‌اش باید اجازه دهد فلان شود یا از ولیّ‌اش می‌پرسند: فلانی نماز بخواند؟! پس وقتی بعد از مرگ، ولیّ‌ات هم یکی دیگر می‌شود، آن وقت می‌گویی: مال خودم است و می‌خواهم یک سوم آن را انفاق کنم؟!

پروردگارا! ما را بندگان صالح خودت قرار بده.

چرا شعبان، ماه پیامبر(صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) است؟

«السلام علیک یا مولای یا بقیه اللّه»

ماه، ماه شعبان المعظّم، ماه آقاجانمان است. پیامبر(صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) فرمودند: ماه شعبان، ماه من است، امّا یک مطلب مهمّش این است که در این ماه کسی آمده که فرمود: «اسمه کاسمی». بله، پیامبر، خاتم الانبیاء است و او، خاتم الاوصیاء و محیّ‌الدّین است.

عرض کردیم: در این ماه، نه پیامبر(صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) به دنیا آمدند (ایشان در ربیع‌الاول دنیا آمدند)؛ نه به بعثت رسیدند (در بیست و هفت رجب مبعوث شدند)؛ نه رحلت یا شهادت ایشان در این ماه بوده (بیست و هشت صفر، به شهادت رسیدند) و نه آغاز هجرت در این ماه است (اوّل ربیع، هجرت آغاز شده) و ...؛ هیچ کدام از این‌ها نیست و به ظاهر این ماه هیچ‌گونه مناسبتی با پیامبر عظیم‌الشّأن(صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) ندارد، امّا چرا فرمودند: این ماه، ماه من است؟ چون آقاجانمان، مولایمان، سیّدمان، صاحبمان، سالارمان، حضرت حجّت بن الحسن المهدی(صلوات اللّه و سلامه علیه) در این ماه متولّد شدند که دین ایشان را احیا می‌کنند.

بگذارید این نکته را هم بگویم که به غیر از دعاهایی که در ماه شعبان در مفاتیح دارد که بخوانید، اولیاء خدا می‌گویند: در این ماه خیلی یاد آقاجان باشید. دعای سلامتی «اللهم کن لولیک»، دعای فرج «الهی عظم البلاء»، زیارت آل یاسین، زیارت جامعه کبیره و ... را بخوانید و شب، روز، دائم یاد آقا باشید.

عرض کردم موقع خواب، دقایقی با آقا حرف بزنید و در این ماه، بیشتر باشد. می‌دانید به زمان ورود به ماه مبارک رمضان و ضیافت الله، دیگر چیزی نمانده. دوشنبه که می‌آید روز ولادت آقاجانمان است و در حقیقت این ماه از نیمه می‌گذرد و بعد از نیمی دیگر، به ماه مبارک، ماه ضیافت الله، می‌رسیم، «دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللَّهِ»[۱۱]. باید آقاجان امضاء کنند تا ورود پیدا کنیم، اصلاً همه چیز دست آقاجان است. شب قدر که اوج ماه مبارک رمضان و اوج ضیافت الله است، آقاجانمان مقدراتمان را امضاء می‌کنند. لذا تا می‌توانیم در این ماه، یاد آقاجان باشیم.

«السلام علیک یا مولای یا بقیه اللّه»

[۱] ذاریات/ ۵۶
[۲] تصنیف غررالحکم و دررالکلم، ص: ۲۹۶، حدیث: ۶۶۵۵
[۳] همان، حدیث: ۶۶۵۸
[۴] تصنیف غررالحکم و دررالکلم، ص: ۲۹۶، حدیث: ۶۶۶۴
[۵] تصنیف غررالحکم و دررالکلم، ص: ۲۹۶، حدیث: ۶۶۷۵
[۶] نهج الفصاحه، ص: ۲۱۸، حدیث: ۳۲۷
[۷] زمر/ ۹
[۸] مجادله/ ۱۱
[۹] ما معتقد به این هستیم که کلام معصومین(عليهم صلوات المصلّين)، کلام پروردگار عالم است
[۱۰] نجم/ ۹
[۱۱] الأمالي( للصدوق)، ص: ۹۳

کد خبر:161400 -

مسجد جمکران

نکاتی درباره مسجد جمکران/1

جایگاه مسجد مقدس جمکران در کلام بزرگان

آیت‌الله جعفر سبحانی می‌گوید که امام راحل می‌فرمودند: در دوران جوانی، پنجشنبه و جمعه‌ای بر ما نگذشت مگر اینکه با دوستان جلسه انسی تشکیل دادیم و به خارج از قم و بیشتر به سوی جمکران رفتیم.

 

یکی از سؤالاتی که درباره مسجد مقدس جمکران پرسیده می‌شود این است که نظر بزرگان علما درباره این مسجد چیست؟ آیا‌ آنها این مسجد را تأیید می‌کنند؟ در ادامه به این پرسش پاسخ می‌دهیم.

1. امام خمینی (قدس سره)

در آغاز پیروزی انقلاب حضرت امام (ره) تعدادی از اعضای جامعه محترم مدرسین را مأمور رسیدگی به وضع مسجد مقدّس جمکران نمودند.

این آقایان پس از بررسی همه جانبه و تبادل نظر با هیأت امناء مسجد، با توجه به اهمیت این مکان مقدس پیشنهاداتی را تهیه و برای تصویب نهایی طی نامه‌‌ای در تاریخ 17/2/1358 به محضر حضرت امام قدس‌سره تقدیم کردند.

مناسب می‌دانیم به دو فراز از نامه اشاره داشته‌ باشیم:

- با توجه به اقبال روزافزون مردم به مسجد صاحب‌الزمان در جمکران، باید حفاظت و رفاه زائران بیش از گذشته مورد توجه قرار گیرد و طرحهای جالب و اصلاحی بسیار کامل...به فوری با رعایت الاهم فالاهم به اجرا در آید.

- با توجه به اینکه مسجد مقدس جمکران یادگاری عظیم از حضرت ولی‌عصر-ارواحنا فداه- بوده و آن سرور امر به ساختن آن مسجد و توجه شیعیان به آن نموده‌اند (طبق روایت مرحوم شیخ صدوق رضوان‌الله‌ علیه) بنابراین وقف عام محسوب شده و امر تولیت آن با حاکم شرع بوده و اداره آن زیر نظر حاکم شرع با هیاتی از عدول مؤمنین و ثقات مطلع امین و علاقه‌مند به آن جناب (ع) باید باشد، و کلیه اموال و عواید حاصله باید با حفظ مصالح مسجد دقیقا صرف عمران و توسعه و رفع نیازمندی‌های آن مکان شود...

امضا کنندگان گزارش مذکور علاوه بر هیات امنای مسجد بزرگانی از حوزه شامل حضرات آیات: محمد محمدی گیلانی- حسین راستی کاشانی – علی مشکینی – محمد یزدی و یک امضای ناخوانا.

حضرت امام در ذیل این گزارش چنین مرقوم فرمودند:

بسمه تعالی

آنچه را حضرات آقایان مدرسین تصویب کرده‌‌اند، مورد تأیید اینجانب می‌‌باشد.

روح الله الموسوی الخمینی

(صحیفه امام ، جلد 7، صفحه 195)

حضرت امام (ره) دو مرتبه پس از پیروزی انقلاب و قبل از رفتن به تهران، به مسجد مقدس جمکران مشرّف شدند و در یکی از تشرّفات به چند نفر که از طرف مسجد به حضورشان رسیدیم، هدیه‌ای به عنوان تبرّک مرحمت فرمودند.

حجت‌الاسلام محمودی نقل می‌کرد: «در اوایل انقلاب که حضرت امام هنوز در قم مستقر بودند، پدر م به قصد زیارت ایشان به قم مشرّف شد. با هم به مکان استقرار امام رفتیم ولی به خاطر کثرت جمعیت و ازدحام زیاد توفیق شرفیابی به محضرشان را پیدا نکردیم، پدرم که دلشکسته بود به من گفت: برای جبران این خسارت حتما باید جمکران برویم. با هم به جمکران مشرّف شدیم، پدرم برای تجدید وضو رفت، من نزدیک درب ورودی مسجد در انتظار او بودم، ناگهان اتومبیلی را مشاهده کردم که آنجا توقف کرده، درباره آن سوال کردم پاسخ دادند: اتومبیل حضرت امام خمینی (ره) است.

ایشان برای نماز به مسجد رفته بودند در این اثنا پدرم آمد، جریان را که فهمید گفت: همین جا بایستیم تا حضرت امام (ره) را زیارت کنیم، طولی نکشید که ایشان از مسجد بیرون آمدند. پدرم و من دست ایشان را بوسیدیم، امام حرکت کردند و پدرم با خوشحالی تمام برای ادای نماز به مسجد رفت.

حجت‌الاسلام والمسلمین شیخ علی اصغر احمدی خمینی گفت: اینجانب از زمانی که وارد حوزه علمیه قم شدم و روزهای جمعه به مسجد جمکران می‌آمدم و نمازهای این مسجد را انجام می‌دادم و می‌دیدم زوار بسیار در این مسجد می‌آمدند و طلب حاجت می‌کردند، حتی در اوائل هم یک روز اهالی جمکران از امام خمینی (رحمة الله علیه) دعوت کردند وایشان هم قبول کردند و من هم با آقایان دیگر در خدمتشان به جمکران رفتیم و در آن مسجد مقدّس نماز بجا آوردند، امید است مؤمنین این مکان را بیشتر مورد توجه قرار دهند.

آیت الله جعفر سبحانی: امام می‌فرمودند: «در دوران جوانی، پنجشنبه و جمعه‌ای بر ما نگذشت مگر اینکه با دوستان جلسه انسی تشکیل دادیم و به خارج از قم و بیشتر به سوی جمکران رفتیم.»

2. رهبر معظم انقلاب

حجت‌الاسلام والمسلمین سید حسن نصر الله (دبیر کل حزب الله لبنان) می‌گفت: یک دفعه به همراه شورای حزب الله لبنان محضر مقام معظم رهبری بودیم. اوج سختی و تنگنایی ما بود و خیلی به حزب الله سخت می‌گذشت کنفرانس شرم الشیخ هم صورت گرفته بود، همه توطئه‌ها شده بود که حزب الله را نابود کنند. موقعی که ما با رهبر معظم جهان اسلام دیدار داشتیم ایشان به ما امید دادند و فرمودند: شما پیروز می‌شوید، این چیزها زیاد مهم نیست پس اضافه کردند: من در اداره امور کشور بعضی وقتها حل مسائل برایم دشوار می‌شود و دیگر هیچ راهی پیدا نمی‌شود، به دوستان و اعوان و انصار می‌گویم که آماده شوید به جمکران برویم، راه قم را پیش می‌گیریم و راهی مسجد جمکران می‌شویم.

3. آیت‌الله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(ره)

آیت الله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی: عموی من به همراه چند نفر از خانم‌ها و محارمشان برای تشرف به مسجد جمکران آمده بودند وقتی به مسجد رسیدند شب شده بود، تصمیم می‌گیرند که شب را در مسجد بمانند.

چون چند زن همراه ایشان بودند به خاطر امنیت و اطمینان خاطر خانم‌ها، درهای مسجد را بستند و از داخل سنگ‌هائی پشت در گذاشتند تا محکم شود. مقداری از شب گذشته بود که با کمال تعجب می‌بینند جوانی وارد مسجد شد با ظاهری بسیار آراسته و نورانی که مسجد از نور رخ ایشان روشن شد و مشغول عبادت شد.

تا اینکه ایشان با این صحنه مواجه می‌شوند همه دچار غشوه می‌شوند و از هوش می‌روند. صبح که مردم برای عبادت به مسجد می‌آیند، می‌بینند درهای مسجد از داخل بسته شده است به هر وسیله که شده در را باز می‌کنند و آنها را با آن حالت می‌یابند.

4. آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری(ره)

مرحوم آیت‌الله شیخ محمّد علی اراکی در نماز جمعه قم گفتند: چند روز به اول ماه مانده عالم ربّانی آقای حاج شیخ محمّد تقی بافقی محضر مبارک آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری متوفای 1355 هجری قمری می‌رسیدند جهت شهریه طلاب حوزه، سؤال می‌کردند وضع شهریه چطور است؟ مرحوم حائری می‌فرمودند: جز سرمایه توکل چیزی در دست نیست، ایشان (آقای بافقی) راهی مسجد مقدّس جمکران می‌شدند و از توجهات صاحب الزمان علیه‌السلام مشکل شهریه حل می‌شد.

5. آیت‌الله العظمی بروجردی (ره)

آیت‌الله العظمی بروجردی فرموده بودند: اگر موفق بشوم، در قم دو کار انجام خواهم داد، یکی راه مسجد جمکران را باز خواهم کرد، دومی بیمارستانی در شهر قم بنا خواهم نمود.

حجت‌الاسلام مرحوم آقاى سید صادق شمس الدینى (معروف به ‏شمس) می‌نویسد: شاهد تشرف مرحوم آیت‌الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی طباطبائی(ره) بودم که چون محل پدری ما نزدیک به دروازه کاشان قم بود و راه نزدیک جمکران از آنجا می‌گذشت آن مرجع جهانی به وسیله درشکه تشرف به مسجد پیدا کردند و اهالی محل بخصوص ائمه جماعات اطراف آن محل آماده شدند که در مراجعت آن مرحوم نماز مغرب و عشاء را به امامت آن مرجع در مسجد کیهانی برقرار سازند، حقیر هم که حدود 18 سال داشتم یعنی حدوداً سال 1330 بود حضور داشتم و دیدم که بعد از نماز مغرب به عالمی امر کردند که به مردم توصیه نمایند که به مسجد جمکران رغبت نمایند و فرمودند: اگر برای من مقدور بود نمازهای واجب روزانه را در مسجد جمکران ادا می‌کردم.

6. حضرت آیت‌الله حجّت (ره)

آیت‌الله العظمی آقا سید محمّد حجّت کوه کمری(ره) متوفی 1372 هجری قمری چهل نفر از فضلاء حوزه علمیه قم را انتخاب نمودند و دستور فرمودند به مسجد مقدّس جمکران بروند و در آنجا بعد از نماز صاحب الزمان علیه‌السلام زیارت عاشورا بخوانند و دعا کنند که از عنایت حضرت ولی عصر (عج) خداوند متعال باران بفرستد.

طلاب محترم صبح پیاده عازم مسجد جمکران شدند و بعد از نماز و زیارت عاشورا و دعا جهت باران که مدتی بود باران نیامده بود از مسجد جمکران بیرون آمدند به طرف شهر مذهبی قم، وسط راه باران چنان گرفت که قابل تحمل نبود، وقتی وارد منزل شدند جهت ناهار که خود آقا دستور داده بود گوسفندی بکشند و آبگوشت درست کنند تمام لباسهای آقایان خیس شده بود به طوری که فشار می‌دادند از لباس و عمامه‌ها آب جاری می‌شد.

از برکات مسجد جمکران و عنایت حضرت صاحب الزمان علیه‌السلام نسبت به سربازان خود در آن روز بارندگی مفصلی شد.

آیت الله حجّت که برای طلاب حوزه علمیه شهریه می‌دادند روز آخر ماه بود برای فردا که اول ماه باشد زمینه برای شهریه نداشتند، به خادم می‌فرماید: مرکب را آماده کن تا بروم به مسجد جمکران، معظم له عازم مسجد می‌شوند، بعد از نماز صاحب الزمان علیه‌السلام و دعا عرض می‌کنند: آقا امام زمان! این حوزه علمیه مال شما است، این طلبه‌ها سربازان حضرتعالی هستند، آبروی ما مربوط به شما است، راجع به شهریه حوزه عنایتی فرمائید، وقتی به منزل تشریف می‌آورند خادم عرض می‌کند: آقا بعد از شما دو نفر آمدند و منتظر شما هستند، معلوم می‌شود جهت دادن وجوه شرعیه آمده‌اند و مبلغی پول خدمت آیت الله العظمی آقای حجّت می‌دهند، وقتی می‌شمارند می‌بینند به اندازه شهریه همین ماه است.

7. آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری

آیت الله شیخ مرتضی حائری فرزند شیخ عبدالکریم حائری می‌نویسد: مسجد جمکران یکی از آیات باهرات عنایت آن حضرت است، و توضیح این مطلب در ضمن چند جهت ـ که شاید خیلی‌ها از آن غافل باشند ـ مذکور می شود:

1 ـ داستان مسجد جمکران که در بیداری واقع شده، در کتاب تاریخ قم که کتاب معتبری است، از صدوق علیه‌الرحمة نقل شده است.

2 ـ داستان مشتمل بر جریانی است که مربوط به یک نفر نیست، برای این که صبح که مردم بیدار می‌شوند می‌بینند با زنجیر علامت گذاشته شده است که مردم باور کنند. و این زنجیر مدتی در منزل سید محترمی ظاهراً به نام سید ابو الحسن الرضا بوده است، و مردم استشفاء به آن می‌نموده‌اند و بعداً بدون هیچ جهت طبیعی مفقود می‌شود.

3 ـ جای دور از شهر و در وسط بیابان جائی نیست که مورد جعل یک فرد جمکرانی بشود، آن هم دست تنها در یک شب ماه رمضان.

4 ـ نوعاً مردم عادی به واسطه خواب یک امامزاده را معین می‌کنند، و مسجد از تصور مردم عادی دور است.

5 ـ اگر پیدایش این مسجد روی احساسات مذهبی و علاقه مفرط به حضرت صاحب الأمر علیه‌السلام بود، می‌بایست سراسر توسل به آن بزرگوار باشد، چنانکه در این عصر مردم بیشتر زیارت حضرتش در آن مسجد می‌خوانند و متوسل به آن حضرت می‌شوند، در صورتی که در این دستور معنوی اصلاً اسمی از آن حضرت نیست، حتی تا به حال هم بیشتر معروف به مسجد جمکران است، نه مسجد صاحب الزمان علیه‌السلام.

6 ـ متن دستور موافق با ادله دیگر است، برای اینکه هم نماز تحیت مسجد وارد شده است و هم نماز صد بار ایاک نعبد و ایاک نستعین، و هم تهلیل و تسبیح فاطمه زهرا علیهاالسلام.

7 ـ این دو داستان که نقل شد، مشهود و یا مثل مشهود خودم بود، و داستانهای دیگری هست که فعلاً تمام خصوصیات آن را در نظر ندارم، بعداً انشاء الله تحقیق نموده در این دفتر ـ باذنه تعالی ـ ذکر می‌کنم.

8 ـ در آن موقع که زمین این قدر بی ارزش بوده است، فقط یک مساحت کوچکی را مورد این دستور قرار داده‌اند، که ظاهراً حدود سه چشمه از مسجد فعلی است، که در زمان ما خیلی بزرگ شده است (ظاهراً آن چشمه‌ای که در آن محراب هست، و دو چشمه طرفین باشد).

نگارنده که خالی از وسوسه نیستم، و خیلی به نقلیات مردم خوش بین نیستم، از آن امارات به صحت این مسجد مبارک قطع دارم، والحمد الله علی ذلک، وعلی غیره من النعم الّتی لا تحصی.

8. آیت‌الله شیخ محمّد علی اراکی (ره)

از جمله بزرگان که به مسجد مقدّس جمکران خیلی علاقه داشتند حضرت آیت‌الله العظمی آقای سید محمّد تقی خوانساری (ره) متوفای 1372 هجری قمری که با مرحوم آیت الله العظمی آقای اراکی متوفای 1415 هـ . ق پیاده به مسجد شریف جمکران می‌رفتند.

9. آیت‌الله العظمی نجفی مرعشی (ره)

در این مسجد شریف مکرر کراماتی دیده شده است که مرحوم شیخ محمّد علی کجوئی معروف به قمی در کتاب تاریخ قم در جلد اول و دوم اشاره کرده به کراماتی که در آنجا اتفاق افتاده است و اشخاصی که شرفیاب حضور مبارک حضرت ولی عصر علیه‌السلام شده‌اند.

حقیر خودم مکرر کراماتی در آنجا (مسجد جمکران) مشاهده کرده‌ام، چهل شب چهارشنبه مکرر موفق شدم که در آن مسجد بیتوته کنم و جای تردید نیست که از امکنه‌ای که مورد توجه و منزول برکات الهی می‌باشد و بعد از مسجد سهله این بهترین مقام و بهترین جائی است که منتسب به حضرت ولی عصر (عج) می‌باشد.

10. آیت الله گلپایگانی (ره)

حجت‌الاسلام سید محمّد باقر گلپایگانی: برای پدرم هر زمانی که بعضی مسائل پیش می‌آمد به مسجد جمکران می‌رفتند، گاهی اوقات صبح جمعه و گاهی ظهر و یا بعد از ظهر هم که بود می‌فرمود: می‌خواهم بروم جمکران، حالا یا چهارشنبه یا سه شنبه یا دوشنبه و گاهی اوقات نماز جماعت در آنجا برپا می‌کردند.

در ایام جنگ تحمیلی یک شب آقای خلیلیان زنگ زد و گفت خدمت آقا (آیت الله گلپایگانی) عرض کنید که الان در یکی از محورهای مهم بچه‌ها در حال محاصره گازانبری دشمن قرار گرفتند که اگر دشمن موفق شود دیگر چیزی از ما باقی نمی‌ماند به آقا بگوئید دعا کنند وقتی به آقا عرض کردیم دقیقاً خاطرم نیست که بعد از نماز صبح بود یا وقت دیگر بود که آقا مشرف شدند مسجد جمکران صبح دو مرتبه آقای خلیلیان زنگ زد و گفت: بصورت معجزه آسائی عملیات دشمن با شکست مواجه شد و رزمندگان ما از محاصره بیرون آمدند و تعداد زیادی از دشمن اسیر و کشته شدند.

11. شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی (ره)

مرحوم آیت الله حائری مرقوم داشته که جناب آقای حاج شیخ عبدالله مهرجردی که از وعاظ مشهور خراسان است و متجاوز از چهل سال است که ایشان را به خوبی می‌شناسم و آدم فاضل و درست و با محبتی است گفت: در زمان رضاشاه پهلوی در اواخر سلطنت او که بر اهل علم خیلی سخت گرفته بود به مرحوم حاج شیخ حسنعلی مراجعه می‌کند که ایشان حاج شیخ معظم له (شیخ عبدالله واعظ) را راهنمای معنوی کند چون مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی معروف به دستگیری معنوی بود ...

خلاصه ایشان به آقای اصفهانی (حاج شیخ حسنعلی) مراجعه می‌نماید. ایشان ظاهراً پس از اعمال قدرت خاصی می‌گویند حل مشکل شما برای اینکه به نظام وظیفه نروی و معاف شوی منوط به این است که به قم بروی و به مسجد جمکران قم رفته و به حضرت صاحب الامر (علیه آلاف التحیة و الثناء) متوسل شوی.

ایشان به قم می‌آیند و به مسجد جمکران می‌روند و به حضرت متوسل می‌شوند. در نتیجه خواب می‌بینند که در مسجد یا حیاط آن هستند و ظاهراً خادمه‌ای به ایشان می‌گوید که حضرت حجت علیه‌السلام) در همین مجاور مسجد تشریف دارند و حاج شیخ مزبور را خدمت امام علیه‌السلام راهنمائی می‌کند ... یادم نیست که خود آقا یا من صحبت معافیت از نظام وظیفه را پیش کشیدم، فرمود ما آن را درست کردیم. از خواب بیدار شدم و از سابق یک معافیت یک ساله به عنوان مرض یا عذر دیگر (که یادم نیست) داشتم. هر موقع که نیاز به نشان دادن می‌شد همان برگ موقت را که مدتها وقت آن تمام شده بود را نشان می‌دادم و رفع گرفتاری می‌شد. تا چند سال به این نحو بود تا آنکه مشمول بخشودگی گردید.

12. آیت‌الله بهجت (ره)

خود این مسجد افراد را راهنمایی می‌کند، کسانی که آنجا (مسجد جمکران) می‌روند مسجد خودش آنها را راهنمایی می‌کند چیزی خاص بیشتر از آنکه در زمینه مسجد جمکران بیان کرده‌اند ندارم که بیان کنم، همه مطالب مربوط به مسجد را بزرگان گفته‌اند یا در کتابهایشان نوشته‌اند. منتهی حرف من این است که ما معتقدیم این مشاهد مبارکه و مساجدی نظیر مسجد جمکران مستغنی از معرفی هستند، ما بر این اعتقاد هستیم.

اگر کسی بگوید رفتیم و چیزی در آنجا ندیدیم به حسب ظاهر باید گفت از روی اعتقاد صحیح نرفته است یا برای امتحان رفته یا همینطوری رفته است. بهر حال بهترین معرف این اماکن خودشان هستند.

13. آیت‌الله فاضل لنکرانی (ره)

آیت‌الله فاضل لنکرانی: در دوران طلبگی من خیلی به مسجد جمکران می‌رفتم شاید بیشتر از پانصد مرتبه باشد و کرامات زیادی در این مسجد مقدّس دیده و شنیده‌ام.

هر وقت برای حضرت آیت الله العظمی بروجردی مشکل پیش می‌آمد مرحوم پدرم که خود از عاشقان امام زمان علیه‌السلام بود و علاقه زیادی به مسجد جمکران داشت به محضر آقا (آیت اللّه العظمی بروجردی) عرض می‌کردند، یک قربانی برای مسجد جمکران بفرستید تا رفع مشکل شود.

مرحوم والد به مسجد مقدّس جمکران معتقد بودند و می‌فرمودند من قبل از آمدن آیت اللّه بروجردی به قم خواب دیدم که در مسجد جمکران هستم، روی سقف آب انبار منبری گذاشته‌اند و شیخ طوسی (رحمه الله) روی آن نشسته و تمام حیاط مسجد مملو از طلبه است پدرم فرمود: تعبیر این خواب این بود که شخصیتی به قم خواهد آمد و طلاب گرد او جمع خواهند شد و حوزه رونق خواهد گرفت، طولی نکشید که آیت اللّه بروجردی به قم آمدند. این که چرا شیخ طوسی را خواب دیده و آن هم در مسجد جمکران؟ تعبیر آن بعدها مشخص شد. شاید مسجد جمکران کاشف از این باشد که اصل آمدن ایشان به قم و رسیدن به مقام مرجعیت مطلقه با عنایت امام زمان علیه‌السلام بوده است.

14. آیت‌الله مکارم شیرازی

جاذبه نیرومند معنوی (مسجد مقدّس جمکران) به اضافه قضاء حوائج و حل مشکلات فراوانی که مردم از عبادت در آن و توسل به حضرت مهدی ارواحنا فداه دیده‌اند، سبب شده که روز به روز بر شکوه دامنه آن افزوده شود و خیل مشتاقان از سراسر این کشور پهناور اسلامی، بلکه از خارج از کشور در مواقع مختلف به سوی آن بشتابند و از این چشمه کوثر و منبع خیر و برکت هر کدام به مقدار استعداد خود بهره گیرند. علمای بزرگ همواره برای این مسجد احترام خاصی قائل بوده اند و در آن راز و نیاز فراوان داشته‌اند و هم اکنون نیز مورد توجه علما و فضلا و مراجع بزرگ است.

مسجد جمکران مطابق روایت موجود به فرمان حضرت مهدی مولانا صاحب‌العصر و الزمان برای هدف بزرگی در این منطقه خاص از شهر تاریخی، مذهبی قم ساخته شده و حسن بن مثله جمکرانی که مردی پاکدل و پاک سرشت بود، در بیداری (و نه در خواب) این دستور را دریافت کرده و با تشریفات خاصی این مسجد را بنا نمود.

به همین دلیل هر کس در فضای ملکوتی آن قرار می گیرد احساس روحانیّتی عجیب و جاذبه معنوی فوق‌العاده می‌کند.

15. آیت الله صافی گلپایگانی

حقیر از طفولیت که در خدمت مرحوم آیت الله والد اعلی الله مقامه مشرف به قم می‌شدم و به سعادت تشرف به مسجد مقدّس جمکران نایل می‌گشتم، آن مرحوم که در ارادت و چاکری به آستان ملائک پاسبان حضرت بقیة الله ارواح العالمین له الفدا مشار بالبنان بودند و مصدر خدماتی به آن حضرت شده بودند و توجهاتی مشاهده کرده بودند، اصرار داشتند که مهما امکن پیاده به مسجد مشرف شوند و به فیض نماز و عبادت در آن مکان مبارک نائل می‌گشتند.

از جمله بزرگانی که حسن عقیده خود را به مسجد جمکران اظهار می‌فرمودند در اینجا به نام نامی بزرگ فقیه عالم اسلامی مرحوم آیت الله العظمی استاد اعظم آقای بروجردی و مرحوم مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی اشاره می‌نمایم. امید است خداوند متعال ما را از فیض تشرف به این مسجد تا حیاتی باقی است محروم نفرماید

 

ویژه نامه ماه رجب

 میلاد امام محمد باقر وفرارسیدن ماه رجب ماه بندگی را به تمام شیعیان ورهروان راه حق تبریک وتهنیت عرض میکنیم

ویژه نامه ماه رجب

در حکایتی دل نشین از پیامبر گرامی اسلام از زبان شخصی به نام ثوبان این چنین آمده است که: با رسول خدا(ص) در قبرستان بودیم. حضرت ایستاد و گذشت و دوباره ایستاد. عرض کردم: یا رسول الله، چرا این گونه رفتار می کنید؟ پس آن حضرت گریه شدیدی کرد، ما هم گریه کردیم. آن گاه فرمود: ای ثوبان، صدای ناله اهل عذاب را شنیدم. بر آنها رحم کردم، دعا کردم و خداوند عذاب آنها را تخفیف داد. سپس فرمود: ای ثوبان! اگر کسانی از اهل این قبرستان، که در عذابند، یک روز از ماه رجب را روزه گرفته بودند و یک شب را تا صبح قیام می کردند و به عبادت می پرداختند، در قبرها معذب نمی شدند.5

گاه شیئی گران بها، یا انسانی ارزشمند و یا یک زمان مهم و ویژه، مورد بی توجهی انسان ها قرار می گیرد، تنها بدان سبب که شناختی از آنها ندارند و در نتیجه، بهره خویش را از آنها نمی ستانند و استفاده لازم را نمی برند. ماه رجب از زمان ها و اوقات بسیار مهم و ویژه است که برای آنکه ـ بدون استفاده این فرصت ـ از کفمان نرود. روایات فراوانی پیرامون فضیلت این ماه و شناساندن قدر و منزلت آن از طریق اهل بیت(ع) به دست ما رسیده است که در ادامه به برخی از آنها اشاره خواهد شد:

1. پیامبر اکرم(ص) فرمود:

آگاه باشید که رجب ماه خداست و آن ماه بسیار بزرگی است. این ماه «اصم» نامیده شد؛ بدان سبب که هیچ ماهی در فضیلت و حرمت در نزد خدا با او برابری نمی کند.1

2. از ابن عباس نقل است که:

هرگاه ماه رجب می آمد، رسول خدا(ص) مسلمانان را دور خود جمع می کرد و میان آنها می ایستاد. آن گاه خطبه می خواند، حمد و ثنای الهی را به جای می آورد و صلوات بر انبیای گذشته می فرستاد و می فرمود:

ای مسلمانان، ماه بسیار بزرگ و بابرکتی بر شما سایه انداخته است ـ یعنی ماه رجب ـ و آن ماهی است که در آن، رحمت خدا بر کسی که خدا را عبادت کند، فرو می ریزد؛ بدان شرط که مشرک و بدعت گزار نباشد. آگاه باشید که در ماه رجب، شبی است که هر که خواب را در آن، بر خود حرام کند و به عبادت خدا بپردازد، خدا بدنش را بر آتش حرام می کند و هفتاد هزار ملک با او مصافحه می کنند و برایش تا رجب بعد آمرزش می طلبد.2

باید گفت آن شب نامعلوم که در ذیل خبر ذکر شد، چه شبی است، علما با استفاده از اخبار دیگر، چهار احتمال داده اند: احتمال دارد مراد، شب اول ماه رجب باشد و یا شب جمعه اول رجب که به لیلةالرغائب موسوم است. نیز احتمال دارد مراد، نیمه رجب و یا بیست و هفتم رجب باشد.

3. و از حضرت امیرمؤمنان علی(ع) نقل است که:

هر کس در ماه رجب صدقه بدهد، خداوند روز قیامت در بهشت او را به ثوابی گرامی می دارد که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به خاطر بشری خطور نکرده است.3

4. از امام رضا(ع) نیز روایت شده است:

هر که به اشتیاق ثواب، روز اول ماه رجب را روزه بدارد، خدای عزوجل، بهشت را بر او واجب گرداند؛ هر که روز وسط رجب را روزه بدارد، می تواند دو قبیله (پرجمعیت) مانند ربیعه و مضر را شفاعت کند؛ و هر که روز آخرش را روزه بدارد، خدای عزوجل او را از پادشاهان بهشت گرداند و شفاعتش را دربارة پدر، مادر و همة بستگان و آشنایان و همسایگان بپذیرد، گرچه در میان آنها مستحقان دوزخ باشند.4

5. در حکایتی دل نشین از پیامبر گرامی اسلام از زبان شخصی به نام ثوبان این چنین آمده است که: با رسول خدا(ص) در قبرستان بودیم. حضرت ایستاد و گذشت و دوباره ایستاد. عرض کردم: یا رسول الله، چرا این گونه رفتار می کنید؟ پس آن حضرت گریه شدیدی کرد، ما هم گریه کردیم. آن گاه فرمود: ای ثوبان، صدای ناله اهل عذاب را شنیدم. بر آنها رحم کردم، دعا کردم و خداوند عذاب آنها را تخفیف داد. سپس فرمود: ای ثوبان! اگر کسانی از اهل این قبرستان، که در عذابند، یک روز از ماه رجب را روزه گرفته بودند و یک شب را تا صبح قیام می کردند و به عبادت می پرداختند، در قبرها معذب نمی شدند.5

6. شخصی به نام سالم نامی که از صحابه حضرت صادق(ع) بود، می گوید: چند روزی از ماه رجب باقی مانده بود که خدمت آن حضرت مشرف شدم.

فرمود: ای سالم، آیا چیزی از این ماه را روزه گرفته ای؟ عرض کردم: خیر. فرمود: آن قدر ثواب از تو فوت شده که مقدار آن را تنها خدا می داند! سپس فرمود: همانا رجب، ماهی است که خداوند او را فضیلت داده و بسیار احترام کرده و کرامت آن را برای روزه داران واجب ساخته است.

سالم گوید: عرض کردم: یابن رسول الله، اگر چند روزی باقی مانده از این ماه راه روزه بدارم، به مقداری از ثواب های آن می رسم؟ فرمود: ای سالم! هر که یک روز از آخر این ماه را روزه بدارد، خدا ایمن می گرداند او را از سختی سکرات مرگ و هول قیامت، و عذاب قبر.

7. نماز سلمان در ماه رجب:

رسول خدا(ص) فرمود: ای سلمان، هر مرد و زن مؤمن که در ماه رجب سی رکعت نماز بخواند و در هر رکعت پس از حمد سه مرتبه «قل هو الله احد» و سه مرتبه سوره «قل یا ایّها الکافرون» را قرائت کند، خداوند هر گناهی را که در پیری و جوانی کرده است، از نامه عمل او محو می کند، و ثواب کسی را که در تمام آن ماه، روزه گرفته باشد، به او عطا می کند و تا سال آینده نام او را از نمازگزارندگان می نویسد و در هر روز از آن ماه، ثواب شهیدی از شهدای بدر برای او باشد و خداوند میان او و آتش فاصله انداخته و به عدد هر رکعت، ثواب هزارهزار رکعت در نامه عمل او می نویسد و او از پل صراط به سلامت رد می شود. و طریقه نماز این است که:

ده رکعت روز اول، ده رکعت روز نیمه و ده رکعت در روز آخر ماه رجب به جا آورد، هر دو رکعت به یک سلام و بعد از هر دو رکعت، دست ها را به آسمان بلند و چنین دعا کند:

لا إله إلّا الله وحده لا شریک له، له الملک و له الحمد یحیی و یمیت و هو حیّ لایموت بیده الخیر و هو علی کلّ شیءٍ قدیر. اللّهمّ لامانع لما اعطیت و لامعطی لما منعت و لاینفع ذالجدّ منک الجدّ.6

یادآوری: پرسشی که ممکن است در ذهن ها بیاید این است که، چگونه امکان دارد در برابر اعمالی ناچیز و اندک در ماه رجب، آن همه ثواب و پاداش مترتب باشد؟ چگونه ذهن آدمی می تواند گستردگی آن همه ثواب را اذعان کند؟

در پاسخ باید گفت:

اولاً، متناسب با مقام کبریایی حضرت حق و جود و بخشش بی کران و بی انتهایش، همین قاعده است که در برابر اندکی از عمل خیر، پاداشی فراوان عطا فرماید، نه آنکه با آن همه فضل و رحمتش، در مقابل کار نیک به اندازه همان کار پاداش دهد. اساساً همان گونه که در دعای افتتاح وارد شده است: ولاتزیده کثرة العطاء ألّا جوداً و کرماً؛ فراوانی عطا، (نه تنها از خزائن حق تعالی نمی کاهد)، بلکه بر جود و کرمش می افزاید و جود و کرمش را گسترده تر می سازد.

گنج تو به بذل کم نیاید

وز گنج کس این کرم نیاید

نظامی

به هر حال، به قول شیخ محمود شبستری، خداوند با یک جذبه، گدایی را شاه می گرداند و کوهی را در مقابل کاهی می بخشد:

گدایی گردد از یک جذبه شاهی

به یک لحظه دهد کوهی به کاهی

شبستری

درین دریا فکن خود را، مگر دری به دست آری

کزین دریای بی پایان، گهر بسیار برخیزد

وگر موجیت برباید، چه دولت مر تو را زان به

که عالم پیش حکم تو، چو خدمتکار برخیزد

عراقی

ثانیاً این گونه نیست که به صرف انجام دادن روزه و عبادات در این ماه، همه ثواب ها به دست آید؛ زیرا همان گونه که در روایات و نیز در دعای گرسنگی و تشنگی قرار مده». بهره برخی از روزه داران، از روزه، تنها گرسنگی و تشنگی و از عبادت، تنها خستگی بدنی است.

بنابراین، بدون شک بهره کامل از ثواب این عبادات از آن کسانی است که حتی المقدور، شرایطی چون اخلاص و اجتناب از گناهان را مراعات کنند.

پی نوشت ها:

1. مجلسی، بحارالانوار، ج97، ص26.

2. همان، ص47.

3. همان، ص33.

4. امالی شیخ صدوق، ص10.

5. مجلسی، همان

6. آیت الله میرزا جواد ملکی تبریزی، المراقبات، ص131 و 132.

آثار سو’ ریا در عبادت

آثار سوء ريا در عبادات چیست؟/ اهميّت اخلاص در پذيرش عمل

روايت مي‌گويد اگر عالم هستيد، بايد طبق علم خود عمل کنيد. علماي عامل نيز وقتي در معرض هلاکت نيستند و خداوند به آنها عنايت مي‌کند که مخلص باشند. هيچ چيز و هيچ ‌کس جز خداي سبحان در نظر آنان نباشد؛ زيرا اگر نعوذبالله ذره‌اي ريا و تظاهر در عمل کسي باشد، به تعبير قرآن کريم کفر است و موجب بطلان عمل مي‌شود.

آنچه می خوانید متن کامل یکی از دروس اخلاق حضرت آیت الله مظاهری است که درباب آثار اخلاص در حیات فردی و اجتماعی است.حکایات و روایتی که معظم له در این باب شرح داده است،به خوبی اهمیت اعتقادی اخلاص در پذیرش اعمال را عیان می کند.

 

 برخورداري از صبر در اطاعت، بسيار سخت و دشوار است؛ امّا در عين حال براي رسيدن به مقام عبوديّت، به عنوان هدف خلقت، گريزي از آن نيست و بايد با پشتکار و تلاش مداوم، به آن دست يافت.

يکي از راه‌هاي درک مقام صبر در عبوديت، رعايت حضور قلب و خلوص در تمامي اعمال، مخصوصاً در نماز، با تمام مراتب آن است. مثلاً انسان از وقتي نماز را شروع مي‌کند، دلش نيز نماز را شروع کند و از اول تا آخر نماز، توجّه کاملي به خداوند متعال داشته باشد.

 

حضور قلب و خلوص در عبادات، مرهون توفيق الهي

چنان‌که در جلسۀ قبل نيز بيان شد، درک حضور قلب و دستيابي به خلوص نيّت در عبادات، تنها با تلاش فردي ميسّر نيست، بلکه تا توفيق و عنايت ويژۀ خداوند همراه انسان نباشد، نمي‌تواند اين درجات و مقامات را تحصيل کند. معلم اخلاق انسان بايد خداي سبحان باشد. کسب حضور قلب و داشتن خلوص، توفيقي از جانب خداوند متعال است که با مقدّمه ‌چيني انسان، فراهم مي‌شود.

به عبارت ديگر تا وقتي لياقت و زمينۀ مناسبي در دل انسان براي درک عنايات خاص الهي نباشد، از درک آن عنايات محروم مي‌ماند. انسان بي‌لياقت، نظير چراغ سوخته‌اي است که با وجود ارسال برق از نيروگاه، قادر به روشنايي نيست. روشن نشدن چراغ، تقصير نيروگاه برق نيست؛ زيرا نيروگاه، برق را به همۀ وسايل برقي مي‌رساند، پس خاموشي چراغ به علّت آماده نبودن آن براي پذيرش نيروي برق و روشن ‌شدن است. وقتي دل انسان سراسر گناه ‌آلود و تاريک باشد، نمي‌تواند عنايات نوراني و خاصّ خداوند متعال را دريافت کند. بنابراين براي پيدا کردن حضور قلب و خلوص، بايد زمينه‌سازي شود تا خداوند رحمان نيز اين فضائل ارزشمند را در تمامي مراتب، به انسان عنايت فرمايد.

 

اهميّت خلوص

خلوص نيّت، بسيار مهم است و در تعاليم اسلامي بر آن سفارش فراواني شده است. در روايات آمده است:

«الناس كلهم هلكى إلا العالمين، و العالمون كلهم هلكى إلا العاملين و العاملون كلهم هلكى إلا المخلصين و المخلصون على خطر عظيم‏»[1]

بر اين اساس، همۀ مردم در معرض هلاکتند جز علما. البته علم بي عمل نيز بسيار خطرناک است. علم بي عمل انسان را به سقوط مي‌کشاند؛ لذا روايت مي‌گويد اگر عالم هستيد، بايد طبق علم خود عمل کنيد. علماي عامل نيز وقتي در معرض هلاکت نيستند و خداوند به آنها عنايت مي‌کند که مخلص باشند. هيچ چيز و هيچ ‌کس جز خداي سبحان در نظر آنان نباشد؛ زيرا اگر نعوذبالله ذره‌اي ريا و تظاهر در عمل کسي باشد، به تعبير قرآن کريم کفر است و موجب بطلان عمل مي‌شود.[2]

در ادامۀ روايت مي‌فرمايند: «و المخلصون على خطر عظيم‏» مخلصين هم بايد به شدّت مواظب و مراقب اعمال خود باشند؛ زيرا خطر، آنها را نيز تهديد مي‌کند و ممکن است به سقوط کشيده شوند. بسياري از اوقات ديده مي‌شود کسي چهل‌ يا پنجاه سال عالم و عامل بوده، امّا ناگهان از مسير حق منحرف مي‌شود. در اثر رفيق بد، نشست و برخاست با افراد ناپاک يا به دليل اينکه مواظب زبان يا غذا يا نگاهش نبوده، خداوند متعال به او خذلان داده است. مصاديق اين مسائل، در تاريخ و روايات فراوان ذکر شده است. به تجربه نيز اثبات شده که گاهي يک غذاي حرام، انسان را منحرف مي‌کند و به سقوط مي‌‌کشاند، آن هم چه انجراف و سقوطي!

 

پرهيز خالصانه از غذاي شبهه ناک در سيرۀ علما

شخصي مرحوم آيت الله آقا سيد محمدباقر درچه‌اي را که يكى از علماى بزرگ اصفهان بودند، براي صرف غذا به منزل خود دعوت کرد. ايشان معمولاً منزل کسي نمي‌رفتند، امّا با اصرار و دعوت فراوان آن شخص، به منزل او رفتند. بعد از صرف غذا که ميهمانى به پايان آمد و آيت الله دُرچه‏‌اى عازم رفتن شدند، صاحب خانه که تاجر بود، سندى‏ را پيش‌روي ايشان گذاشت تا امضا كنند.

آن عالم بزرگ احساس كردند كه آن ميهمانى و غذاي آن، شبهۀ رشوه داشته است. نقل مي‌کنند در آن هنگام، رنگ صورت ايشان تغيير كرده و شروع به لرزيدن كرده و به ميزبان فرموده‌اند: من با تو چه كرده بودم كه اين زهرمار را به خورد من دادى؟! بعد بلافاصله از اتاق بيرون رفته، غذاهاى خورده شده را برگردانده‌اند. سپس با گريه و ناراحتي گفته‌اند: ذرّه‌هاي غذا که در دلم مانده را چه کنم؟ 

گاهي يک لقمۀ حرام يا يک تهمت و غيبت، انسان را به پرتگاه سقوط بکشاند؛ لذا مخلصين هم بايد مواظب اعمال خود باشند.

 

آثار سوء ريا در عبادات

قرآن کريم، عمل همراه با ريا را باطل و در رديف کفر مي‌داند و مي‌فرمايد:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى‏ كَالَّذي يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ»[3]

اگر چيزي به کسي داديد، بر سر او منّت نگذاريد و موجب اذيّت او نشويد؛ زيرا اگر منت گذاشتيد، عمل باطل مي‌شود. همچنين مواظب باشيد تظاهر و ريا در کارهايتان نباشد. اگر در عملي ريا آمد، عمل باطل است. حتّي بزرگان مي‌فرمايند: اگر کسي نماز را براي خداوند متعال مي‌خواند، امّا براي آنکه مردم بگويند اين فرد مسجدي است، به مسجد برود، عبادت او باطل مي‌شود!

ورود ريا در اعمال، بسيار مخفيانه و پنهان است. يکي از مهارها و دام‌هاي بزرگ شيطان، رياست که انسان را به سقوط مي‌کشاند. گاهي انسان يک عمر عبادت مي‌کند و ناگهان متوجّه مي‌شود همۀ اعمال او بر اثر ريا باطل بوده است.

شخصي به مسجد مي‌آمد و هميشه صف اول نماز مي‌ايستاد و در اثر تداوم نماز جماعت، وجهه‌اي پيدا کرده بود. شبي دير به مسجد رسيد و ديد جاي هميشگي او را گرفته‌اند و به ناچار در صف دوّم ايستاد. مرتّب در دل خود از اينکه در صف دوّم ايستاده است، ناراحت بود. در اين حين، ناگهان متوجه شد که چرا اينقدر ناراحت است؟ پس از تأمّلي فهميد همۀ اين مدّت که در صف اوّل نماز جماعت مي‌ايستاده، براي مردم بوده و همۀ نمازهاي قبلي او باطل است!

در روايات آمده است که خداوند متعال مي‌فرمايد:

«أَنَا خَيْرُ شَرِيكٍ‏ فَمَنْ عَمِلَ لِي وَ لِغَيْرِي فَهُوَ لِمَنْ عَمِلَهُ غَيْرِي»[4]

خداي سبحان مي‌فرمايد من شريک خوبي هستم. هرکس در عملي، ديگري را با من شريک کند، من همۀ عمل را به شريک خود واگذار مي‌کنم. گاهي انسان هفتاد سال عبادت کرده، ولي چون ريا و شرک خفي همراه آن بوده است، ناگهان در قيامت مي‌بيند هيچ ندارد. گردويي با ظاهر خوب و دروني پوچ و بي‌مغز نصيب او شده است.

به تعبير بزرگان و علماء، عمل بايد هم حسن فعلي داشته باشد و هم حسن فاعلي. عمل بايد نيک باشد، ضمن آنکه انجام آن، تنها براي رضاي الهي صورت گيرد. عمل خالص، چه عبادي مانند نماز و روزه باشد و چه اجتماعي مانند خدمت به خلق خدا، تنها در صورتي که مخلصانه انجام شود، مورد پذيرش پروردگار عالم قرار مي‌گيرد.

 

اهميّت اخلاص در پذيرش عمل

مرحوم شهيد ثاني«رضوان‌الله‌تعالي‌عليه» در مورد اهميّت اخلاص، روايتي را نقل مي‌کنند که بسيار قابل توجّه و تأمّل است. ايشان نقل مي‌کنند که در روز قيامت، بنده‏اى را مى‏آورند و از او سؤال مي‌کنند در دنيا چه کارهايي انجام مي‌دادي؟ او مى‏گويد: من براى رضاى خدا جهاد كردم. به او مى‏گويند: نه، اين‌گونه نيست! تو جهاد كردى تا بگويند فلانى چقدر شجاع است! سپس امر مي‌شود که او را با صورت در آتش جنهّم بيندازيد. سپس عالمي را مي‌آورند که يک عمر قال الباقر و قال الصادق مي‌گفته است. از او مي‌پرسند تو چه مي‌کردي؟ پاسخ مي‌دهد: من علم مي‌آموختم و ديگران علم ياد مي‌دادم. به او گفته مي‌شود: دروغ مي‌گويي! تو دنبال علم بودي تا به تو بگويند براي خودت کسي هستي! خطاب مي‌شود او را در آتش جهنّم بيندازيد. پس از آن فردي را مي‌آورند که قاري قرآن بوده و قرآن مي‌خوانده است. از او مي‌پرسند تو چه کاره بوده‌اي؟ او پاسخ مي‌دهد: براي خدا، قرآن مي‌خواندم. به او نيز مي‌گويند: تو قرآن مي‌خواندي تا به تو لقب قاري قرآن داده شود و بگويند که صداي خوبي براي قرائت قرآن داري! پس مانند نفرات قبلي، دستور مي‌دهند او را نيز به رو در آتش جهنّم بيندازند.[5]

در برخي روايات بر ضرورت رعايت اخلاص در خدمت به خلق خدا و در انفاق نيز تأکيد شده و افرادي که به قصد ريا و خودنمايي و براي جلب توجه مردم، از ديگران دستگيري کرده‌اند را مستحق جهنّم دانسته‌اند.

عباداتي که در اين روايات نقل شده است، بسيار ارزش‌مند هستند. مثلاً ترويج دين و هدايت ديگران، از زنده‌کردن جهان ارزش‌مندتر است. خدمت به خلق خدا از صدها حج و عمرۀ مقبول و مبرور بالاتر است. جهاد في‌ سبيل الله انسان را به بالاترين درجات عرفاني مي‌رساند. امّا اين عبادات اگر بدون اخلاص و نيّت الهي باشد، ذرّ‌ه‌اي ارزش ندارد و حتّي مي‌تواند انسان را جهنّمي کند!

رنگ اخلاص و رنگ الهي، بهترين رنگ‌هاست:

«صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَة»[6]

بدون خلوص نيّت، بهترين و بزرگ‌ترين اعمال، در پيشگاه خداوند متعال، ارزشي ندارد.

 

مراتب اخلاص

 خلوص از نظر علت غايي و نتيجه، مراتبي دارد. اصل خلوص آن است که همۀ اعمال انسان، براي خدا باشد. عملي که در نيّت آن، منيّت، به رخ کشيدن، خودنمايي و غرور باشد، مسلّما خالص نيست. رسيدن به اين مرتبه نيز سخت و دشوار است.

 

نازل‌ترين مرتبۀ خلوص

وقتي کسي عملي را براي رضاي خدا و در راستاي رسيدن به منافع دنيوي انجام مي‌دهد، در حقيقت نازل‌ترين مراتب اخلاص را داراست. چنين عملي گرچه صحيح است و اگر صلاح باشد، خداوند متعال متاع دنيوي نيز به او عطا مي‌کند، امّا چون عبادت براي اهداف مادي بوده، به تعبير علماي اخلاق «پست‌ترين عبادات» محسوب مي‌شود.

توجّه به اين نکته ضروري است که قرآن کريم مي‌فرمايد:

«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[7]

هرکس به طور جدّي کار شايسته انجام دهد، در همين دنيا، به او حيات طيب و در آخرت حيات طيّت‌تر به او عطا مي‌شود. 

تفاوت اين مسأله با پايين‌ترين مراتب اخلاص در آن است که گاهي کسي عملي را براي رضاي خدا و رسيدن به دنيا انجام مي‌دهد و گاه، عمل صرفاً براي رضاي الهي صورت مي‌گيرد و دنيا خود به خود به سوي انسان مي‌آيد. به عبارت ديگر، يکي با عبادت، اهداف مادي را دنبال مي‌کند و  در خصوص ديگري، بر اثر عبادت خالصانه، دنيا به سوي او مي‌آيد.

به عنوان مثال، نماز جعفر طيّار که قبل از ظهر روز جمعه خوانده مي‌شود، تأثير فراواني در رفع حوائج مادي، شفاي مريض‌‌ها و برطرف کردن درماندگي‌ها دارد؛ در حقيقت کبريت احمر است. اگر کسي آن را براي رفع حوائج مادي بخواند، به مقصود خود مي‌رسد و ثواب هم دارد، ولي گاهي کسي اين نماز را تنها براي رضاي الهي مي‌خواند و به رفع حاجتي توجّه ندارد، مسلّماً بين اين دو نوع نيّت، تفاوت زيادي وجود دارد. گرچه پس از خواندن نماز خالصانه، مشکل و حاجت هم برطرف شود.

مرحوم حاج شيخ عبّاس قمي«رحمة‌الله‌عليه» در کتاب شريف مفاتيح الجنان، صدها نماز و ذکر براي رفع حوائج دنيوي بيان مي‌کند، امّا برخي آن عبادات را براي رفع حوائج دنيوي مي‌خوانند و پس از آن به حوائج خود نيز مي‌رسند. افرادي نيز صرفاً براي کسب رضاي الهي و براي برقراري رابطه با خداوند به انجام آن عبادات مي‌پردازند و ناخودآگاه به حوائج خود هم مي‌رسند.

در مرتبۀ اول خلوص، گرچه در کنار رضايت الهي، منافع دنيوي و رفع حوائج و خواسته‌ها دنبال مي‌شود، اصل عبادت صحيح است؛ اما حيف است که در کارهاي انسان، چه در اعمال عبادي و چه در کارهاي اجتماعي، غير خدا مدّ نظر باشد. دل انسان متعلّق به خداست و نبايد غير خدا در آن حکومت کند: «قَلْب الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن‏»[8]در روايتي قدسي آمده است:

«لَمْ يَسَعْنِي سَمَائِي وَ لَا أَرْضِي وَ وَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِن‏»[9]

خداوند متعال مي‌فرمايد من در آسمان ها و زمين نمي‌گنجم، امّا اگر مي‌خواهيد مرا بيابيد، در قلب مؤمن جستجو کنيد. با اين وجود، بسياري از دل‌ها به جاي آنکه عرش خدا و محلّ حضور خداي سبحان باشد، به باغ وحش تبديل شده و هر قسمتي از دل را يکي از اغيار تصاحب کرده است.

يکي از علماي بزرگ مي‌گفت: قرآن کريم، پيامبر و همۀ علما و بزرگان مي‌گويند مشرک نباشيد، امّا من مي‌گويم مشرک باشيد! سپس حرف خود را معنا مي‌کرد و مي‌گفت: اين دل جاي خداست، اگر هم آن را به خدا نمي‌دهيد، دست کم قسمتي از آن را براي خدا بگذاريد!

متأسّفانه در زمان ما، افراد به جايي رسيده‌اند که همه چيز در قلب آنها هست، جز خدا! هرکس هر قسمت از دل خود را به کسي يا چيزي اختصاص داده و جايي براي خداي سبحان نگذاشته است. در حالي که دل بايد، فقط براي خداوند متعال باشد.

 

بالاترين مرتبۀ خلوص

اميرالمؤمنين«سلام‌الله‌عليه» مي‌فرمايند:

«مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا طَمَعاً فِي جَنَّتِكَ لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك‏»[10]

خدايا! اينکه من عبادت مي‌کنم، نماز مي‌خوانم و کارهاي نيک انجام مي‌دهم، براي اين نيست که از جهنم ترس دارم، به طمع بهشت و نعمت‌هاي بهشتي هم نيست، بلکه تو مولايي و من عبد هستم. عبد بايد در مقابل مولا،‌خاضع و خاشع باشد. عبادت من براي آن است که تو شايستۀ عبادتي.

اين مرتبه که بالاترين مراتب خلوص است، تنها با عنايت ويژۀ الهي به انسان عطا مي‌شود و رسيدن به آن، خصوصاً در زمان ما و با اين نوع رفت و آمدهاي آلوده و غذاهاي شبهه‌ناک و ...، بسيار مشکل است، امّا اين بيانات به ما مي‌آموزد که اگر کسي به راستي خالص و مخلص شود، به مقامي مي‌رسد که هيچ چيز، حتّي بهشت و جهنّم و ثواب، براي او موضوعيّت ندارد و فقط به رضايت و خشنودي خداوند سبحان مي‌انديشد.

 

نگرش انسان به دنيا، تحت تأثير ميزان خلوص

ميزان خلوص انسان، در نگرش او به دنيا و در برخوردي که با نعمت‌هاي دنيوي و زرق و برق آن دارد، تأثير گذار است. به عبارت روشن‌تر، انسان خالص که در کردار و گفتار خود فقط رضاي الهي را در نظر مي‌گيرد، نمي‌تواند دنيا طلب و دنياگرا باشد و به دنياي حلال هم توجه نمي‌کند، چه رسد به اينکه گرايش به دنياي حرام و شبهه‌ناک داشته باشد.

اميرالمؤمنين«سلام‌الله‌عليه» دربارۀ دنيا مي‌فرمايند:

«فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْ‏ءِ الظِّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّى قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّى نَقَص‏»[11]

دنيا در نظر خردمندان چونان سايه‏ اى است كه هنوز گسترش نيافته، كوتاه مى‏گردد، و هنوز فزونى نيافته كاهش مى‏يابد. در روايت ديگري از قول امام حسين«سلام‌الله‌عليه» نقل شده است: دنيا و آنچه در دنياست، پيش اولياي خداوند، ارزشي بيش از سايۀ سايۀ انسان ندارد.

نقل شده است که از طرف هارون الرشيد، ظرف غذايي براي بهلول آوردند. بهلول گفت: آن غذا را جلوي سگ بگذاريد تا بخورد. حامل غذا گفت: غذا تشريفاتي و از طرف خليفه و بسيار لذيذ است و مرتّب شروع به تعريف از غذا کرد. بهلول گفت: غذا را بگذار و برو و اگر پيش اين سگ از آن تعريف کني و سگ بفهمد از طرف هارون است، اصلاً غذا را نمي‌خورد!

اميرالمؤمنين«سلام‌الله‌عليه» راجع به دنياي حلال مي‌فرمايند:

«وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عُرَاقِ خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُوم‏»[12]

اين دنياي شما، در ديدۀ من، از استخوان خوكى كه در دست بيمارى جذامى باشد، پست‏تر است!

يا در روايت ديگري مي‌فرمايند:

«دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ»[13]

دنياى شما نزد من، از آب بينى بزغاله‏اى بى‌ارزش‏تر است.‏

 

ظلم و فساد، از انسان سر نمي‌زند

همۀ اين مباحث، دربارۀ دنياي حلال است وگرنه به قول بهلول، مال حرام را سگ هم نمي‌خورد. مفاسد اقتصادي کنوني،  اعمّ از حيف و ميل‌، دزدي‌، خوردن مال غصبي‌، غشّ در معاملات، جمع آوري مال و ثروت با ظلم و زور و خلاصه همۀ مفاسد اقتصادي و نيز مفاسد اداري، از انسان و به خصوص از شيعه سر نمي‌زند. يعني نمي‌توان باور کرد کساني که مرتکب اين اعمال و رفتار زشت مي‌شوند، انسان باشند.

رواياتي که ذکر شد و آيات و روايات فراوان ديگري که در اين زمينه وجود دارد، براي تذکّر و يادآوري است که مبادا انسان دنياي حلال را بگيرد و از خداي سبحان غافل شود! مَثل اين دنيا در برابر معنويّات، مانند دُرّ شيشه‌اي در برابر دُرّ حقيقي است که اگر در کنار هم قرار داده شوند، بچّه‌ها دُر شيشه‌اي را که جلوۀ بيشتري دارد، انتخاب مي‌کنند، امّا درشناس، دُرّ اصلي و حقيقي را برمي‌دارد.

  

 

پي‌نوشت‌ها

=====================

1. روضة المتقين، ج‏12، ص146.

2. بقره، 246.

3. بقره، 246.

4. المحاسن، ج 1، ص 252.

5. منية المريد، ص 134.

6. بقره / 138.

7. نحل / 97

8. بحارالانوار، ج 55، ص 39

9. بحارالانوار، ج 55، ص 39

10. بحارالانوار، ج 67، ص 186

11. نهج البلاغه، خطبه 63

12. نهج البلاغه، حکمت 233

13. نهج البلاغه، خطبه

 

تعریف حجاب در قرآن

تعریف حجاب در قرآن کریم

طبق نظریه قرآن کریم،زن مسلمان باید آن چنان در میان مردم رفت و آمد کند که علائم عفاف و وقار و سنگینی و پاکی از آنها هویدا باشد و با این صفت شناخته شود و در این وقت است که بیماردلان که دنبال شکار می گردند از آنها مایوس می گردند.

  نویسنده وبلاگ بانوی امروز نوشت: خودتون مقایسه کنید آزادی کسی که نگاه هرزه بر او نیست و کسی که... وقتی زن پوشیده و سنگین از خانه بیرون رود و جانب عفاف و پاکدامنی را رعایت کند. افراد فاسد و مزاحم جرات نمی کنند متعرض آنها شوند.
آیه ۵۹-۶۰ سوره احزاب چنین است: "ای پیغمبر، به همسران و دخترانت و به زنان مومنین بگو که جلبابهای ( روسری‌ها) خویش را به خود نزدیک سازند. این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد اذیت قرار نگیرند نزدیک تر است و خدا آمرزنده و مهربان است. اگر منافقان و بیماردلان و کسانی که در شهر نگرانی به وجود می آورند، از کارهای خود دست برندارند ما تو را علیه ایشان خواهیم برانگیخت. در آن وقت فقط مدت کمی در مجاورت تو خواهند زیست”.

  در این آیه دو مطلب را باید مورد دقت قرار داد. یکی اینکه ” جلباب” چیست و نزدیک کردن آن یعنی چه؟ دیگر اینکه آنچه به عنوان علت و فایده این دستور ذکر شده که ” شناخته شوند و مورد آزار واقع نشوند” چه معنی دارد؟


 

اما مطلب اول: دراینکه جلباب چه نوع لباسی را می گویند نظر مفسرین مختلف است و به دست آوردن معنای صحیح کلمه دشوار است.
در مفردات راغب که کتاب دقیق و معتبری است و مخصوص شرح لغت های قرآن نگاشته شده است می گوید: یعنی پیراهن و روسری.
قاموس می گوید: جلباب عبارت است از پیراهن و یک جامه گشاد و بزرگ کوچکتر از ملحفه و یا خود ملحفه ( چادرمانند) که زن به وسیله آن تمام جامه های خویش را می پوشد، یا چارقد.
معنی "جلباب” از نظر مفسران چندان روشن نیست. آنچه صحیح تر به نظر می رسد این است که در اصل لغت کلمه "جلباب” شامل هر جامه وسیع می شده است ولی غالبا در مورد روسریهایی که از چارقد بزرگتر و از ردا کوچکتر بوده است به کار می رفته است. ضمنا معلوم می شود دو نوع روسری برای زنان معمول بوده است: یک نوع روسری های کوچک که آنها را "خمار” یا "مقنعه” می نامیده اند و معمولا داخل خانه از آنها استفاده می کرده اند. نوع دیگر روسری های بزرگ که مخصوص خارج منزل بوده است این معنی با روایاتی که در آنها لفظ "جلباب” ذکر شده است نیز سازگار است.
همچنین در روایات دیگر در کافی ج ۵/صفحه ۵۲۲ در تفسیر آیه ۵۹ سوره احزاب وارد شده است که حضرت صادق (ع) می فرماید: وقتی زن سالخورده ای باشد جایز است چارقد و روسری را زمین بگذارد.


بنابراین مقصود از نزدیک ساختن جلباب، پوشیدن با آن می باشد؛ یعنی وقتی می خواهند از خانه بیرون بروند روسری بزرگ خود را با خود بر دارند. البته معنی لغوی نزدیک ساختن چیزی، پوشانیدن با آن نیست بلکه از مورد چنین استفاده می شود. وقتی که به زن بگویند جامه ات را به خود نزدیک کن مقصود این است که آن را رها نکن، آن را جمع و جور کن، آن را بی اثر و بی خاصیت رها نکن و خود را با آن بپوشان.
استفاده زنان از چادرهایی که بر سر می افکنند دو جور بوده است: یک نوع صرفا جنبه تشریفاتی و اسمی داشته همچنان که در عصر حاضر بعضی بانوان چادری را می بینیم که چادر داشتن آنان صرفا جنبه تشریفاتی دارد. با چادر هیچ جای بدن خود را نمی پوشانند، آن را رها می کنند. وضع چادر در سر کردن شان نشان می دهد که اهل پرهیز از معاشرت با مردگان بیگانه نیستند و از اینکه مورد بهره برداری چشم ها قرار بگیرند ابا و امتناعی ندارند. نوع دیگر برعکس بوده و هست: زن چنان با مراقبت جامه های خود را به خود می گیرد و آن را رها نمی کند که نشان می دهد اهل عفاف و حفاظ است. خود به خود دورباشی ایجاد می کند و ناپاک دلان را مایوس می سازد.
آیه ای که متعرض حدود پوشش است آیه ۳۱ سوره نور است مطلبی که از این آیه استفاده می شود و یک حقیقت جاودانی است این است که زن مسلمان باید آن چنان در میان مردم رفت و آمد کند که علائم عفاف و وقار و سنگینی و پاکی از آنها هویدا باشد و با این صفت شناخته شود و در این وقت است که بیماردلان که دنبال شکار می گردند از آنها مایوس می گردند و خطر بهره کشی از آنها در مخیله شان خطور نمی کند.


می بینیم که ولگردان همیشه متعرض زنان جلف و سبک می گردند وقتی که به آنها اعتراض می شود که چرا مزاحم می شوی می گویند اگر دلش این چیزها را نخواهد با این وضع بیرون نمی آید. این دستور که در این آیه آمده است مانند دستوری است که در بیست و پنج آیه قبل از این آیه خطاب به زنان رسول خدا وارد شده است: یعنی در سخن گفتن رقت زنانه و شهوت آلود که موجب تحریک طمع بیماردلان می گردد به کار نبرید. 

در این آیه دستور وقار و عفاف در کیفیت سخن گفتن را بیان می‌کند و در آیه مورد بحث دستور وقار در رفت و آمد.
حرکات و سکنات انسان گاهی زبان دل است. گاهی وضع لباس، راه رفتن، سخن گفتن زن معنی دار است و با زبان بی زبانی می گوید دلت را به من بده، در آرزوی من باش، مرا تعقیب کن، گاهی برعکس با بی زبانی می گوید دست تعرض از این حریم کوتاه است.
حقیقت این است که مفسران تفاوتی میان مفهوم آیه نور و آیه احزاب قائل نبوده اند. آیه نور را یک دستور کامل و همیشگی می دانسته اند خواه مزاحمتی در کار باشد یا نباشد ولی آیه سوره احزاب را مخصوص موردی می دانسته اند که زن آزاد یا مطلق زن مورد مزاحمت افراد ولگرد قرار می گرفته است.


متن سخنرانی حضرت زینب در شام



متن سخنرانی حضرت زینب (س) در شام

متن سخنرانی و خطبه حضرت زینب(س) در شام بر اساس نص لهوف.

پس از شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ در روز دهم محرم سال 61 هـ .ق اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و حرم امام به اسارت دشمن درآمدند. در بامداد دوازدهم محرم خاندان رسول اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ به رهبری زینب کبری ـ سلام الله علیها ـ و امام زین العابدین ـ علیه السّلام ـ از کربلا بطرف کوفه حرکت کردند. پس از ورود به کوفه، و خوشحالی درباریان و ابن زیاد و گرفتن مراسمی به خاطره پیروزی، به طرف شام، محل استقرار یزید حرکت نمودند. وقتی سر حسین ـ علیه السّلام ـ و یارانش و اسراء در مقابل یزید حاضر شدند، تشریفات درباری به همان فراوانی بارگاه ابن زیاد انجام شد. «زحر بن قیس که کاروان را به عنوان نماینده ابن زیاد هدایت می کرد سخنرانی طولانی ایراد کرد و در آن به شرح چگونگی شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ و یارانش پرداخت.» سپس از میان مردم، بعضی ها نسبت به اسارت خاندان نبوت اعتراض کردند و یزید ساکت و جوابی نداد. وقتی بزرگان و سران اهل شام که یزید به مناسبت پیروزی خود، دعوت کرده بود، حاضر شدند، اسراء و سرهای مقدس را نیز به مجلس آوردند. [1] پس از درخواست مرد سرخ پوستی از اهل شام برای کنیزی گرفتن فاطمه دختر حسین ـ علیه السّلام ـ از یزید،[2] و جلوگیری زینب ـ سلام الله علیها ـ از این کار و گفتگوهای تند بین یزید و ایشان و زدن چوب خیزران بر لبهای مبارک امام ـ علیه السّلام ـ بود که حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ برخاست و خطبة‌ آتشینی ایراد کردند.

 

متن عربی این خطبه که در لهوف آمده است این چنین است: 

 

«فقامت زینب بنت علی ـ علیه السّلام ـ و قالت: الحمد لله رب العالمین، و صلی الله علی محمد و آله اجمعین. صدق الله کذلک یقول: «ثم کان عاقبة الذین اساءا السوی ان کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزؤون» (سورة روم، آیة 10). اظننت یا یزید ـ حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاماء ـ ان بناء علی الله هواناً و بک علیه کرامة!! و ان ربک لعظیم خطرک عنده!! فشمغت بانفک و نظرت فی عطفک، جذلا مسرورا، حین رایت الدنیا لک مستوسقة، و الامور متسقة و حین صفالک ملکنا سلطاننا، فمهلا مهلا، انیست قول الله عزوجل: «و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین» (سوره ‌آل عمران، آیة 178). 

 

امن العدل یابن الطلقاء تخدیرک اماء ک و نساءک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟! قد هتکت ستورهن، و ابدیت وجوهَهُنَّ، تحدوبهن الاعداء من بلد الی بلد، و یستشرفهن اهل المنازل و المناهل، و یتصفح وجوههن القریب و البعید، و الدنی و الشریف، لیس معهن من رجالهن ولی، و لا من هماتهن حمی، و کیف ترتجی مراقبة من لفظ فوه اکباد الاذکیاء، و نبت لحمد بدماء الشهداء؟! و کیف یستظل فی ظللنا اهل البیت من نظر الینا بالشنف و الشنآن و الإحن و الاضغان؟! ثم تقول غیر متاثم و لامستعظم: فاهلوا استهلوا فرحا. ثم قالوا: یا یزید لا تشل.

 

منتحیاً علی ثنایا ابی عبدالله ـ علیه السّلام ـ سید شباب اهل الجنة تنکتها بمخصرتک. و کیف لا تقول ذلک، و قد نکات القرحة، و استاصلت الشافة، باداقتک دماء ذریة محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ و نجوم الارض من ‌آل عبدالمطلب؟! و تهتفُّ باشیاخک، زعمت انک تنادیهم! فلترون و شیکاً موردهم، و لتودن انک شللت و بکمت و لم تکن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت. اللهم خذ بحقناه و انتقم ممن ظلمنا، و احلل غضبک بمن سفک دماءنا و قتل حماتنا. فوالله مافریت الاجلدک و لا حززت الا لحمک، و لتردن علی رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ بما تحملت من سفک دماء ذریتة و انتهکت من حرمته فی عترته و لحمته و حیث یجمع الله شملهم ویلم شعشهم و یاخذ بحقهم «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» و حسبک بالله حاکماً، و بمحمد خصیماً و بجبرئیل ظهیراً، وسیعلم من سول لک و مکنک من رقاب المسلمین، بئس للظالمین بدلا و ایکم شر مکاناً و اضغف جنداً. و لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک، انی لاستصغر و قدرک، و استعظم تقریعک و اسثتکثر توبیخک، لکن العیون عبری، و الصدور حری. الا فالعجب کل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشیطان الطلقاء، فهذه الایدی تنصح من دمائنا، و الافواه تتحلب من لحومنا، و تلک الجثث الطواهر الزواکی تتاهبها العواسل و تعفوها امهات الفواعل، و لئن اتخذتنا مغنماً لبقدنا و شیکا مغرما، حین لا تجد الا ما قدمت یداک، و ماربک بظلام للعبید، فالی الله المشتکی. و علیه المعول فکذکیدک، واسع سعیک، و ناصب جهدک فوالله لا تمعون ذکرنا، و لا تمیت وحینا، و لا تددک امرنا، و لا ترحض عنک عارها، و هل رایک الافندا و ایامک الاعددا، و جمعک الا بددا، یوم ینادی المناد، الا لعنة الله علی الظالمین، فالحمد لله الذی ختم لاولنا بالسعادة و المغفرة، و الاخرنا بالشهادة و الرحمة. و نسال اللدان یکمل لهم الثواب و یوجب لهم المزید، و یحسن علینا الخلافة، انه رحیم و دود. و حسبنا الله و نعم الوکیل.»[3]

 

عین متن لهوف در کتاب ابو مخنف نیز وارد شده است و ترجمة آن از ابومخنف چنین است: 

 

«زینب دختر علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ برخاست و گفت: «سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است و درود خدا بر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و همة خاندان او باد. راست گفت خدای سبحانه که فرمود: «سزای کسانی که مرتکب کار زشت شدند زشتی است، آنان که آیات خدا را تکذیب کردند و به آن ها استهزاء نمودند.» ای یزید آیا گمان می بری این که اطراف زمین و ‌آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتی و راه چاره را بر ما بستی که ما را به مانند کنیزان به اسیری برند، ما نزد خدا خوار و تو سربلند گشته و دارای مقام و منزلت شده ای، پس خود را بزرگ پنداشته به خود بالیدی، شادمان و مسرور گشتی که دیدی دنیا چند روزی به کام تو شده و کارها بر وفق مراد تو می چرخد، و حکومتی که حق ما بود در اختیار تو قرار گرفته است، آرام باش، آهسته تر. آیا فراموش کرده ای قول خداوند متعال را «گمان نکنند آنان که کافر گشته اند این که ما آنها را مهلت می دهیم به نفع و خیر آنان است، بلکه ایشان را مهلت می دهیم تا گناه بیشتر کنند و آنان را عذابی باشد دردناک» 

 

آیا این از عدالت است ای فرزند بردگان آزاد شده (رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ ) که تو، زنان و کنیزگان خود را پشت پرده نگه داری ولی دختران رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ اسیر باشند؟ پرده حشمت و حرمت ایشان را هتک کنی و صورتهایشان را بگشایی، دشمنان آنان را شهر به شهر ببرند، بومی و غریب چشم بدانها دوزند، و نزدیک و دور و وضیع و شریف چهرة آنان را بنگرند در حالی که از مردان و پرستاران ایشان کسی با ایشان نبوده و چگونه امید می رود که مراقبت و نگهبانی ما کند کسی که جگر آزادگان را جویده و از دهان بیرون افکنده است، و گوشتش به خون شهیدان نمو کرده است. (کنایه از این که از فرزند هند جگر خوار چه توقع می توان داشت) چگونه به دشمنی با ما نشتابد آن کسی که کینه ما را از بدر و احد در دل دارد و همیشه با دیدة بغض و عداوت در ما می نگرد. آن گاه بدون آن که خود را گناهکار بدانی و مرتکب امری عظیم بشماری این شعر می خوانی: 

 

فاهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا یا یزید لا تشل 

 

و با چوبی که در دست داری بر دندانهای ابو عبدالله ـ علیه السّلام ـ سید جوانان اهل بهشت می زنی. چرا این شعر نخوانی حال آن که دل های ما را مجروح و زخمناک نمودی و اصل و ریشة ما را با ریختن خون ذریة رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ و ستارگان روی زمین از آل عبدالمطلب بریدی، آن گاه پدران و نیاکان خود را ندا می دهی و گمان داری که ندای تو را می شنوند. زود باشد که به آنان ملحق شوی و آرزو کنی کاش شل و گنگ بودی نمی گفتی آنچه را که گفتی و نمی کردی آنچه را کردی. بارالها بگیر حق ما را و انتقام بکش از هر که به ما ستم کرد و فرو فرست غضب خود را بر هر که خون ما ریخت و حامیان ما را کشت. ای یزید! به خدا سوگند نشکافتی مگر پوست خود را، و نبریدی مگر گوشت خود را و زود باشد که بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ وارد شوی در حالتی که بر دوش داشته باشی مسئولیت ریختن خون ذریة او را، و شکستن حرمت عترت و پاره تن او را، در هنگامی که خداوند جمع می کند پراکندگی ایشان را، و می گیرد حق ایشان را «و گمان مبر آنان را که در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه ایشان زنده اند و نزد پروردگار خود روزی می خورند.» و کافی است تو را خداوند از جهت داوری و کافی است محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ تو را برای مخاصمت و جبرئیل برای یاری او و معاونت. 

 

و بزودی آن کس که کار حکومت تو را فراهم ساخت و تو را بر گردن مسلمانان سوار نمود، بداند که پاداش ستمکاران بد است و در یابد که مقام کدام یک از شما بدتر و یاور او ضعیف تر است. و اگر مصایب روزگار مرا بر آن داشت که با تو مخاطبه و تکلم کنم ولی بدان قدر تو را کم می کنم و سرزنش تو را عظیم و توبیخ تو را بسیار می شمارم، این جزع و بی تابی که می بینی نه از ترس قدرت و هیبت توست، لکن چشمها گریان و سینه ها سوزان است. چه سخت و دشوار است که نجیبانی که لشکر خداوندند به دست طلقاء (آزاد شدگان) که حزب شیطانند، کشته گردند و خون ما از دستهایشان بریزد، و دهان ایشان از گوشت ما بدوشد و آن جسد های پاک و پاکیزه را گرگهای بیابان سرکشی کنند، و کفتارها در خاک بغلطانند (کنایه از غربت و بی کسی آنها). ای یزید! اگر امروز ما را غنیمت خود دانستی زود باشد که این غنیمت موجب غرامت(ضرر) تو گردد در هنگامی که نیابی مگر آنچه را که از پیش فرستاده ای، و نیست خداوند بر بندگان ستم کننده، به خدا شکایت می کنیم و بر او اعتماد می نماییم. 

 

ای یزید! هر کید و مکر که داری بکن، هر کوشش که خواهی بنمای، هر جهد که داری به کار گیر، به خدا سوگند هرگز نتوانی نام و یاد ما را محو کنی، وحی ما را نتوانی از بین ببری، به نهایت ما نتوانی رسید، هرگز ننگ این ستم را از خود نتوانی زدود، رای توست و روزهای قدرت تو اندک و جمعیت تو رو به پراکندگی است،‌در روزی که منادی حق ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد. 

 

سپاس خدای را که اول ما را به سعادت و مغفرت ثبت کرد و آخر ما را به شهادت و رحمت فائز گرداند، از خدا می خواهیم که ثواب آنها را کامل کند و بر ثوابشان بیفزاید، و برای ما نیکو خلف و جانشین باشد، که اوست خداوند رحیم و پروردگار ودود، و ما را کافی در هر امری و نیکو وکیل است.»[4] 

 

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر: 

1. منتهی الامال شیخ عباس قمی. 

2. تاریخ الرسل و الملوک طبری. 

3. نفس المهموم، شیخ عباس قمی.

 

پی نوشت ها:

 

[1] . جعفری، سیدحسین محمد، تشیع در مسیر تاریخ، مترجم سیدمحمدتقی آیت اللهی، چاپ10، ص80. 

[2] . فاطمه دختر حسین ـ علیه السّلام ـ فرموده هنگامی که ما را با آن وضع رقت بار وارد مجلس یزید نمودند، یزید از مشاهدة حال ما متاثر شد همان وقت یکی از شامی ها که آدمی سرخ گون بقود چشمش به من که دختری زیبا چهره بودم افتاد و به یزید گفت چقدر مناسب است این کنیزک را به من بخشایی ... شیخ مفید، ارشاد، مترجم، محمد باقر ساعدی خراسانی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، چ سوم، 76، ص 479. 

[3] .ابن طاووس، علی بن موسی بن جعفر، الملهوف علی قتلی الطفوف، تهران، درالاسوه، چ دوم، 75، ص 215. 

[4] . ابومخنف، مقتل الحسین (اولین مقتل سالار شهیدان)، مترجم سید علی محمد موسوی جزایری، قم، انتشارات امام حسن، چ اول، 80، ص 393.

 

عید سعید غدیر برعموم شیعیان مبارک

 

عيد غدير، عيد الله الاکبر و عيد آل محمد و ارزشمندترين و والاترين عيد اسلامي‏است. هيچ روزي در طول سال، فرخنده‏تر و مبارک‏تر از اين روز مقدس نزد شيعيان اهل‏بيت نيست. امام صادق سلام الله‏عليه مي‏فرمايد:

«ان يوم غدير خم بين الفطر و الاضحي و الجمعه کالقمر بين الکواکب...» روز عيدغدير خم در ميان سه عيد فطر و قربان و جمعه، مانند درخشندگي ماه در ميان‏ستارگان است. چه تعبير ظريفي امام دارد که عيد غدير را تشبيه به ماه کرده است وديگر اعياد را به ستاره; زيرا در اين روز بزرگ بود که خداوند اعلام کرد: امروزدين را بر شما تکميل کردم و نعمتم را بر شما به اتمام رساندم «اليوم اکملت‏لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا». نعمت‏بزرگ اسلام که ازهر نعمتي ارزنده‏تر و گران‏بهاتر است، کامل نمي‏شود و محقق نمي‏گردد جز با ولايت علي‏عليه السلام «و مانودي بشي‏ء مثل ما نودي بالولايه‏». محب الدين طبري از علماي بزرگ اهل سنت نقل مي‏کند که رسول خدا(ص) فرمود: «اذاجمع الله الاولين و الاخرين يوم القيامه و نصب الصراط علي جسر جهنم، لم‏يجزها احدالا من کانت له براءه بولايه علي بن ابي طالب‏».  در روز قيامت که خداوند تمام مردم را جمع مي‏کند و صراط بر پل دوزخ زده مي‏شود،هيچ کس از آن نمي‏گذرد جز کسي که با ولايت علي ابن ابي‏طالب، گذرنامه بي‏زاري وبرائت از جهنم را داشته باشد. ولايت علي(ع) همان دين حنيف است که فرمود:

«فاقم وجهک للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها». پس اي پيامبر (همراه با پيروانت) به سوي آيين پاک اسلام روي‏آور که فطرت الهي‏است و مردم بر آن مفطور شده‏اند.

و ولايت علي همان طريقه و روش صحيح زندگي است که اگر مردم آن روش را برگزينند،خداوند در روز رستاخيز، از آب گواراي حوض کوثر به دست علي عليه السلام‏سيرابشان مي‏گرداند. «و ان لو استقاموا علي الطريقه لاسقيناهم ماء غدقا.»  و ولايت همان نعمتي است که حتما از آن سؤال مي‏شود که با آن چگونه رفتار کرديد«ثم لتساءلن يومئذ عن النعيم‏.»  آلوسي، مفسر بزرگ اهل سنت در تفسير کبير روح المعاني پس از ذکر آيه شريفه‏«وقفوهم انهم مسئولون‏» و آنان را متوقف کنيد و ايست‏بدهيد که مسئوليت دارند وبايد پاسخگو باشند، در ذيل تفسير اين آيه، اقوال گوناگوني را نقل مي‏کند و سپس‏نتيجه مي‏گيرد و مي‏گويد:

«سزاوارترين و صحيح ترين سخن اين است که در آن روز از عقايد و اعمال انسان‏سؤال مي‏شود و از همه مهم‏تر و عظيم‏تر، قطعا ولايت علي کرم الله وجهه است‏». و در اين روز بزرگ که يادآور نصب و تعيين اميرالمؤمنين به دست مبارک رسول‏اکرم صلي الله عليه و آله وسلم و به امر پروردگارش است، بايد اين فطرت الهي‏را در دل‏ها زنده کرد و پرده‏هاي ظلمت و جهالت و تارهاي ناداني و غفلت‏را ازديدگان غافلان برداشت تا بر طريقه حق پايدار گردند و به صراط مستقيم الهي روي‏آورند و دينشان کامل شود. مفضل از امام صادق عليه السلام مي‏پرسد:

مولاي من! آيا به من دستور مي‏دهي که‏اين روز را روزه بداريم؟ حضرت پاسخ مي‏دهد: «اي و الله اي و الله انه اليوم الذي نجي فيه ابراهيم‏من النار فصام لله شکرا لله عزوجل ذلک اليوم، و انه اليوم الذي اقام رسول الله‏اءميرالمؤمنين علما و ابان فضله و وصيته، فصام ذلک اليوم، و ذلک يوم صيام وقيام و اطعام الطعام و صله الاخوان و فيه مرضاه الرحمن و مرغمه الشيطان‏». آري، به خدا قسم آري، به خدا قسم! اين همان روزي است که خداوند، حضرت‏ابراهيم را از آتش رها ساخت، پس او به شکرانه اين لطف الهي، اين روز را روزه‏گرفت. و همانا اين روز، روزي است که رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله وسلم اميرالمؤمنين عليه السلام را بر مردم نصب کرد و بزرگواري و فضلش رانمايان ساخت و او را وصي و جانشين خود قرار داد، پس او هم در اين روز، روزه‏گرفت و اين روز، روز روزه گرفتن و دعا کردن و مسلمانان را اطعام نمودن و به‏ديدار برادران ديني رفتن است و در اين روز، رضايت‏خداي رحمان به دست مي‏آيد وبيني شيطان به خاک ماليده مي‏شود (مايوس مي‏گردد(

امام صادق عليه السلام اعمال اين روز مهم را در چهار چيز خلاصه مي‏کند:

1/ صيام: در برخي روايات وارد شده که روزه اين روز برابر است‏با صد بار حج‏و صد بار عمره. و در روايت ديگري، کفاره شصت‏سال گناه است. پس حتما برادران وخواهران به اين فضيلت‏بسيار مهم توجه کنند و حتما آن را روزه بدارند.

2/ قيام: اصطلاحا قيام بر عبادت و زنده نگه داشتن اين يوم الله با مناجات ودعا و استغفار، اطلاق مي‏شود ولي ممکن است قيام کنايه از استقامت و پايداري درراه حق و قيام در برابر دشمنان اسلام و مسلمين و مبارزه با طاغوت‏ها و ستم‏پيشگان‏باشد.  بهر حال خود قيام عليه باطل و جهاد در راه خدا، نيز يک عبادت بزرگ است‏بلکه‏از اهم فرائض و واجبات است.

3/ اطعام الطعام: مهماني کردن و اطعام نمودن برادران باايمان از ويژگي‏هاي‏تمام اعياد به ويژه اين عيد بزرگ است که بر آن تاکيد شده است. و قطعا خرسندنمودن مؤمنين، از برترين عباداتي است که رضايت پروردگار را به دنبال دارد.

4/ صله الاخوان: احسان و نيکي به برادران مؤمن و ديد و بازديد و زيارت آنان‏پيوسته از اعمال بسيار پسنديده و نيکو است ولي در اين روز، تاکيد بر آن شده‏است. در روايت دارد که هر وقت‏با برادر مومني ديدار کرديد، براي تهنيت‏به اوبگوييد: «الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه اميرالمؤمنين والائمه‏عليهم السلام‏» سپاس و حمد خداي را که ما را جزء تمسک‏جويان به ولايت اميرمومنان وديگر امامان درود خداي رحمان بر آنان قرار داد.  فرا رسيدن اين اعياد بزرگ اسلامي را به مقام شامخ ولي الله الاعظم ارواحنالتراب مقدمه الفداء، علماي اعلام، مقام معظم رهبري، ملت‏بزرگ ايران و عموم‏مسلمانان و شيعيان و پيروان امامان، تبريک و تهنيت عرض نموده، از خداي بزرگ‏خواهانيم ما را جزء شيعيان و ولايت‏پذيران واقعي قرار دهد

 

تفاوت معجزه با کرامات -سحروجادو

 

هنگامی که تاریخ زندگی و حالات علمای برجسته و ربانی را مطالعه می‌کنیم و کرامات آنها را می‌خوانیم ممکن است این سؤال به ذهنمان بیاید که تفاوت کرامات انسان‌های الهی با معجزات انبیاء چیست. آیا عالم یا عارفی که مریضی را شفا می‌دهد، کار عیسوی نمی‌کند؟ به بیان دیگر، معجزه‌های انبیاء با کرامت‌های اولیای الهی چه تفاوتی دارد؟ همچنین برخی از کارهای مرتاضان و ساحران چه تفاوتی با معجزات انبیاء دارد؟

معجزه یعنی چه؟

برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید معجزه را به خوبی تعریف کنیم تا بتوانیم فرق آنها را بیابیم.

از مجموع عبارات دانشمندان علم کلام به دست می‌آید که معجزه در اصطلاح علم کلام عبارت است از امری (فعل، سخن، شى‏ء) که ویژگى‏ها و عناصر زیر را داشته باشد:

1. خارق عادت (خارق العاده) باشد. 

یعنى قوانین عادى طبیعت را نقض کند. البته معجزه به معنى انجام محال عقلى (مانند اجتماع دو نقیض) نیست بلکه ارتکاب محال عادى است و نیز معجزه به معنى شکستن مطلقِ قانون علیت نیست چرا که تحت قانون علیت عام (اعم از علت‌های شناخته شده و شناخته نشده) قرار دارد و علت آن امرى غیر مادى است.

2. از مدعى نبوت و پس از ادعاى آن واقع شود.

یعنی قبل یا همراه آن معجزه، ادعای نبوت هم باشد. پس اگر امر خارق عادت قبل از ادعاى نبوت واقع شده باشد نمى‏تواند دلیل ادعاى نبوت باشد و معجزه محسوب نمی‌شود و نیز اگر کار خارق عادت، بدون ادعاى نبوت واقع شود معجزه اصطلاحى نخواهد بود. (دقت شود)

3. همراه با تحدّى و مبارزه طلبى باشد؛ یعنى دیگران را دعوت کند که مثل آن را بیاورند.

4. مغلوب واقع نشود و دیگران نیز از آوردن مثل آن عاجز باشند.

یعنى مثل سحر و اعمال مرتاضان و ... نباشد که تحت تأثیر اراده قوى‏تر نقض مى‏شود و یا از بین مى‏رود.

5. براى اثبات امورى باشد که غیر ممکن نباشد.

پس معجزه نمى‏تواند براى اثبات محال عقلى (مثل ادعاى خدائى) یا محال نقلى (مثل ادعاى نبوت بعد پیامبر اسلام (ص)) باشد.

6. از امور شرّ، نباشد که موجب ضرر به دیگران شود چون با هدف معجزه (هدایت) سازگار نیست.

7. معجزه گواه صدق مدعى باشد.

یعنى آنچه که ادعا شده همان واقع شود. براى مثال اگر ادعا کرده، کور را شفا مى‏دهد به جاى آن، کر شفا پیدا نکند یا اگر ادعا کرده آب چاه را زیاد می‌کند، به جای آن، آب چاه نخشکد.

پس به عبارت دیگر در معجزه سه جهت وجود دارد:

اول: جهت معجزه‏گر است که باید مدعى منصب الهى و تحدّى ‏کننده و ... باشد و هدف او هم اثبات امر محالى نباشد.

دوم: جهت خود معجزه است که باید خارق عادت بوده و گواه صدق ادعا باشد و از امور شرّ هم نباشد.

سوم: جهت مردمى که براى آنها معجزه صورت مى‏گیرد که باید مردم مخاطب از آوردن مثل آن معجزه ناتوان باشند.

لازم به ذکر است که در معجزه اصطلاحی، همه شروط باید باشد و نبود یکی از آنها موجب می‌شود تا به آن امر، معجزه گفته نشود.

تناسب معجزه با زمان

پیامبران الهى وقتى به سوى ملتى مبعوث مى‏‌شدند شرایط زمانى، مکانى و سطح علمى مردم را در نظر مى‌‏گرفتند و مطالبى در خور فهم آنان مى‌‏آورند و بیان مى‏کردند. حتى معجزات انبیا متناسب با علوم پیشرفته زمان خودشان بود تا مردم زودتر و بهتر معجزات آنان را درک کنند و ایمان آورند.

یعنى هر پیامبرى با خارق عادتى، از نوع پیشرفته‌‏ترین علوم زمان خویش مجهز بوده است تا ارتباط او با عالم ما وراء طبیعت روشن‏تر شود و دانشمندان عصر در برابر آن خضوع کرده و به حقانیت آن اعتراف کنند.

در حدیثى آمده که از امام رضا علیه‌السلام پرسیدند: چرا هر پیامبرى نوعى از معجزات را داشته است. حضرت فرمودند: در عصر موسى، سِحر غالب بود و موسى، عملى انجام داد که همه ساحران در برابر آن عاجز ماندند. در زمان مسیح و محیط دعوت او پزشکان مهارت فوق‌العاده‏اى در معالجه بیماران داشتند، عیسى با درمان بیماران غیر قابل علاج، بدون استفاده از وسایل مادى، حقانیت خود را به ثبوت رساند و در عصر پیامبر (اسلام) غالب بر اهل زمان، ادبیات (کلام، نوشته و شعر) بود و پیامبر (ص) از طرف خدا مواعظ و حکمت‏‌هائى آورد که سخنان آنان را باطل کرد و حجت بر آنها تمام شد.

اقسام معجزه

معجزات از جهات گوناگون قابل تقسیم است. به عنوان نمونه:

الف: معجزه اقتراحى و غیر اقتراحى

معجزه‌‏اى که با درخواست مردم انجام گرفته باشد معجزه اقتراحى نام دارد. مثل شفای کور مادرزاد

و معجزه‌‏اى که بدون درخواست مردم انجام گرفته باشد معجزه غیر اقتراحى نام دارد. (مثل نزول قرآن و ...)

ب: معجزه موقت و دائمى

معجزه موقت معجزه‌‏اى است که مخصوص زمان و مکان خاصى است و بعد از آن، زمان، یا مکانش پایان می‌پذیرد و از بین مى‏رود. این‌گونه معجزات براى نسل‏هاى آینده حکایت مى‏شود و اگر حکایت یقینى باشد براى مردم بعدى هم حجت خواهد بود. مثل: ید بیضاى موسى علیه‌السلام و ناقه صالح ...

معجزه دائمى آن است که در همه زمان‌‏ها و مکان‌‏ها اعجاز و تحدی(مبارزه طلبی) آن ادامه دارد و براى مردم اعصار بعد نیز حجت است و اعجاز آن قابل اثبات است. مثل قرآن کریم که معجزه جاویدان آخرین پیامبر خداست.

با توجه به این توضیح، روشن شد شرایعی که موقت بوده‌‏اند مثل یهودیت و مسیحیت، معجزات آنها نیز موقت است امّا شریعت اسلام که همیشگى و تا قیامت است معجزه آن نیز دائمى و جاویدان است.

قرآن، معجزه جاودانى آخرین پیامبر خدا

از میان معجزات و خارق عاداتى که از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله صادر شده، قرآن برترین سند زنده حقانیت او است.

قرآن کتابى است فوق افکار بشر، کسى تاکنون نتوانسته کتابى همانند آن بیاورد، این کتاب یک معجزه بزرگ آسمانى است.

علت این که قرآن به عنوان سند زنده حقانیت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و معجزه بزرگ او از میان تمام معجزاتش برگزیده شده، این است که قرآن معجزه‏اى است «گویا»، «جاودانى»، «جهانى» و «روحانى».

پیامبران پیشین مى‏‌بایست همراه معجزات خود باشند و براى اثبات معجزه بودن آنها مخالفان را دعوت به مقابله به مثل کنند، در حقیقت معجزات آنها خود زبان نداشت و گفتار پیامبران، آن را تکمیل مى‏‌کرد، این گفته در مورد معجزات دیگر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله غیر از قرآن نیز صادق است.

ولى قرآن، یک معجزه گویا است، نیازى به معرفى ندارد، خودش به سوى خود دعوت مى‌‏کند، مخالفان را به مبارزه مى‌‏خواند، محکوم مى‌‏سازد، و از میدان مبارزه، پیروز، بیرون مى‌‏آید.

لذا پس از گذشت قرن‏ها از وفات پیامبر صلى الله علیه و آله همانند زمان حیات او، به دعوت خود ادامه مى‏دهد، هم دین است، هم معجزه، هم قانون است و هم سند قانون.

به بیان دیگر، قرآن مرز «زمان و مکان» را در هم شکسته و ما فوق زمان و مکان قرار گرفته است، معجزات پیامبران گذشته و حتى معجزات خود پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله غیر از قرآن، روى نوار معینى از زمان، و در نقطه مشخصى از مکان و در برابر عده خاصى صورت گرفته است، سخن گفتن نوزاد مریم علیهاالسلام و زنده کردن مردگان و مانند آن به وسیله مسیح علیه‌السلام در زمان و مکان و در برابر اشخاص معینى بوده و امورى که رنگ زمان و مکان به خود گرفته باشند، به همان نسبت که از آنها دورتر شویم، کم‏رنگ‏‌تر جلوه مى‏‌کنند، و این از خواص امور زمانى است.

ولى قرآن کریم، بستگى به زمان و مکان ندارد، همچنان به همان شکلى که 1400 سال قبل در محیط تاریک «حجاز» تجلى کرد، امروز بر ما تجلى مى‏کند بلکه گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش به ما امکاناتى داده که بتوانیم استفاده بیشترى از آن نسبت به مردم اعصار گذشته بنمائیم، پیدا است هر چه رنگ زمان‏ و مکان به خود نگیرد تا ابد و در سراسر جهان پیش خواهد رفت، بدیهى است یک دین جهانى و جاودانى باید یک سند حقانیت جهانى و جاودانى هم در اختیار داشته باشد.

قرآن معجزه‌ای روحانی

امور خارق‌‏العاده‏اى که از پیامبران پیشین به عنوان گواه صدق گفتار آنها دیده شده، معمولًا جنبه جسمانى داشته؛ شفاى بیماران غیر قابل علاج، زنده کردن مردگان، سخن گفتن کودک نوزاد در گاهواره و ... همه جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخیر مى‌‏کنند. ولى، الفاظ قرآن که از همین حروف و کلمات معمولى ترکیب یافته، در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى‌‏کند، روح او را مملوّ از اعجاب و تحسین مى‏‌سازد، افکار و عقول را در برابر خود وادار به تعظیم مى‏‌نماید، معجزه‏‌اى است که با عقول و اندیشه‌‏ها و ارواح انسان‏‌ها سر و کار دارد، برترى چنین معجزه‏‌اى بر معجزات جسمانى، احتیاج به توضیح ندارد.

تفاوت معجزه با سحر و اعمال مرتاضان‏

قرآن کریم در سوره بقره، آیه 102 و نیز سوره طه آیه 66 به سحر و جادو اشاره کرده است. این عمل خارق‏العاده در شریعت اسلام، حرام و گناه کبیره شمرده شده است و در قوانین اسلامى، ساحر، محکوم به اعدام مى‏شود.

تفاوت‏هاى اساسى سحر با معجزه عبارت است از:

1. معجزه قابل تعلیم و تعلّم نیست بلکه عنایتى الهى و به اذن خداست. امّا سحر قابل تعلیم و تعلّم است.

یعنى انسان مى‌‏تواند نزد استاد، سحر را فراگیرد و به دیگران بیاموزد. در قرآن کریم نیز اشاره‏اى به قابل تعلیم بودن سحر شده است. (یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ)

2. معجزه سببى غیر مغلوب دارد چون متکى به قدرت نامحدود خداست یعنى امرى نامحدود و حق است که کسى بر آن مسلط نمى‏شود و باطل نمى‏شود. امّا سحر و ساحر مراتبى دارند و هر جادوئى با جادوى برتر مغلوب و باطل مى‏شود. یعنى امرى محدود و باطل است. چون متکى بر قدرت محدود و غیر مستقلِ انسان است.

3. معجزه همراه با تحدّى (مبارزه طلبى) است یعنى معجزه‏گر مخاطبان را دعوت مى‏کند که مثل آن معجزه را بیاورند و همین‏که نتوانند مثل آن معجزه را بیاورند و عاجز شوند دلیل حقانیت آن معجزه و معجزه‏گر است.

قرآن کریم نیز که معجزه جاوید آخرین پیامبر خدا یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله است این مبارزه‏طلبى را در موارد متعددى اعلام مى‏کند.

در سوره بقره می‌فرماید: «وَ إِنْ کُنْتُمْ فی‏ رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین»

یعنی:‏ و اگر درباره آنچه بر بنده خود [پیامبر] نازل کرده‏‌ایم شک و تردید دارید، (دست کم) یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را - غیر خدا- براى این کار، فرا خوانید اگر راست مى‏‌گویید! (بقره / 23)

و در سوره اسراء می‌فرماید: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً»

یعنی: بگو: اگر انسان‌ها و جن‌ها جمع و متحد شوند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد هر چند یکدیگر را (در این کار) کمک کنند. (اسراء / 88)

4. معجزه مى‏تواند ماهیت چیزى را عوض کند امّا سحر ماهیت چیزى را عوض نمى‏کند.

یعنى جادوگر، شعبده‏‌باز و ... با مهارت در قوه بینائى یا خیال افراد تصرف مى‏کند و چیزى را بر خلاف واقعیت، نمایش مى‏دهد.

براى مثال کاغذى را تبدیل به اسکناس درشت مى‏کند و پس از ساعاتى همان کاغذ اصلى در دست شماست. یا چوب‌ها را به گونه‌ای نشان می‌دهد که بیننده خیال می‌کند مار است اما به واقع، مار نیست. امّا در معجزه اینگونه نیست مثلا اگر عصای حضرت موسی علیه‌السلام مار یا اژدها می‌شود واقعا و در متن واقع، عصا، مار شده است نه در نظر بیننده.

5. سحر ممکن است به دیگران ضرر بزند مثلا اختلاف بین زن و شوهر بیندازد، کسی را مریض و بیمار کند، آسیب روحی وارد کند امّا معجزه، خیر و براى هدایت بشر است و اگر ضرر براى دیگران داشته باشد، نقض غرض مى‏شود و خلاف حکمت الهى است و لذا معجزه موجب ضرر به دیگران نمی‌شود.

6. معجزه هدفى عالى و تربیتى دارد یعنى هدف آن اصلاح جامعه و عقاید مردم است. امّا سحر و ساحران معمولا اهداف بى‏‌ارزش و دنیائى دارند و گاهى بى‌‏هدف هستند و گاهی اهداف شوم و پلیدی دارند.

7. حالات و صفات پدیدآورندگان معجزه و سحر متفاوت است؛

معجزه‌‏گران، انبیاء الهى هستند که داراى صفات عالى انسانى مثل پاکدامنى، حق‏طلبى و پارسائى هستند و براى پول و ثروت و مقام و منافع شخصى کار نمى‏کنند. بلکه هدف آنها هدایت مردم و اصلاح جامعه است.

امّا ساحران افرادى منحرف، اغفال‏گر و سودجو هستند، که هرگز روى رستگارى نمى‏بینند «وَ لا یُفْلِحُ السَّاحِرُونَ» یعنی ساحران رستگار نمی‌شوند.

همین تفاوت‏‌ها غالبا در مورد تفاوت معجزه با اعمال مرتاضان نیز صادق است. مرتاضان با نوعى ریاضت (ورزش) جسمى - روحى توانایى انجام برخی از کارهاى خارق عادت را پیدا مى‏کنند.

تفاوت معجزه پیامبران و کرامت اولیای خدا

معجزه و کرامت هر دو عملِ الهی و خارق العاده‏اى است که متکى بر نیروى ما وراء طبیعى است اما دو تفاوت مهم دارند:

1. معجزه در اصطلاح، همراه با تحدّى (مبارزه‌‏طلبى) است امّا کرامت اینگونه نیست.

از این رو کراماتى که از اولیای الهى صادر مى‏شود، مثل شفا دادن بیماران همراه با تحدّى نیست.

2. معجزه همراه با ادعاى نبوت است امّا کرامات اینگونه نیست و صاحب کرامت، ادعای نبوت و پیامبری ندارد.

این دو فرق، کرامات اولیای خدا را با معجزات پیامبران به روشنی مشخص می‌کند.

پس کرامات از اولیاء الهى صادر مى‏شود چه پیامبر باشند و چه نباشند امّا معجزه در اصطلاح از کسى صادر مى‏شود که نبوت داشته باشد.

البته معجزه و کرامت هر دو از امور خارق العاده الهى شمرده مى‏شود که قابل تعلیم و تعلّم نیست (به خلاف سحر و کارهای مرتاضین که قابل تعلیم است) و تحت تأثیر نیروى قوى‏ترى واقع نمى‏شود و مخصوص بندگان خاص خداست. پس انسان‏هایى که پیامبر نیستند هم مى‏توانند اعمال خارق عادت داشته باشند که به آنها کرامت مى‏گوییم.

با توجه به مطالب گفته شده روشن می‌شود که معجزه در اصطلاح علم کلام، شرایط ویژه‌ای دارد که مخصوص پیامبران است و انجام امور خارق العاده از سوی اولیای الهی بدون آن ویژگی‌ها - مانند ادعای نبوت و تحدی - کرامت نامیده می‌شود اگر چه از همان سنخ کارها باشد مانند شفا دادن و ...

برخی از کتاب‌ها - مانند منتهی الآمال - به امور خارق العاده‌ای که از سوی امامان صادر شده‌اند نیز معجزه گفته‌اند که مراد آنها معجزه اصطلاحی در علم کلام نیست بلکه معنای معجزه را توسعه داده‌اند و مرادشان، همان کرامت است. (یعنی امر خارق‌العاده‌ای که الهی است اما ادعای نبوت در آن نیست.)

البته برخی دیگر، دامنه تعریف معجزه در اصطلاح علم کلام را به کارهای خارق‌العاده امامان برای اثبات امامت خود نیز گسترش داده‌اند که در این اصطلاح، کرامت تنها به امور الهی و خارق‌العاده‌ای اطلاق خواهد شد که انجام دهنده آن پیامبر و امام معصوم نباشد. یعنی هر امر الهی و خارق‌العاده‌ای که همراه تحدّی و ادعای نبوت و امامت نباشد کرامت نام دارد. (دقت شود)

نکته لطیف عرفانی

همه امور، از جمله امور خارق‌‌العاده، به اذن انسانِ کاملِ زمان انجام می‌پذیرد که البته آنهم به اذن خداست. از این رو، در زمان ما که انسان کامل، حضرت مهدی موعود (عج) است، هر کرامتی به اذن ایشان محقق می‌شود حتی اگر از ناحیه دیگر معصومین باشد. لذا هر چه بیشتر به امام زمان (عج)، معرفت و قرب پیدا کنیم بیشتر از جاهلیت دور خواهیم شد وگرنه هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلی مرده است.

 

انفاق درراه خدا

انفاق در راه خدا و فايده آن

ومما رزقناهم ينفقون: و از آنچه كه ما روزي آنها كرده‌ايم انفاق مي‌كنند. حالا آيا اين انفاق همان زكاتي است كه در كتابهاي فقهي گفته شده به 9 چيز تعلق مي‌گيرد و در غير آن 9 چيز زكوه نيست؟ نه اين آن نيست. البته ممكن است در مورد زكوة هم ما نظرات فقهي‌ي ديگري را هم سراغ داشته باشيم. و بشناسيم كه دايره زكوه را بسي وسيع‌تر گرفته باشند و از آنچه كه در اين 9 چيز وجود دارد و ممكن است وجود داشته باشد اما به هر حال اين آن انفاق نيست و فراتر از آن است.

انفاق كردن يعني خرج‌كردن از مال، و بديهي است كه مراد از اين خزج‌كردن، آن خرجي نيست كه انسان براي خودش مي‌كند، چون خرج كردن براي خود را هر انساني مي‌كند و بي‌تقواها بيشترش را براي خورد و خوراك و لذت و شهوتراني خودشان خرج مي‌كنند. پس مقصود آن نيست، بلكه مقصود انفاق در راه خداست. يعني در راه هدفهاي والا و در راه آرمانهاي الهي خرج‌كردن بسيار مهم است! و اين انفاق داراي دو فايده است: يك فايده، فايده نقد و تخلف ناپذير و همگاني، و ان عبارت است از فايده‌اي كه به انفاق كننده مي‌رسد. و فايده دوم: فايده متحمل و نه‌چندان همگاني كه به انفاق شنونده مي‌رسد. درست عكس آن چيزي كه در تصور عمومي وجود دارد. همه خيال مي‌كنند ما كه انفاق مي‌كنيم و خرج مي‌كنيم به انفاق شونده، يعني به آن كسي كه پول مي‌دهيم فايده مي‌رسد، در حالي كه اينطور نيست، يعني قبل از آنكه به او فايده برسد اولين فايده به ما كه انفاق مي‌كنيم ‌رسيده است. من يك وقتي در گذشته پيرامون بحث انفاق و زكوة مي‌گفتم: شما كه دست در جيب كردي و اين پول را درآوردي تا رساندي دست گيرنده فايده بردي و واقعيت همين است. چرا؟ چون اصل قضيه دل‌كندن از آن چيزي است كه شما آن را متعلق به خودتان مي‌دانيد و اين كار بزرگ است، كه در آيه‌ي شريفه قرآن مي‌فرمايد: ومن يوق شح نفسه فاولئك هم‌المفلحون ( 9- حشر) كسي كه نگاه داشته شود از شح او رستگار است و مشكل دنياي امروز همين است. مشكل بزرگ دنياي گذشته در تاريخ همين بوده. مشكل بزرگ دنيا از زرمندان است و زرمندان هم بسياري از اوقات از زر، زور خودشان را به دست آورند و بسياري از اوقات بخاطر زر دنبال زور رفتند. امروز كسي كه در دنيا به قدرت مي‌رسد و زمام امور يك كشوري را بدست مي‌آورد، اولين كاري كه مي‌كند، روال زندگي‌اش را روال زندگي يك رئيس جمهور قرار مي‌دهد: زندگي كردن، خوردن، چريدن

با انواع و اقسام چريدنيهائي كه براي انسان مطلوب است و شهوت‌راني‌ها، چون به قدرت رسيده است! به يك رئيس جمهور مگر مي‌شود گفت اين‌جور نچر، اين‌جور نخور، اين‌جور اسراف نكن؟ خواهد گفت پس من براي چه به اينجا رسيدم؟ و حقيقتاً اگر از او سئوال كني اين پاسخ را مي‌دهد! آنجا كه شما يك رئيسي را در يك كشوري ببينيد كه خيلي اهل اسراف نباشد استثنائي است، البته اين را داشتيم، نه اينكه بگويم نداشتيم، اما خيلي استثنايي، حتي آن خوب خوبهاشان. بنده در اين چند سال گذشته به بعضي‌ها برخورد كردم از رؤساي جمهور كه جزو متفكرين و ايده‌دارها بودند، يعني فقط اين نبود كه يك نظامي‌ئي آمده باشد و قدرت را بدست گرفته باشد براي شهوت‌راني، از اين قبيل نبود، برخي‌شان ايده داشتند، لكن همانجا را هم من ديدم آنچنان مواظب خوشگذراني خودشان هستند مثل يك حيوان ( كه در روايت دارد: همها علفها ) بسياري از اينها همتشان همان علفشان بود. اصلاً زندگي كه در آن لذت بودن نباشد براي آنها معني ندارد، كما اينكه شما مي‌بينيد امروز سرمايه‌ها‌ي انباشته در دنيا چه مي‌كند؟ و امروز ثروتمندان بزرگ عالم چه آتش به دنيا زدند؟ چقدر انسان را محروم نگهداشتند؟ و اين بر اثر ( شح نفس ) هرچه بيشتر به چنگ آوردن و هرچه كمتر خرج كردن است!! ولذا اين اقدام بزرگ و تمرين بزرگي است براي انسان، كه انسان آنچه را از جيب خودش به‌چنگ آورده رها كند. پس اولين فايده‌اي كه بر انفاق مترتب است، آن فايده‌اي است كه به انفاق كننده مي‌رسد و فايده‌ي دوم آن فايده‌ي است كه به انفاق شونده مي‌رسد. لكن اين فايده دوم مشكوك است و هميشه چنين فايده‌اي مترتب نمي‌شود. گاهي شما انفاق مي‌كنيد در جاي خودش نيست. انفاق مي‌كنيد اما شرايط ديگر براي خوشبخت شدن آن شخص يا آن جمع وجود ندارد، يعني پول به دست‌شان رسيده، اما نتوانسته‌اند استفاده كنند. شرايط ديگر نبوده پس وقتي شما انفاق مي‌كنيد نمي‌توانيد يقين داشته باشيد كه به آن فايده‌ي دوم كه رسيدن به پر كردن خلاء است حتماً رسيده‌ايد، البته اين شك نبايد موجب شود تا انسان انفاق نكند بلكه بايد انفاق بكند ولو مشكوك باشد كه در طرف مقابل به نتيجه برسد يا نه. اما آنچه كه هرگز تخلف نمي‌شود آن فايده‌اي است كه به انفاق كننده مي‌رسد. پس تقواي مطلوب قرآن يعني آن حداقل لازم براي متقي بودن اين است: وممارزقناهم ينفقون اين انفاق چيز بسيار خوبي است! در هر حدي كه هستيد عادت كنيد، به انفاق كردن، البته انفاق فقط انفاق پول نيست، انفاق علم هم انفاق است، همان وقتي كه بيكار هستيد و مي‌توانيد كمك كنيد به بي‌سوادي و ناداني، دانش‌تان را انفاق كنيد و همين انفاق هم اتفاقاً اول فايده‌اش به خودتان مي‌رسد. يعني پيش از اينكه ديگري از علم شما استفاده كند وقتي آن علم را تكرار مي‌كنيد استفاده‌اش به خود شما مي‌رسد، يا انفاق وجاهت،وجاهت اجتماعي و آبروتان را انفاق كنيد! يك‌جايي ممكن است آبروي
شما به‌درد يك مسلماني بخورد يا به‌درد يك مجموعه‌ي مسلماناني بخورد آنرا انفاق كنيد و انفاقات گوناگون، تا برسيم به بقيه نشانه‌هاي متقين.

والسلام‌عليكم و رحمه الله و بركاته

 

تقوا

در مورد تقوا : چون كلمه تقوا يك سخن تكرار شونده است و فرهنگ تقوا در جامعه خيلي تكرار مي‌شود، من اصرار دارم شما آن نكته‌ي حرف مرا دريابيد، ولذا مقصود را درست توجه كنيد! من گفتم تقوا را مي‌توانيم اينطور معني كنيم كه شما بفهميد. اما واژه گزيني براي ترجمه يك معني ديگر است.

مفهوم تقوا

تقوا يعني پرهيز با حركت نه پرهيز با سكون، يك وقت هست شما در حال سكون پرهيز مي‌كنيد، يعني برو در خانه‌ات بنشين و كاري به كار چيزي نداشته باش و با رانندگي نكردن پرهيز كن به اين كه به كوه نخوري و از دره پرتاپ نشوي، پرهيز از كوهنوردي كردن، حركت نكردن در خارزارها كه خارهاي مغيلان دامن شما را نگيرد، اين جور پرهيز است و اسلام اين را به شما توصيه نمي‌كند. بلكه مي‌گويد در سينه‌ي قضايا و واقعيت‌ها با حوادث روبرو بشويد و در عين حال پرهيز كنيد. مثل راننده‌اي كه رانندگي مي‌كند اما پرهيز هم مي‌كند و اين پرهيز همان است كه گفته شد. مراقبت كردن و مواظب خود بودن، پس كلمه‌ي پرهيز در اينجا يك كلمه‌اي است درست، منتها چون پرهيزگاران در ترجمه‌ي متقين زياد تكرار شده و در ذهن‌ها آن حساسيت لازم را به معنا برنمي‌انگيزد، من ترجيح دادم بگوئيد پرهيزمندان البته پرهيزمندان را هم چون جا نيفتاده اصرار ندارم بگوئيد، خود بنده آن سالهاي قديم تقوا را پروا گرفتن و پرواداشتن را معنا مي‌كردم، اما بعد فكر كردم ديدم عبارت پرواكاران و پروامندان يك عبارت نامأنوسي است و هيچ مصطلح نيست، يعني آن موسيقي‌ي لغت بايد بر گوش سنگيني نكند، بايد زيبا به گوش برسد تا رايج شود و اين يكي از رازهاي واژه گزيني است.

بنابراين : شما معناي تقوا را بدانيد: كه تقوا يعني: پرهيز در حال حركت و مراقبت در حال حركت، در ميدانها حركت بكنيد، اما مواظب باشيد! از اصطكاكها، از غلط رفتن راهها، از واردكردن ضايعه‌ها بخود يا ديگران و از تخطّي كردن از حدودي كه براي انسان معين كرده كه انسان را به گمراهي مي‌برد، چون جاده بسيار خطرناك و طولاني و ظلماني است.

اين ظلمات دنيا را مشاهده مي‌كنيد كه قدرت مادي گرچه گردوغباري امروز در دنيا برپا كرده؟ عربده مي‌كشند و تصميم‌گيري مي‌كنند و چه بسيار انسانهايي كه در اين راهها گمراه مي‌شوند. پس بايد مواظب بود! چقدر انسان امروز در دنيا حقانيت راههاي استكباري را در دلش قبول دارد؟ همين كه مي‌گويند افكار عمومي غرب اينگونه گفت همين تلاشي كه مي‌كنند تا افكار عمومي غرب را عليهيك مفهومي و يك حقيقتي برانگيزد اين براي چيست؟ براي همين است كه مي‌خواهند باورها انسانها را جلب كنند كه متأسفانه باور خيلي را جلي مي‌كنند و اين همان گمراهي پذيري راه حقيقت و راه زندگي است كه اگر يك ذره هشياري شان را از دست دادند گمراه خواهند شد، ولذا در اين راه تقوا لازم است اگر كسي اين تقوا را داشت، آن وقت قرآن او را هدايت كند، لكن اگر كسي اين تقوا را نداشت و همچنان چشم بسته، بزن و برو و بي‌توجه مستانه حركت كند، آيا قرآن مي‌تواند او را هدايت كند؟ ابداً ، هيچ سخن حقي اين چنين آدمي را نمي‌تواند هدايت كند! كسي كه گوش دل به هيچ چيز نمي‌دهد و هيچ حقيقتي را باور ندارد، وسرمست ودربست در اختيار شهوات خودش، يا شهوات ديگران دارد حركت مي‌كند. قران او را هدايت نخواهد كرد. بله قرآن يك ندايي هست، اما اين ندا هيچوقت به گوش آنها حساس نمي‌آيد. در قرآن يك تعبيري هست كه مي‌فرمايد : اولئك ينادون من مكان بعيد ( 44- فصلت ) و اين اشاره به همين آدمهاست مي‌گويد : آنها ندا داده مي‌شوند از راهي دور. شما گاهي يك آهنگي را از راه دور مي‌شنويد، مثلاً يك نفر خوشخواني يك نغمه بسيار زيبايي را با زير و بمهاي بسيار رقيق و لطيفي دارد مي‌خواند اما فرض كنيد از فاصله يك كيلومتري، صداي او مي‌آيد لكن چه مي‌گويد؟ اولاً معلوم نيست، چون لفظ شنيده نمي‌شود و فقط صدا شنيده مي‌شود، بعد همين صدا هم كه ظرافت‌هاي درونش بكار رفته اصلا فهميده نمي‌شود، مثل يك خطي كه بر ديوار رسم شده و شما آنرا از دور مي‌بينيد يك خط است اما وقتي نزديك مي‌رويد مي‌بينيد اين خط مثلاً يك ظرافت‌هايي درونش به كار رفته كه از دور نمي‌شود ديد، ولذا اين آدمها را قرآن مي‌گويد مثل اينكه از دور صدايشان مي‌زنند چيزي نمي شنوند پس بايد هشيار بود تا هدايت شد. اين مختصري از جلسه‌ي گذشته و، هدي للمتقين بود.

خصوصيات متقين

الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون ( 3- بقره ) : براي همين متقين شش خصوصيات بيان شده كه اين شش خصوصيات در يك انسان، در حقيقت عناصر تشكيل دهنده‌ي تقواست و آن تقواي صحيح و عيني با اين شش خصوصيت در حقيقت در انسان تأمين مي‌شود البته فراموش نشود كه من در جلسه‌ي قبل گفتم : اين تقوا در همه‌ي مراحل به انسان كمك مي‌كند، يعني شما وقتي يك مايه‌اي از تقوا داشته باشيد از قرآن يك چيزي مي‌فهميد و هدايت مي‌شويد و اين تقوا هرچه بيشتر بشود شما از قرآن بيشتر مي‌فهميد يعني حتي يك انساني كه در حد اعلاي تقوا هست اگر باز تقوايش بيشتر شود به همان نسبت افزايش روحيه تقوا ممكن است باز چيزهاي جديدتر و ترفه‌تر و يك ظرافت‌هايي را از قرآن بفهمد و اين فقط مربوط به اول كار نيست كه بگوئيم اگر مي‌خواهيد از قرآن چيزي بفهميد بايد با تقوا بشويد و بعد كه تقوا يعني همان هشياري و دقت را بدست آوريد ديگر برو در بطن قرآن، نخير، درهمه‌ي مراحل هرچه اين تقوا بيشتر شد درك انسان بيشتر مي‌شود، حالا اين شش خصوصيت مقدماتي است براي اينكه يك سطح قابل قبولي از تقوا در انسان بوجود بيايد، يا بگوييم يك حداقل لازمي از تقوا در انسان بوجود مي‌آيد. اولين خصوصيت اين است كه : الذين يؤمنون بالغيب.

 

تفسیرسوره حمد

خلاصه تفسیر سوره حمد

بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که دارای همه کمالات وجودی است.،خدایی که اعطا و افاضه ای فراگیر برای رفع حاجت نیازمندان (رحمت فراگیر) دارد و خدائی که اعطا و افاضه ای ویژه برای رفع حاجت مومنان (رحمت خاص) دارد .
الحمد لله رب العالمین
ستایش مخصوص خدایی است که همه کمالات را دارد و سوق دهنده هر موجود به سمت کمال لایق است .
الرحمن الرحیم
ستایش مخصوص خدایی است که اعطا و افاضه ای فراگیر برای رفع حاجت نیازمندان و اعطا و افاضه ای و یژه برای رفع حاجت مومنان دارد.
مالک یوم الدین
ستایش مخصوص خدایی است که مالکیت مطلقش در روزی که دین با همه ابعادش ظهور می کند بروز می کند.
ایاک نعبد و ایاک نستعین
بار خدایا همه عوالم هستی و من ، تنها تو را می پرستیم و در همه شوون هستی خود حتی برای پرستش تنها از تو یاری می جوییم.
اهدنا الصراط المستقیم
ما را به راه راست ، راهی که چون خود عهده دار حفظ آنی ، از کجی و اعوجاج و دستبرد شیطان مصون بوده و در آن از استقامت و پایداری برخورداریم و ما را به لقای مهر ارحم الراحمین و نه لقای قهر اشد المعاقبین می رساند، برسان.
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لاالضالین
راه کسانی که به آنان نعمت های باطنی چون ولایت ، تایید الهی و ... دادی تا آنان توفیق پیمودن صراط مستقیم را که راهی باریکتر از مو و برنده تر از شمشیر را در پرتو همراهی با نعمت یافتگان (اسوه ها ) به آسانی و خوبی بپیمایند. (الرفیق ثم الطریق و یا حسن اولئک رفیقا –سوره نساء /69)، کسانی که نه مغضوبند و نه گمراه و این غضب و گمراهی از طرف ذات اقدس تو نمی باشد ، چرا که جز خیر و رحمت از تو نازل نمیشود بلکه ضلال و غضب از سوی شما کیفری است که تبهکاران به سوء اختیار برای خود برگزیدند.

خلاصه تفسیر سوره حمد – تلخیص شده از کتاب تسنیم جلد اول – آیه الله جوادی آملی
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که دارای همه کمالات وجودی است.،خدایی که اعطا و افاضه ای فراگیر برای رفع حاجت نیازمندان (رحمت فراگیر) دارد و خدائی که اعطا و افاضه ای ویژه برای رفع حاجت مومنان (رحمت خاص) دارد .
الحمد لله رب العالمین
ستایش مخصوص خدایی است که همه کمالات را دارد و سوق دهنده هر موجود به سمت کمال لایق است .
این پرورش دامنه گسترده ای دارد که از ذره تا عظیمترین موجودات را شامل می شود . پروراننده اصلی خداست و دیگر مربیان در طول خداوند به پرورش اشتغال دارند . شیاطین علف هرز و خداوند شجره طیبه پرورش می دهد . می توان زدودن اندوه ، بر کندن کینه ، حسد و رساندن انسان به بهشت و نعم او را از جمله عملکردهای حضرت رحمان در خصوص پروراندن انسان به حساب آورد .
الرحمن الرحیم
ستایش مخصوص خدایی است که اعطا و افاضه ای فراگیر برای رفع حاجت نیازمندان و اعطا و افاضه ای و یژه برای رفع حاجت مومنان دارد.
مالک یوم الدین
ستایش مخصوص خدایی است که مالکیت مطلقش در روزی که دین با همه ابعادش ظهور می کند بروز می کند.
ایاک نعبد و ایاک نستعین
شناخت و پذیرش اسمای حسنای خداوند (الوهیت ، ربوبیت ، رحمانیت ، و مالکیت ) انسان غایب از خدا را به محضر او آورده ، شایسته خطاب باری می کند و از این رو عبد سالک پس از معرفت خدا و اعتقاد به اسمای حسنای او ، خود را در محضر خدا یافته ، با التفات از غیبت به خطاب می گوید:
بار خدایا همه عوالم هستی و من ، تنها تو را می پرستیم و در همه شوون هستی خود حتی برای پرستش تنها از تو یاری می جوییم.
سر التفات از غیبت به خطاب:
اگر برای کسی ثابت شد که خدای سبحان جامع همه کمالات وجودی است (الله) و بر سراسر عوالم هستی ربوبیتی مطلقه دارد (رب العالمین) ، رحمت مطلقه او بر هر چیزی سایه انداخته است (الرحمن) ، رحمت مخصوصی برای مومنان و سالکان راهش دارد (الرحیم ) و سرانجام مالکیت بی مرز او در یوم الدین ظهور می کند (مالک یوم الدین ) لذا جز او هیچ موجودی شایسته حضور و خطاب نیست و آنگاه به همه این معارف ایمان آورده و چنین کسی که تاکنون غایب بوده چون نور ایمان آمده ، در هستی به حساب آمده و از غیبت به حضور آمده است و خود را در محضر خدای سبحان می بیند و لیاقت تخاطب پیدا می کند.پس تفاوت در متکلم است که از غیبت به حضور آمده است نه مخاطب که هرگز غایب نیست ولی کسی که این اسمای حسنا را درک نکرد و یا نپذیرفت شایسته مخاطب قرار گرفتن نیست . و حق قرار گرفتن در محضر خدا را ندارد زیرا او غایب است گر چه خداوند مشهود مطلق است.
اهدنا الصراط المستقیم
ما را به راه راست ، راهی که چون خود عهده دار حفظ آنی ، از کجی و اعوجاج و دستبرد شیطان مصون بوده و در آن از استقامت و پایداری برخورداریم و ما را به لقای مهر ارحم الراحمین و نه لقای قهر اشد المعاقبین می رساند، برسان.
راهی که مصادیق آن همانا دین ، قرآن و پیشوایان معصوم هستند و ره پویی را برای سالک آسان کرده و او را موفق به شهود اسرار و حقایقی چون دیدن درون گناه کرد ، تا بتواند سفر خود را از رب العالمین شروع و به مالک یوم الدین ختم نماید .
 این هدایت که همانا ایصال بهv مطلوب است و نه ارائه طریق ، تکوینی است .
 چون پویایی انسان دائمی است و راهv حق نیز مراحل فراوانی دارد ، عبد سالک باید همواره هدایت به صراط مستقیم را از خدا بخواهد .
 صراط بزرگراهی است که از فطرت انسان ها شروع شده و به خدا ختم می شودv لذا یک راه بیشتر نیست .
 چون راه انسان به سوی خدا مقاطع و مراحل فراوانی داردv و انسان به هر مرحله از مراحل کمال که نایل شد ، برای حفظ آن به دوام افاضه نیازمند و از سوی دیگر برای رسیدن به مراتب برتر نور هدایت می خواهد.
 تشریع لازم استv اما کافی نیست لذا هدایت تکوینی که همانا نور بصیرت درونی است به عبد سالک مصونیت می بخشد .
 هدایت نه تنها دانش دل بلکه بینش دل است و مهتدی کسی است که نه تنهاv حق را بداند بلکه آن را ببیند . مانند رویت درون گناه.
 نمازگزار از خدا در اینv آیه مسئلت معیت و همراهی ویژه ای که خدای سبحان با محسنان و صالحان دارد ، را دارد و محصول آن همین هدایت خاص تکوینی است.
 مهتدی کسی است که راه را به درستیv شناخته ، آن را درست می پیماید .
 گمراه (ضال ) کسی است که راه را نشناخته وv یا به درستی طی نمی کند .
 غاوی (غی) انسان بی هدف است.v
 کسی که با سلامتv زیسته ، با سلامت می میرد و کسی که با سلامت مرده باشد ، در قیامت به سلامت بر انگیخته می شود و این همان هدایت به صراط مستقیم است.
 هدایت تکوینی هدایتی استv که مشمول گروهی خاص می شود وگرنه هدایت تشریعی برای همه انسانهاست.
 کار پیامبرv رساندن (تبلیغ) احکام دین به همه انسانهاست و تنها گروهی خاص بر اثر پذیرش هدایت تشریعی دلهایشان نورانی و به صراط مستقیم هدایت می شوند.
 همانگونه که خدایv سبحان در پاسخ عبد مستعین (ایاک نستعین) ، راه برخورداری از استعانت را بیان کرده است (استعینوا بالصبر و الصلوه – بقره آیه 45 و 153) در پاسخ عبد سالکی که طالب هدایت تکوینی است (اهدنا الصراط المستقیم ) نیز راههای وصول و دستیابی به آن را بیان کرده است که همان بهره بردن از هدایت تشریعی و گرویدن به آن سپس اطاعت و عبادت و انابه مانند آن است.
و من یومن بالله یهد قلبه –تغابن / 11 (و هر کس به خداوند ایمان آورد دلش را هدایت کند.)
و ان تطیعوه تهتدوا-نور/54 (و اگر از او اطاعت کنید هدایت می یابید.)
یهدی الیه من اناب – رعد/27 ( و هر کس که رو به او آورده باشد به سوی خویش به راه می برد.)
 استعانت و مسئلت هدایت عمومی در سوره حمدv اینست که جامعه امن و بی تزاحم تنها با هدایت و حرکت همه به یک سو تامین می شود.(واحد بودن مقصد و نبودن مزاحم ، شرط سالم به مقصد رسیدن است.)
 راهیانv صراط مستقیم به تعلیم و هدایت الهی ، هدایت همگان را در پیمودن راه مسئلت می کنند و آنان مددکار یکدیگرند نه مزاحم همدیگر.
 حرکت در صراط مستقیم جز معتقد ، متخلقv و عامل شدن چیز دیگری نیست و این حرکت نیز در جان خود انسان بوده و سیری نفسانی است از این رو قران به مومنان توصیه می کند که مراقب و ملازم جان خود باشند و آن را رها نکنند . (یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم –مائده /105 – ای مومنان شما مسئولیت (حفظ و هدایت)خودتان را دارید .) پس سالک و صراط با هم متحدند.
 اختلاف نحوهv عبور از صراط در قیامت ، بازتاب نحوه پیمودن صراط مستقیم در دنیاست ، آنان که در دنیا صراط مستقیم را به آسانی و با رغبت بپیمودند ، آنجا نیز همانند برقی جهنده از آن می گذرند ، اما اگر در دنیا گاهی پایبند دیانت و زمانی هم بدنبال راه های انحرافی بودند صراط آخرت را افتان و خیزان طی می کنند .
 تشخیص صحیح علمی حقv همانند دیدن موی باریک در تاریکی شب سخت است و استقامت در بستر صراط نیز همانند حرکت بر لبه تیز شمشیر دشوار است.
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لاالضالین
راه کسانی که به آنان نعمت های باطنی چون ولایت ، تایید الهی و ... دادی تا آنان توفیق پیمودن صراط مستقیم را که راهی باریکتر از مو و برنده تر از شمشیر را در پرتو همراهی با نعمت یافتگان (اسوه ها ) به آسانی و خوبی بپیمایند. (الرفیق ثم الطریق و یا حسن اولئک رفیقا –سوره نساء /69)، کسانی که نه مغضوبند و نه گمراه و این غضب و گمراهی از طرف ذات اقدس تو نمی باشد ، چرا که جز خیر و رحمت از تو نازل نمیشود بلکه ضلال و غضب از سوی شما کیفری است که تبهکاران به سوء اختیار برای خود برگزیدند.
 نعمت یافتگان ، پیامبران (همان برگزیدگان خدای سبحان که ازv طریق وحی الهی ، تعلیم و تربیت بشر را بر عهده دارند .)، صدیقان (کسانی که در مقام اعتقاد ، اخلاق و عمل اهل صدق باشند .) ، شهیدان (در فرهنگ قران شاهدان اعمالند ، کسانی که چه در بیداری و چه در خواب در حال شهودند.) و صالحان (کسانی که صلاح صفتی مستمر و مربوط به مقام و گوهر ذات آنان است . ) هستند.
 اگر موجود مکلف ِv مختاری همانند انسان نبود ، ضلالت و غضب نیز وجود نداشت ، تنها انسان است که راه را کج می کند ، وگرنه همه موجودات در صراط مستقیم و پیوسته در حال عبادت و تسبیح خدا هستند .
 مراد از نعمتهای تعلق گرفته به نعمت یافتگان ، نعمتهای ظاهری که ابزارv اغوای انسانها و ابزار شیطنت شیطان میباشد نیست.
 نعمت یافتگان در مرتبه ایv واحد نیستند : گروهی از اصحاب میمنت و گروهی جزو مقربان.مقربان از نعمتهای خاص ، اصحاب میمنت از نعمتهای آمیخته بهره مندند.
 شرط همراهی با ابرار در مرگ همراهیv با آنان در دنیاست وگرنه آنان که در دنیا پیوندی با صالحان و ابرار ندارند ، در مرگ و برزخ و قیامت نیز با آنان همنشین نیستند.
 پیمودن صراط مستقیم دشوار است ،v زیرا همسفرانش گرچه بزرگانند لیکن اندکند و این راه طولانی را، با همسفرانی اندک باید طی کرد.

 

تفسیر سوره توحید

تفسیر سوره ی اخلاص {توحید}

با توجه به حدیث پیامبر این سوره مساوی ثلث قرآن است . دلیل آن را باید در ضمن تفسیر آیات متوجه شویم . نام این سوره اخلاص ، به معنی خالص گردانیدن و تفکر و بینش از آفات مختلفی که به آن نفوذ و سرایت کرده و بینش را بیمار ساخته است . می گویند فلانی دیدش خوب نیست یا این که دچار بدبینی شده است به قول حافظ یعنی آیینه ی دلش غماز نیست ، و حق را به او نشان نمی دهند . زیرا زنگار و گناه و معصیت روی آیینه ی دل را می گیرد و در آن حالت ، انسان حق را نمی بیند .  

آیینه ات دانی چرا غماز نیست         زان که زنگار از رخش ممتاز نیست

اگر این زنگار و معصیت از دل شسته شود حق را بسیار خوب نشان می دهد. پس اخلاص یعنی خالص گردانیدن بینش برای که درست ببینیم و به مقصد برسیم . اخلاص را ما به مایه ای که به شیر می زنند و آن مایه شیر را به ماست تبدیل می کند تشبیه کرده اند . هیچ شیر خامی به پنیر تبدیل نمی شود و هیچ شیر جوشانده شده ای هم بدون مایه به ماست تبدیل نمی شود . اگر شیر همان طور رها تنها راه دوام بخشیدن به شخصیت شیر این است که مایه بگیرد تا تبدیل به ماست شود . تمام اعمال مانند خام است و برای این که باقی بماند و نگندد نیازمند اخلاص است و اخلاص همان مایه ای است که به شیر می زنند تا به ماست می زنند تابه ماست تبدیل و ارزش عمل به میزان اخلاص آن است .اخلص نیتک یکفک القلیل من العمل . نیت خود را خالص کن عمل اندکی برایت کافی است .    

بیفشان قطره ی اشکی که من هستم خریدارش      بیاور ذره ای اخلاص ، دریا کردنش با من

بنابر این ما باید روی بینشمان کار کنیم به خاطر این که خوب ببینیم ، خوب ارزیابی کنیم ، و نهایتا خوب هم قدم بر داریم و به مقصد برسیم . خوب دیدن بخشی از اصلاح بینش ما است ، بخش دیگر خوب شنیدن است .خوب شنیدن بسیار مهم است . و برای تحقق آن لازم است در جاهایی که بد می گویند و بد می شنوند حضور پیدا نکنیم . حالا ممکن این هم به گونه ای محدودیت ایجاد کند ولی ارزشش را دارد . این افسار گسیختگی که امروزه عادت شده که انسان در هر مجلسی حضور پیدا می کند معلوم نیست که از کجا آمده است ؟ بعضی از این مجالس را خود تشخیص می دهیم که مفید هستند یا نه ؟ و بعضی ها را هم باید یک نفر به ما گوشزد کند و یکی از رسالت های انبیا همین است . که به ما هشدار بدهند که بعضی از کار ها را نکنیم چون انجام دادنشان برابر با از بین رفتن خودمان است . انجام بعضی از کار ها به امتحان کردنش نمی ارزد و انذار یعنی همین ، یعنی متوجه کردن افراد به نتیجه ی انجام عملی خاص . پس اخلاص کردن بینش ها . و اخلاص محور آیات این سوره است ، که ما را از غیر بستاند و به خدا متصل کند ، ما را از هر غیر خدا است جدا کند و به خدایی که واحد است متصل گرداند . به قول دکتر شریعتی در مقاله ای تحت عنوان یک ، صفر جلویش تا بی نهایت ، توضیح می دهد هر چه غیر از خدا است صفر است . و اگر هر چهار عمل اصلی را بر روی این صفر ها انجام بدهیم حاصل باز هم صفر است اما هر گاه این صفر ها در کنار یک قرار گرفتند شخصیت دیگری پیدا می کنند . در نتیجه یک است که به صفر شخصیت می دهد . بهترین تعریف برای احد همین یکی بود یکی نبود است که : یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو . قصه های کودکان همه با این یکی بود یکی نبود شروع می شوند که ما هر چه داریم از این یک است و این یک است که به ما شخصیت می دهد . لذا محور آیات سوره توضیحی است پیرامون همین مقوله ، که همه چیز و همه کس غیر از ذات خدا صفر است و تنها خدا یک است .

مفردات سوره :

احد : احد با واحد تفاوت دارد . خدای واحد یعنی خدا یکی است . اما احد یعنی اثبات یکتایی برای خداوند و در عین حال نفی یکتایی غیر از خدا ، یعنی ، یکی بود و یکی نبود . یکی بود یعنی اثبات یکتایی برای خدا و یکی نبود یعنی نفی یکتایی از غیر خدا پس نتیجه می شود غیر از خدا هیچ کس نبود . به تعبیر هاتف : یکی هست و هیچ نیست جز او . همه این شعر می شود احد . یعنی خدا در وصف احدیتش که بحث توحید و اخلاص است به ما  می گوید : کافی نیست فقط اقرار کنیم به یکتایی خداوند بلکه باید یکتایی غیر خدا را نیز انکار کنیم تا توحید ما کامل شود و موحد یعنی چنین کسی . خدا را به احد می شناسند نه فقط به واحد لذا معنای احد بیشتر از معنای واحد است . یک بخش از معنای احد ، واحد است . پس احد دارای معنای سلب و ایجاب است . سلب احدیت و یکتایی از غیر خدا و اثبات احدیت و یکتایی برای خدا . پس لا اله الا الله تفسیر احد است . حال چه زیبا است کلام بلال وقتی شکنجه اش می کردند نمی گفت : واحد ، واحد ، اگر واحد می گفت آزادش می کردند و کاری به کارش نداشتند . بلکه می گفت : احد ، احد ، و مفهوم را خوب فهمیده بود . احد یعنی اینکه من خدا را قبول دارم و شما و بتهایتان را قبول ندارم . و این بود که تحملش نکردند و او را تا حد مرگ شکنجه کردند و لذا اقرار به یکتایی خدا لازم است اما کافی نیست و باید نفی خدا بودن از غیر خدا بشود یعنی لا اله الا الله .بنابر این اگر قرار است که ما به کسی تکیه و اعتماد کنیم آن تنها خدای احد است .

صمد : از ماده ی صمود است ، به معنای پر شدن چیزی به طوری که هیچ گنجایش و ظرفیتی برای آن چیز باقی نماند . خداوند صمد است ، یعنی از بی نیازی پر شده است . تمام ذات خدا را بی نیازی و غنا فرا گرفته است و کمترین نیازی در او راه ندارد .

لم یلد : از ماده ی ولد است یعنی به دنیا نیاورد .

کفو : به معنای همتا یا مثل و شبیه است .

تقسیم بندی آیات :

آیه ی 1 توضیحی است پیرامون معرفی خدایی که واحد است و این که هیچ شریکی را بر نمی تابد و نمی پذیرد . آیات 2 و 3 و 4 شرح احد است .

تفسیر آیات :   

ارتباط سوره ی کافرون و اخلاص و اینکه چرا پیامبر تاکید داشتند که در دور رکعت اول نماز صبح سوره ی کافرون واخلاص خوانده می شود ، زیرا وقتی که انسان از خواب بیدار می شود اولین کاری که می کند خواندن نماز صبح است و باید از همین  ابتدای  روز تکلیف خود را هم در رابطه با کفر و هم در رابطه با ایمان ، هم با شرک و هم با توحید ، مشخص کند . در رکعت اول که سوره ی کافرون را می خواند در حقیقت جدایی خود را از صف اهل کفر اعلام می کند ، پس از اهل کفر فاصله می گیرد .و در رکعت دوم با گفتن قل هو الله احد به میدان توحید داخل می شود . و اولین کاری که باید در ابتدای روز انجام دهد این است که اعلام کند من موحدم و کافر نیستم . روز که با این حرکت مبارک شروع شود آخرش هم معلوم است که مبارک خواهد بود . اما باید مفاهیم آیات سوره ی کافرون و اخلاص در ذهنش باشد نه این که فقط مجرد تلاوت باشد . در عین حال سوره ها مختصر هستند به خاطر این ک انسان در آن دو رکعت اول آمادگی روحی پیدا بکند تا بتواند در ادامه ی نماز قرائت بیشتری داشته باشد که : ان قرآن الفجر کان مشهود است نمازی است که در آن قران زیاد خوانده شود . مخصوصا" صبح که در آن فرشتگان حضوردارند . لذا اگر نماز صبح را هم کوتاهتر از قیه ینمازها بخوانیم ، خودش ک کوتاه و دو رکعت است ، دیگر طبیعتا" از لحاظ ایمانی برای ما ضرر دارد در قرآن ، قرآن گذاشته انسان. اقم اصلاة لدلوک الشمس  الی غسق اللیل و قرآن الفجر ان قرآن الفجر کان مشودا ( 17/ 78 ) .درحالیکه باید می فرمود : والله اعلم ،ان الصلاة الفجر . در حالی که می فرماید : ان قرآن الفجر کان مشهودا  سوال این است که چرا این جا به جای صلاة الفجر ، قرآن فرموده است ؟  پس نماز باید شخصیت قرآنی پیدا کند و آن چنان در آن قرآن خوانده شود اگر کسی بشنود فکر کنند ک شما دارید قرآن می خوانید نه نماز ، تا این که قرآن فجر شود .این است که مفسرین میگویند قرآن فجر یعنی نماز فجر . این هم دلیل پیوند دو سوره . و ما مرتب نیازمند خروج از کفر و دخول به توحید هستیم . لا اله یعنی خروج از کفر و الا الله یعنی دخول به توحید . لا اله یعنی قل یا ایها الکافرون ،  الا الله یعنی قل هو الله احد . این همان توحید و موحد شدن است . وقتی که با این وضعیت نماز صبح را شروع می کنیم و بعد نماز ما قرآن الفجر می شود ، این نماز صبح بسیار پر بار تر از نماز های دیگر خواهد شد .

قل هو الله احد*

بگو : خدا ، یگانه ی یکتا است *

1_ قل هو الله احد بگو هم او ست که احد است . یکی است و هیچ نیست جز او . اثبات کن احدیت را برای او و نفی احدیت را از غیر او . همین بود که دیگران مجال و تحملی برای اهل کفر باقی نگذاشت . این سوره به شناسنامه ی خدا هم معروف است .یعنی اگر بخواهیم خدا را به کسی معرفی کنیم باید بگوییم : احد است . یعنی اینکه ما صفر هستیم و اگر بخواهیم عزت و کرامت و شخصیت پیدا کنیم ، باید به خدا متصل شویم .باید به آن یک متصل شویم که فرد دیگری مثل او وجود ندارد .قل هو الله احد .

الله اصمد * لم یلد و لم یولد * و لم یکن له کفوا" احد*

خدا سرور والای برآورنده ی امیدها و برطرف کننده ی نیازمندیها است

نزاده است و زاده نشده است * و کسی همتا و همگون او نمی باشد

2_ الله الصمد چرا نفرموده است : هو الصمد ؟ به خاطر این که وقتی گفته میشود : الله احد ، خدا از ما یک انتظاری دارد و آن این که او واحد است و در مقابل احدیت خداوند اول باید نفی و جود خود بکنیم .یعنی این که ما چه هستیم ؟ اول تویی آخر تویی ، هم بگو تو هم بشنو هم تو باش ؛ ما همه لاشیم با چندین تلاش . پس موضع گیری ما در مقابل احدیت خداوند این است که ما موحد شویم .اله احد .اما در مقابل صمدیت خدا قرار نیست که موضع گیری ما ، موضع گیری احدیت باشد .لذا اگر می فرمود : هوالصمد ، یعنی همان کاری که با خدای احد می کنیم با خدای صمد هم بکنیم ، خدایی که صمد است از ما انتظاری دیگری دارد .خدایی که احد است از ما انتظاری دارد که موحد باشیم و خدایی که صمد است از ما می خواهد که دست نیاز به سویش دراز کنیم چون بی نیاز است و هر اسمی از اسماء خداوند از ما می خواهد که موضع گیری مناسب با آن اسم را داشته باشیم . وقتی که خداوند سمیع است ، موضع گیری ما هم در مقابل خدواند با ید این گونه باشد که مواظب باشیم که چه می گوییم ؟ و باید مواظب باشیم که سنجیده صحبت کنیم . وقتی که گفته شد خداوند بصیر است ، باید متوجه باشیم که چه کاری انجام می دهیم ، چون خداوند می بیند . پس در مقابل بصیر بودن خداوند ما اعمال و رفتار خودمان را کنترل می کنیم . و در مقابل عزیز بودن خداوند ما باید ذلیل باشیم و ... و در مقابل عزیز بودند خداوند ما باید ذلیل باشیم و ... در مقابل صمد بودند ، خداوند از ما می خواهد که فقیر و نیازمند باشیم . بنابراین هر اسمی از اسماء حسنی مقتضی موضع گیری خاصی است ، اما یک نکته و جود دارد و آن ایناست لذا تمام اسماء حسنای خداوند شرح اسم الله هستند . به همین خاطر در معنای اسم الله در کتابهای عقیده آمده است ، ذاتی است که جامع همه ی صفات کمال است . وچون الله صفات مختلف دارد با شناخت هر صفت او پی به جزئی از عظمتش می بریم ، قرآن می فرماید : ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها ( 7/ 18) . خداوند اسماء حسنا دارد با همین اسماء او را بخوانید و بندگی کنید .

3_ لم یلد و لم یولد  ( این در حقیقت شرح صمدیت خداوند است )بازترین مظهر از مظاهر نیاز در کسی یا چیزی زاد و ولد است .لذا این هرگونه زاد و ولدی را از خداوند نفی می کند تا ثابت کند که او کاملا" بی نیاز است .نیاز به ازدواج ندارد و وقتی که ازدواجی در کار نباشد به طریق اولی بچه هم به دنیا نمی آورد . لم یلد یعنی به دنیا نیاورد و نمی آورد کسی را ، ولم یولد  یعنی خودش هم از کسی به دنیا نیامده است .. پس نه بچه به دنیا آورده یا می آورد و نه بچه ی کسی است .

ولم یکن له کفوا" احد : نتیجه ی نهایی این می شود که هیچ چیزی هیچ کسی مانند او نیست . هیچ احدی پیدا نمی شود به صرف احد بودنش مانند خداوند باشد . لذا خداوند در احدیت خودش تک و منحصر به فرد است با درک معنای توحید از دیدگاه سوره ی اخلاص می توانیم از پوچ بودن و هیچ بودن برهیم و به خداوند متل شویم .هر چه رابطه ی خودمان را با خداوند قوی تر کنیم ، به همان اندازه شخصیت و کرامت و ارزش بیشتر پیدا می کنیم و هر مقدار از خدا فاصله بگیریم ، هر چند برخوردار از مال ، عقلانیت ، اندیشه ، منصب ، شهرت و ... باشیم باز هم صفرند و ما فقط مشغول ضرب و تقسیم و جمع و تفریق این صفرها هستیم و باقی مانده اش هم صفر است . کل من علیها فان * و یبقی و جه ربک ذوالجلال و الا کرام  * (55/ 27 _ 26) .کل شی هالک الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون  ( 28/88 ) .

از خداوند می خواهیم که دل های ما را به نور توحید روشن بگرداند و ما را از صفر و صفر بودن برهاند و به خودش متصل بگرداند .

 

 

ماه رمضان

 

رمضان اسمى از اسماء الهى مى‏باشد و نبایست‏به تنهائى ذکر کرد مثلا بگوئیم، رمضان آمد یا رفت، بلکه باید گفت ماه رمضان آمد، یعنى ماه را باید به اسم اضافه نمود، در این رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) گوش فرا مى‏دهیم.

رمضان از اسماء الله است
هشام بن سالم نقل روایت مى‏نماید و مى‏گوید: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (علیهما السلام) بودیم، پس سخن از رمضان به میان آوردیم.
فقال علیه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا یجیى و لا یذهب و انما یجیى‏ء و یذهب الزائل و لکن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فیه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عیدا و کقوله تعالى فى عیسى بن مریم (علیهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائیل. (۱)

امام علیه السلام فرمود: نگوئید این است رمضان، و نگوئید رمضان رفت و یا آمد، زیرا رمضان نامى از اسماء الله است که نمى‏رود و نمى‏آید که شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏رود و مى‏آید، بلکه بگوئید ماه رمضان، پس ماه را اضافه کنید در تلفظ به اسم، که اسم اسم الله مى‏باشد، و ماه رمضان ماهى است، که قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عید قرار داده است همچنانکه پروردگار بزرگ عیسى بن مریم (سلام الله علیهما) را براى بنى اسرائیل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (علیه السلام) روایت‏شده که حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لکن قولوا شهر رمضان فانکم لا تدرون ما رمضان‏» (۲) شما به راستى نمى‏دانید که رمضان چیست (و چه فضائلى در او نهفته است).

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن

رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل… معنا شده است، انتخاب چنین واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا که سخن از گداخته شدن است، و شاید به تعبیرى دگرگون شدن در زیر آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زیرا که رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان یا گرماى شدید روزهاى طولانى تابستان.

و عطش دیگر حاصل از نفس سرکشى که پیوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذیر است.
در مقایسه این دو سوزش، دقیقا رابطه عکس برقرار است، بدین مفهوم که نفس سرکش با چشیدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به یک جرعه بسنده نمى‏کند، و پیوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذیر جهت ارضاى تمایلات خود وا مى‏دارد. و در همین رابطه است که مولوى با لطافت هرچه تمامتر این تشبیه والا را به کار مى‏گیرد و مى‏گوید:

آب کم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آید جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زین طلب بنده به کوى حق رسید درد مریم را به خرما بن کشید

اما از سوى دیگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سیرى پذیر است، و قانع کننده.