سیزده آبان

سيزده آبان روز دانش آموز مبارک

روز سيزده آبان، روز شگفتي است! روزي كه حوادث بزرگ و سرنوشت ساز اين ملت را در پيشاني خود حك كرده است. و چه عجيب كه ردپايي ثابت در تمام اين حوادث به چشم مي خورد.

ردپاي استكبار جهاني در تبعيد امام در سال 42 ، در كشتار دانش آموزان و دانشجويان در سال 57 و در نهايت مهر بطلاني كه دانشجويان خط امام با تسخير سفارت آمريكا بر دخالت و دست اندازي هاي استكبار جهاني در ميهن اسلامي مان زدند.

دانش آموزاني كه هنگام تبعيد امام در سال 42 خردسالاني بيش نبودند 15 سال بعد غيور مرداني در اين خاك شدند كه بر ظلم و بيداد شوريدند. آنان درس را نه در پشت نيمكت هاي چوبي كلاس و بر تخته سياه آن كه بر صفحه سپيد پيشاني مردمان زجركشيده در كوچه و بازار آموختند. آنان خود را مجزا از جريان انقلاب نمي دانستند آن روزها همه از پير و جوان، زن ومرد و كودك در اعتصاب و راهپيمايي شركت مي كردند. در آن روزها حتي گفتگوهاي كودكان خردسال نه بر سر بازي ها و بازيچه ها كه از ظلم شاه و راهپيمايي ها بود. دانش آموزان چنان سهمي در اين جريان داشتند كه اگر صفحه ايي از اوراق خونين انقلاب به نام آنان رقم نمي خورد، بر زحمات ، رشادت ها و تلاش هاي آنان جفا شده بود، آن روزها دانش آموزان، اعلاميه هاي امام را رونويسي و پخش مي كردند ، شبها خطر حكومت نظامي را ناديده مي گرفتند و با خط هاي ابتدايي و ناپخته خود ديوارهاي شهر را به شعارهاي انقلابي مزين ميكردند.

چگونه نوجواني كه در ابتداي زندگي است، به بلوغ فكري و عقيدتي مي رسد و خود را در جريان انقلابي وارد مي كند كه لازمه آن شناخت است؟ اينها را بايد در فضاي فكري آن عصر و به ويژه در كلام امام جست كه اعتراضات فروخفته در درون ملت را كه عمري به درازاي تاريخ داشت با ايمان و اعتقاد مردم گره زد و از ميان آن پرشورترين انقلاب قرن را ساماندهي نمود. در آن روزها شعاري برگرفته از امام شهيدان و آزادگان امام حسين (ع ) ورد زبان همگان بود و متفكران بزرگي چون شريعتي و مطهري هم از اين پيام به خوبي بهره مي جستند: ان الحياه عقيدةٌ و جهاد.

و امام نيز در تبيين اين شعار فرموده است" زندگي يعني آرمان و مبارزه در راه آن. ان الحياه عقيدة و جهاد. مطلبي كه از نظر شيوه تفكر اسلامي هيچ جاي ترديد در آن نيست، اين است كه مرگ از اين زندگي ذلت بار بهتر است.( صحيفه نور ، ج 13، صص 18-217)

امام خود در رأس مبارزه قرار مي گيرد نه اينكه خود گوشه نشيني اختيار كرده مردم را به مبارزه فراخواند. امام گام اول مبارزه را بر مي دارد و بر آمريكا، اسرائيل و رژيم پهلوي كه دست نشانده اولي و حامي دومي است فرياد مي زند و خود رنج تبعيد را شجاعانه تحمل مي كند. " من ا ز آن آدمها نيستم كه يك حكمي اگر كردم بنشينم چرت بزنم كه اين حكم خودش برود ،من راه مي افتم دنبالش. اگر خداي نخواسته يك وقتي ديدم كه مصلحت اسلام اقتضا مي كند كه يك حرفي بزنم ، مي زنم ودنبالش راه مي افتم واز هيچ چيزنمي ترسم بحمدالله تعالي." (صحيفه نور) نوجواني كه امام مرجع تقليد او و خانواده اوست، قدم در راه وي مي نهد كلام امام را كه برگرفته از كلام الله است به گوش جان مي شنود: قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثني و فرادي(قرآن كريم ، سبا/41)

امام همانند ديگر رهبران سياسي نمي گويد: برويد حزب تشكيل دهيد، طرفدار جمع كنيد بعد قيام كنيد؛ امام نهيب مي زند اگر مسلمانيد بر شما واجب است كه تك تك يا دو به دو با ظلم مبارزه كنيد.

اين اساس انديشه امام در مبارزه عليه ظلم ستم شاهي است و مي بينيم چون ازجان برخاسته بر دل مرد مي نشيند و آنان را از كوچك و بزرگ وارد عرصه مي كند. امام ترس از مبارزه را در ميان مردم انقلابي اينچنين از بين مي برد:" خون شما به پاي نهال دينتان فرو مي رود و همراه دينتان بالا مي آييد كه : و لا تحسبن الذين قتلوا في سيبل الله امواتا بل احياءٌ عند ربهم يرزقون... "ثار" شما كه خونبهاي دين خداست هرگز از بين نمي رود، زيرا خود به همراه خونبها زنده مي شود و خونبهاي شما "لقاءالله" است و دين خدا زنده مي شود و بركت آن مي ماند(بنيان مرصوص، صص 3 و 31)

در سايه اين تعاليم است كه نوجوان روزهاي انقلاب، دانش آموز روزهاي پرشور مبارزه و حماسه، از راهپيمايي ها، مبارزات و شعارها بيش از درس هاي مدرسه، تعليم يافته و براي فراگيري بيشتر در روز 13آبان 57 مدارس را به تعطيلي مي كشاند و راهي دانشگاه تهران مي شود.

در آن روز دانش آموز مسلمان ايراني در خون خود وضو گرفت و به امام خود اقتدا كرد و در قيام نماز تنها خدا را بزرگ و لايق بزرگي خواند و نمازش را، رودرروي معبود و در بهشت او سلام داد.

سیزده آبان

سيزده آبان يك روز ملي است. در فرهنگ‌ها و براي ملت‌ها روزي روز ملي است كه يادآور حماسه‌ها، خاطره‌ها و يادبودهاي برجسته و غرور آفرين است.
سيزده آبان نيز براي ملت ما يك روز حقيقتاً ملي و مملو از خاطرات و يادبودهاي برجسته است. اين روز براي دانشجويان و دانشگاهيان نيز روزي پر خاطره و حماسي است.
سيزدهم آبان در ايران اسلامي روز يادآوري پيوند ناگسستني مردم با رهبري و امامشان است.
در سيزده آبان،‌ خاطرات انقلاب و روزهاي حماسي آن در هم تنيده مي‌شود و تاريخ انقلاب و استكبار ستيزي آن به هم گره مي‌خورد.
تبعيد حضرت امام خميني(ره) در سال 1343 از پي اعتراض او در مقابل تصويب قانون ننگين كاپيتولاسيون در اوج اختناق رژيم ستم شاهي اولين يادبود سيزده آبان است. در اين روز در پرونده ننگين رژيم پهلوي لكه سياه سرسپردگي و خود باختگي نقش بست.
سالها پس از آن نيز در سال 1357 در امتداد مسير استكبارستيزي و مبارزه جويي فرزندان دانش آموز و دانشجوي اين مرزو بوم، يكبار ديگر ددمنشي و درنده خويي رژيم دست نشانده امريكا رخ نشان داد و دست استكبار از آستين آلودة رژيم پهلوي در كشتار دانش آموزان و دانشجويان بيرون آمد و برگي ديگر بر سياهي و تباهي رژيم پهلوي و بر حماسه سيزده آبان افزود.
اما از آنجا كه سر منشأ همه توطئه‌ها و دسيسه‌ها و پليدي‌ها و فرومايگي‌ها اردوي شوم استكبار يعني آمريكا بود يكسال پس از آن يعني در سيزده آبان 1358 لانه جاسوسي امريكا بدست دانشجويان انقلابي ايران اسلامي اشغال و جريان خيانت و جنايت عليه ملت ايران قطع شد و اين است كه چنين روزي را در تاريخ درخشان ملت بزرگ ايران به روزي ملي و با شكوه مبدل مي‌سازد.
ستاره دنباله‌دار استكبار ستيزي و حق طلبي در سيزده آبان هر سال در آسمان ايران اسلامي درخششي مضاعف مي‌گيرد. روزي كه دانش آموزان، دانشجويان و دانشگاهيان در كنار رهبري فرزانه انقلاب آرمان حق طلبي ملت ايران را رساتر از هميشه فرياد مي‌كنند و بر موضع حق خويش بيش از پيش پاي مي‌فشرند.
امسال نيز همچون سالهاي گذشته تجمع ضد استكباري دانشجويان در تاريخ 13 آبان روز ملي مبارزه با استكبار و  يادآور تبعيد حضرت امام خميني (ره) به تركيه در سال 1343 توسط ماموران حكومت شاه، تسخير لانه جاسوسي توسط دانشجويان پيرو خط امام در سال 1358 و شهادت جمعي از دانش آموزان در سال 1357  در مقابل لانه جاسوسي آمريكا با حضور گسترده دانش آموزان ، دانشجويان برگزار مي گردد. 
دانشجويان دانشگاه علوم پزشكي تهران ضمن اعلام پايبندي كامل به آرمانهاي مقدس رهبر بزرگ انقلاب اسلامي، حضرت امام خميني (ره) در اين مراسم كه رأس ساعت 10 صبح مقابل لانه جاسوسي واقع در تقاطع خيابان طالقاني و خيابان شهيد مفتح برگزار مي گردد شركت نموده و فرياد مرگ بر آمريكا سر خواهند داد.

سیزده آبان

اولین شهید محراب

اولین شهید محراب آیت الله قاضی طباطبایی

 

 

شامگاه روز دهم آبان سال 1358 مصادف با عید سعید قربان سال 1399 هجری، مجاهدی دیگر از ذریه امیرالمؤمنین(ع) قدم به مسلخ عشق گذاشت و جان گرانمایه خود را که سالها در مجاهده و تلاش گذرانده بود، در پیشگاه حضرت حق در طبق اخلاص نهاد. مجاهد عظیم الشان «آیت الله قاضی طباطبایی» در چنین روزی بعد از ادای فریضه نماز مغرب و عشاء و در حال مراجعت از مسجد به منزل، مورد هجوم عوامل سرسپرده استکبار تحت نام گروه «فرقان» قرار گرفت و شربت شهادت را نوشید.

مروری اجمالی بر سرگذشت شهید

شهید بزرگوار «آیت الله سید محمود قاضی طباطبایی» اولین امام جمعه تبریز در سال 1333 هجری قمری در تبریز متولد شد. پدرش حاج میرزا باقر و عمویش میرزا اسدا... از علمای بنام تبریز بودند و ایشان تحصیلات مقدماتی علوم دینی را در مدرسه «طالبیه» نزد آن دو فرا گرفت. در سن 24 سالگی در بحبوحه مبارزات در تبریز به همراه پدرش به تهران تبعید شد و پس از چند ماه توقف در تهران و ری به تبریز مراجعه نمود. دو سال بعد جهت تحصیل در حوزه علمیه قم به شهر قم مشرف شد و از محضر آیات عظام مرحوم «آیت الله سید محمد خوانساری»، مرحوم «آیت الله سید محمد حجت کوهکمرهای»، مرحوم «آیت الله صدر»، مرحوم «آیت الله بروجردی» و «آیت الله گلپایگانی» کسب فیض نمود. آن شهید بزرگوار از محضر «امام خمینی(ره)» نیز بهره برد و از شاگردان و علاقمندان ایشان بشمار می رفت. در سال 1369 هجری قمری شهید قاضی از قم به نجف عزیمت کرد و نزد علمای برجسته نجف یعنی مرحوم «آیت الله حکیم عبدالحسین رشتی»، «میرزا باقر زنجانی» و «بجنوردی» به کسب علوم دینی پرداخت. راهنمایی شهید قاضی در مسائل سیاسی و انقلابی زبانزد خاص و عام بود.

شخصیت و آثار علمی

آن شهید بزرگوار بدلیل تسلطی که به زبان عربی داشت، مقالاتی به زبان عربی برای مجلات کشورهای عربی نیز می نگاشت. مقالات زیادی از ایشان در مجلات مصر چاپ شده است، مطالعات تبلیغاتی ایشان به تصریح دوستان و آشنایان کم نظیر و اطلاعات ادبی ایشان بسیار وسیع بود. آثار قلمی با ارزشی از ایشان به یادگار مانده است که برخی از آنها ذیلا ذکر می گردد:

مقدمه و تصحیح تفسیر (جوامع المجامع) علامه طبرسی.

ذکر حدیقه الصالحین در (الذریعه الی تصانیف الشیعه) شیخ آقا بزرگ تهرانی.

پاورقی بر (فردوس الاعلی) نوشته کاشف الغطاء تعلیقات بر (انوار نعمانیه).

اضافات و تعلیقات بر کتاب (انیس الموحدین) ملا محسن نراقی.

تقریرات دروس اساتید نجف. تقریرات فقه و اصول مرحوم آیت الله حجت. مراسلات با مرحوم علامه کاشف الغطاء. کتاب (صدقات امیرالمومنین و صدیقه طاهره). تاریخ قضا در اسلام. حضرت امام حسین (ع). تحقیق روز اربعین.

دوران حیات سیاسی

شهید «آیت الله قاضی طباطبایی» همچنانکه در تلاشهای علمی کوشا بودند، در مبارزات سیاسی نیز شرکت فعالانه داشتند. آن شهید بزرگوار دارای روحیه انقلابی و ارادهای خللناپذیر بودند و در پرونده قطوری که ساواک در مورد ایشان تهیه کرده، این نکته مشهود است. شرکت علنی و بارز آن شهید در مبارزات سیاسی از سالهای 41 و 42 همزمان با آغاز نهضت اسلامی شروع میشود و ایشان یکی از رهبران و پایه های نهضت در آذربایجان بودند که در جریان همین مبارزات دستگیر و در زندان «قزلقلعه» تهران زندانی شدند. آیت الله شهید قاضی به اتهام اینکه در خلال بحث پیرامون حکومت اسلامی و جنایات اسرائیل در یک سخنرانی علنی نام امام را به عظمت و عزت بر زبان آورد به مدت شش ماه به «بافق» کرمان تبعید شد. پس از آن به بهانه دیگری شش ماه دیگر به زنجان تبعید شد. شهید قاضی در تبریز تنها نماینده تامالاختیار حضرت امام خمینی(ره) بوده و نقش ایشان در شکل دادن به مبارزات مردم تبریز نیز شایان توجه است.

«مسجد شعبان»، محور مبارزه در آذربایجان شرقی و مرکز مبارزات، که شهید قاضی طباطبائی امامت آنجا را عهدهدار بودند. شهید قاضی در مبارزه از همه جلوتر و فوقالعاده محبوب و مورد احترام بودند و به همیندلیل دسایس دشمنان و منحرفین از اسلام علیه ایشان کارگر نمیشد. نفوذ ایشان به حدی بود که اگر روزی را در آذربایجان تعطیل اعلام میکردند بدون شک آن روز همه جا بحال تعطیل در میآمد. آیت الله شهید قاضی جزو اولین کسانی بود که در آذربایجان اعلامیه خلع شاه از سلطنت را امضا کرد. ساواک با صرف بودجههای ویژه، جریانات مخالف ایشان در تبریز را تقویت میکرد تا اثرات فعالیتهای ایشان را در زمینهسازی برای انقلاب خنثی کند.

در ماههای قبل از پیروزی انقلاب، رهبری جریانات حاد سیاسی، برپایی تظاهرات و تشکیل مجالس، همه بر عهده این شهید بزرگوار بود و ایشان اولین امضاء کننده اعلامیه 29 بهمن 56 در چهلم شهدای قم بود. مرحوم آیت الله شهید قاضی همیشه سدّ مستحکمی در مقابل خطوط انحرافی در جریانات ضد انقلابی بود و از اوان پیروزی انقلاب علیه جریانات منحرف و وابسته، نظیر «خلق مسلمان» افشاگریهای لازم را مینمود و منحرفان با وجود ایشان، قدرت و جرأت ابراز وجود پیدا نمیکردند. خدمات ایشان بعد از پیروزی انقلاب نیز شایسته توجه بسیار است. «شهید قاضی طباطبایی» بلافاصله بعداز پیروزی انقلاب از طرف امام به سمت امام جمعه تبریز منصوب شدند و اولین نمازجمعه را در این شهر بزرگ برپا کردند. ایشان همچنین کمیتههای انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی و غربی را تشکیل دادند و نقش زیادی در راهاندازی استانداریها، فرمانداریها و ادارات استان ایفا نمودند. مرحوم قاضی همچنین زحمات زیادی برای رسیدگی به محرومان و مستضعفین متحمل شدند و پس از یک عمر مجاهده و تلاش خالصانه بدست عوامل خود فروخته و سر سپرده استکبار جهانی به شهادت نائل آمدند. یاد این فقید شهید گرامی و راهش پر رهرو باد.

 

خیام4

 

هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

 

 

چون عهده نمی شود  کسی  فردا را

حـالی خوش دار  اين دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای  ماه  که  ما

بـسيار  بـــگردد  و  نــيـابد  ما  را

 

 

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب  ناب  گویید  مرا

خواهید به روز حشر یابید  مرا

از خاک  در میکده  جوييد  مرا

 

 

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید  ز تراب  چون  روم   زیر  تراب

گر بر سر خـاک  من  رسد  مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

 

 

بر  لوح   نشان   بودنی ها  بوده   است

پیوسته قلم ز نيک  و بد  فرسوده   است

در  روز ازل  هر  آن  چه  بايست  بداد

غم  خوردن  و  کوشيدن  ما بيهوده است

 

 

ای  چرخ  فلک خرابی از کینه  تست

بیدادگری     پیشه      ديرينه    تست

وی   خاک  اگر  سينه    تو   بشکافند

بس  گوهر  قیمتی  که در سینه  تست

 

 

چون  چرخ  بکام   يک   خردمند   نگشت

خواهی تو  فلک  هفت شمُر خواهی هشت

چون  بايد    مرد  و   آرزوها  همه  هِشت

چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

 

 

اجزای   پياله ای   که   در  هم پيوست

بشکستن    آن   روا   نمی دارد   مست

چندين  سر  و ساق  نازنين و کف دست

از مهر که پيوست و  به کين که شکست

 

 

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس  و بی رفيق  و بی همدم و جفت

زنهار  به  کس  مگو  تو   اين  راز  نهفت

هر  لاله   که   پژمرد    نخواهد    بشکفت

 

 

 

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم  تـو کابين  مـن  است

 

 

مهـتاب  بــه  نـور  دامـن  شـب  بـشکافت

می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت

خوش  بــاش و  بـينديش  که مـهتاب  بسی

اندر  سر  گور یک  به  یک خـواهد  تافت

 

 

از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره  ز خاک  کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی  و خیالی  و فریبی  و دمی است

 

 

اين   کهنه  رباط  را  که  عالم نام است

آرامگه   ابلق   صبح   و    شام   است

بزمی است که وامانده صد جمشید است

گوريست  که  خوابگاه  صد بهرام است

 

 

آن   قصر  که  بهرام  درو جام  گرفت

آهو   بچه   کرد  و  رو  به  آرام رفت

بهرام   که  گور  می گرفتی   همه  عمر

ديدی   که  چگونه  گور  بهرام گرفت؟

 

 

هر ذره که بر روی زمینی بوده است

خورشید رخی زهره جبینی بوده است

گـرد از  رخ  آستین  بـه  آزرم  افشان

کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است

 

 

امروز   که   نوبت   جوانی  من   است

می نوشم از آن که  کامرانی  من   است

عیبم نکنيد گرچه  تلخ است خوش است

تلخ است  از آن که  زندگانی  من  است

 

 

 

بسیار  بگشتيم   به    گرد   در  و  دشت

اندر    همه      آفاق    بگشتيم    بگشت

کس   را   نشنيديم   که   آمد   زين  راه

راهی   که   برفت  ،  راهرو باز نگشت

 

 

 

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است

وین طارم نه  سپهر ارقم  هیچ  است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته يک دمیم و آن هم هیچ  است

 

 

دنيا  ديدی  و هر چه  ديدی هيچ  است

و آن نيز که گفتی و شنيدی  هيچ  است

سـرتاسـر  آفـاق   دویـدی  هیـچ   است

و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

 

 

چون  نيست ز هر چه  هست  جز بـاد  بدست

چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

انـگار  که   هســت  هـر چه  در عـالم  نيست

پندار کــه  نـيست  هــر چـه  در عـالم  هــست

 

 

 

تا  کی  ز چراغ  مسجد  و دود  کنشت؟

تا  کی  ز زيان دوزخ  و  سود  بهشت؟

رو  بر  سر  لوح   بين  که استاد  قضا

اندر ازل  آن   چه بودنی است ، نوشت

 

 

دوری  که  در آمدن  و رفتن  ماست

او را  نه  نهایت  نه  بدایت  پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 

تا چند زنم  به  روی  دریا ها خشت

بیزار شدم   ز بت پرستان  و کنشت

خیام  که  گفت  دوزخی  خواهد  بود

که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

 

 

نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

 

 

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی  باده  گلرنگ  نمی شاید  زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه  ماست

تا  سبزه  خــاک  ما تماشاگه کیست

 

 

گویند بهشت  عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

اين نقد  بگیر و دست از آن  نسیه  بدار

کاواز  دهل  برادر از دور خوش است

 

 

چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست

بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست

کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست

 

 

ساقـی غـم  مـن  بلند  آوازه  شده  است

سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

با  مـوی  سپید  سـر خوشم  کـز می  تو

پيرانه  سرم  بهار  دل  تازه  شده  است

 

 

از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده  دوشــین قــدحی بـيش  نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقی  مانده است

 

 

 

مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

از اهل بهشت  کرد  یا  دوزخ  زشت

جامی و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

 

چون ابر  به  نوروز رخ  لاله بشست

برخیز و به جام باده کن  عزم  درست

کاين سبزه که امروز تماشاگــــه  تست

فردا همه از خاک تو بر خواه د رست

 

 

هر سبزه که  بر کنار جویی رسته است

گويی ز لب  فرشته   خويي  رسته است

پا  بر سر  هر سبزه  به  خــواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است

 

 

گویند که  دوزخی  بود  عاشق  و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست  دوزخی  خواهد  بود

فردا  باشد  بهشـت همچون  کف  دست

 

 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ايــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

 

 

دارنده    چو   ترکيب    طبايع   آراست

از بهر چه او فکندش  اندر کم  و  کاست

گر نيک  آمد  شکستن  از  بهر  چه  بود

ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست

 

 

اين  بحر وجود  آمده  بيرون  ز نهفت

کس نيست که اين گوهر تحقيق  بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

زان روی که هست کس نمی داند گفت

 

 

دل   سر  حیات    اگر  کماهی  دانست

در  مرگ   هم    اسرار  الهی   دانست

امروز که   با   خودی   ندانستی   هیچ

فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

 

 

گردون نگری ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک آلوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده  ماست

 

 

فصل  گل  و  طرف   جویبار  و لب  کشت

بــا  يـک  دو  سـه   دلبـری  حــور سـرشت

پيش  آر  قــدح   که  بـاده  نــوشان صــبوح

آسوده   ز  مسجدند   و   فــارغ   ز  بـهشت

 

 

بر چـهره  گـل  نـسیم   نـوروز  خـوش  است

در صحن  چمن  روی  دل افروز خوش است

از دی که گذشـت  هر  چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

 

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریـاب  که  هفته  دگـر  خـاک  شده  است

می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا  در نـگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

 

 

چون لاله به  نوروز قدح  گیر به  دست

با  لاله  رخی  اگـر ترا  فرصت  هست

می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود

ناگـاه  تـرا  چـو   خـاک   گـرداند  پَست

 

 

دوران جهان بی  می  و  ساقی  هیچ  است

بی   زمزمـه   نـای   عـراقی  هیـچ   است

هر  چند   در  احــوال   جــهان   می نگرم

حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

 

 

امروز   ترا   دسترس   فردا   نيست

و انديشه فردات به جز   سودا  نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین  باقی  عمر  را  بقا  پيدا   نيست

 

 

می  در کف  من  نه  که  دلم  در تابست

وین  عمر  گریز   پای  چون   سیمابست

دریاب    کــه    آتـش    جوانـی   آبـست

هُش دار که بیداری  دولت  خواب  است

 

 

می نوش که عمر  جاودانی  این  است

خود حاصلت از دور جوانی این  است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش  باش  دمی  که  زندگانی  اينست

 

 

با باده نشین که ملک  محمود  این  است

وز چنگ شنو که  لحن  داود  این  است

از  آمــده   و  رفتـه   دگـر   یاد   مـکـن

حالی خوش باش زانکه مقصود این است

خیام3

 

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ

من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ

 

 

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه  بسی

از سـلخ  بـغره  آیــد   از  غـره   بـسلخ

 

 

هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند

در  دامـن   گـل  بـاد  صبا  چـنگ  زند

هُشیار  کـسی  بــود  کــه  بــا  سیمبری

می  نوشد  و جــام  باده  بـر سنگ  زند

 

 

زان پیش  که  نام  تو  ز  عالم   برود

می خور که چو می بدل رسد غم برود

بگشای   سر   زلف  بتی   بند  به  بند

زان  پیش  که  بند  بندت  از هم  برود

 

 

اکنون  که  ز  خوشدلی  بجز نام  نماند

يک  همدم  پخته   جز  می  خام  نماند

دست  طرب  از  ساغر  می  باز  مگیر

امروز  که   در دست  بجز  جام   نماند

 

 

افسوس   که   نامه   جوانی   طی   شد

وان  تازه   بهار   زندگانی    طی   شد

حالی  که   ورا     نام   جوانی    گفتند

معلوم    نشد   که    او  کی آمد کی  شد

 

 

افسوس  که  سرمايه  ز کف بیرون  شد

در پای  اجل  بسی  جگر ها خون   شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از  وی

کاحوال   مسافران   دنیا    چون     شد

 

 

چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کرد

خود را به  کم  و  بيش  دژم  نتوان  کرد

کار من  و تو چنان که رای  من و توست

از  موم   بدست   خويش هم  نتوان  کرد

 

 

فردا علم  نفاق  طی  خواهم  کرد

با موی سپید قصد می خواهم کرد

پيمانه  عمر  من   به  هفتاد  رسید

اين دم نکنم نشاط کی خواهم  کرد

 

 

عمرت  تــا   کـی  بـه   خودپرستی    گــذرد

یا    در   پـی    نـیستی   و   هستی   گــذرد

می خور که چنین عمر که غم در پی  اوست

آن  بـه  کـه  بخواب  یا   به   مستی    گذرد

 

 

ای   بس  که  نباشیم و جهان خواهد بود

نی  نام  ز  ما  و  نه  نشان  خواهد  بود

زين   پيش  نبوديم   و  نبد   هیچ   خلل

زين   پس   چو  نباشيم همان خواهد بود

 

 

تا زهره  و مه  در آسمان گـشت  پدید

بـهتر ز می  ناب   کـسی  هـیچ   ندید

من در عجبم  ز می  فروشان  کایشان

زين به که فروشند چه  خواهند  خرید

 

 

آن کس  که  زمين  و  چرخ افلاک  نهاد

بس  داغ   که  او  بر  دل  غمناک  نهاد

بسيار  لب   چو  لعل و زلفين چو مشک

در  طبل   زمين   و   حقه   خاک   نهاد

 

 

تا   خاک  مرا   به    قالب   آمیخته  اند

بس   فتنه   که  از خاک بر انگيخته اند

من   بهتر   از   اين    نمی توانم   بودن

کز  بوته   مرا   چنين  برون   ريخته اند

 

 

امشب می  جام یـک منی خواهم  کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم  کرد

پس دختر رز را به زنـی خواهم   کرد

 

 

چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد

احوال مــرا  عبرت  مــردم  سازيد

خاک  تن  من  به  باده  آغشته کنيد

وز  کـالبدم  خشت  سر  خم سازيد

 

 

 

آورد   به  اضطرارم  اول  به  وجود

جز حیرتم  از  حیات  چیزی   نفزود

رفتیم  به  اکراه  و  ندانیم   چه   بود

زين  آمدن  و  بودن  و  رفتن مقصود

 

 

ديدم   بــســر  عــمارتی  مـــردی   فـــرد

کو گِل  بلگد  می زد و  خوارش   می کرد

وان  گِل  بــه  زبان  حال  با  او  می گفت

ساکن، که چو من بسی لگد  خواهی  خورد

 

 

این  قـافـله  عـمر  عجب می گذرد

دریاب دمی که با  طرب  می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر  پیاله  را کـه شب می گذرد

 

 

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

ابــر از  رخ    گـلـزار  هـمـی   شـوید   گـرد

بـلـبـل   بــه   زبـان   پـهلوی  بـا   گـل   زرد

فــریـاد  هـمی  زنـد  کــه  مـی  بـایـد   خـورد

 

 

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

وآنجا می  ناب  و  انگبین  خواهد بود

گر ما می  و معشوقه  گزیدیم  چه باک

آخر نه  به  عاقبت  همین  خواهد  بود

 

 

 

گویند بهشت  و حور و   کوثر  باشد

جوی می و شير و شهد و شکر  باشد

پر کــن  قـدح  بـاده  و بـر دستم   نِه

نـقدی  ز  هزار  نـسیه  بـهتـر  باشد

 

 

 

يـاران   بموافقت  چو  دیــدار  کـنید

بـاید کــه ز دوست  یـاد  بسیار  کنید

چون  باده  خوشگوار  نوشید  به هم

نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید

 

 

روزی که نهال عمر من کنده  شود

و اجــزام  یـکـدگر  پــراکنده  شـود

گر زانکه صراحئی کنند از گل من

حالی که ز بــاده پراکنی زنده  شود

 

 

 

آنان   که  اسیر  عقل  و  تمییز  شدند

در حسرت هست و نیست ناچیز شدند

رو  باخبرا  تو  آب   انــگور  گـُـزین

کان  بـی خـبران  بغوره  میویز  شدند

 

 

عالم   اگر   از    بهر    تو   می آرایند

مگر   ای   بدان   که   عاقلان  نگرايند

بسیار   چو   تو   روند   و   بسیار  آیند

بربای   نصيب   خويش    کت   بربايند

 

 

ياران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  يکان  یکان پست شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک مست  شدند

 

 

یک   قطره  آب بود  و  با  دريا   شد

یک   ذره   خاک  و با  زمین یکتا شد

آمد  شدن  تو  اندرين  عالم   چيست؟

آمد    مگسی     پدید    و   ناپیدا   شد

 

 

آن   بی خبران   که   در  معنی   سفتند

در  چرخ   به   انواع   سخن ها   گفتند

آگه   چو   نگشتند    بر   اسرار  جهان

اول   ز   نخی   زدند   و   آخر   خفتند

 

 

 

اجرام    که   ساکنان    اين    ایوانند

اسباب         تردد          خردمندانند

هان   تا   سررشته   خرد    گم نکنی

کانان      که     مدبرند     سرگردانند

 

 

آنان  که  محيط   فضل  و  آداب   شدند

در  جمع   کمال  شمع   اصحاب   شدند

ره  زين  شب  تاريک  نبردند  به  روز

گفتند   فسانه ای   و   در  خواب   شدند

 

 

از  آمدنم   نبود   گردون  را    سود

وز رفتن  من  جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچکسی   نيز دو  گوشم  نشنود

کاین  آمدن  و رفتنم  از بهر چه  بود

 

 

افلاک    که     جز   غم    نفزايند   دگر

ننهند     به     جا      تا     نربايند   دگر

ناآمدگان      اگر     بدانند      که      ما

از    دهر    چه    می کشيم    نايند   دگر

 

 

چون   حاصل   آدمی در اين جای  دو در

جز  درد  دل   و   دادن  جان  نيست  دگر

خرم   دل  آن   که  يک  نفس زنده  نبود

و  آسوده  کسی  که  خود   نزاد  از  مادر

 

 

با   يار   چو  آرمیده  باشی  همه  عمر

لذات   جهان   چشيده  باشی  همه  عمر

هم   آخر   کار   رحلتت   خواهد   بود

خوابی  باشد  که  ديده  باشی  همه  عمر

 

 

در    دایـره     ســپـهر   نــاپیدا  غــور

می نوش به خوشدلی که دوراست بجور

نوبت   چـــو  بدور  تو   رسد  آه  مکن

جامی است که جمله را چشانند  به  دور

 

 

 

وقـت  سحر است  خیز ای  مایـه  ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها    کـه   بجـایند    نــپایند   کسی

و  آن ها  که  شدند   کس  نمیآيد   باز

 

 

ای  دل  چو حقيقت  جهان هست  مجاز

چندین چه بری خواری ازين رنج دراز

تن  را  به   قضا  سپار و با  درد  بساز

کاين  رفته   قلم  ز  بهر  تو  ناید   باز

 

 

ما   لعبتگانيم    و    فلک    لعبت    باز

از  روی   حقیقتی   نه   از  روی  مجاز

یک   چند   درین   بساط   بازی  کردیم

رفتیم   به   صندوق   عدم   یک یک باز

 

 

از   جمله    رفتگان   اين    راه    دراز

باز آمده ای   کو   که  به   ما   گويد  باز

هان  بر سر  این  دو راهه از سوی  نیاز

چیزی    نگذاری    که    نمی آیی    باز

 

 

می پرسیدی  که  چیست این نقش مجاز

گر   بر   گویم   حقيقتش  هست   دراز

نقشی   است   پديد   آمده   از   دريايی

و   آنگاه   شده   به    قعر آن  دریا  باز

 

 

ای  پير  خـردمند  پگه  تر بـر خیز

وان کودک خـاک بیز را  بـنـگر تیز

پندش ده و گو کخ نرم نرمک می بیز

مـغـز ســر  کــیقباد  و چـشم  پــرویز

 

 

لب بر لب  کوزه  بردم  از غایت  آز

تا   زو   طلبم   واسطه   عمر  دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

می خور که  بدین  جهان نمی آیی  باز

 

 

  

مرغی   دیدم  نشسته   بر  باره   توس

در   چنگ     گرفته     کله    کیکاوس

با کله  همی  گفت   که  افسوس افسوس

کو   بانگ   جرس ها و کجا نال ه کوس

 

 

جامی  است  که  عقل  آفرین می زندش

صد  بوسه  ز مهر  بر جبين  می زندش

اين   کوزه گر  دهر  چنین  جام   لطيف

می سازد   و   باز  بر  زمین  می زندش

 

 

 

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

 

 

خیام اگر ز  باده  مستی   خوش  باش

با لاله رخی اگر نشستی   خوش  باش

چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

خیام 2

 

 

 

ایـام  زمـانه  از  کسی  دارد  ننگ

کــو  در غـم  ایـام  نـشیند  دلتـنگ

می خور تو در آبگینه با ناله چنگ

ز آن پيش که  آبگینه  آید بر سنگ 

 

صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم

وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم

دست  از امل   دراز خـود بـاز کشیم

در زلف دراز  و  دامن  چنگ  زنی 

 

من بی می ناب زيستن نـتـوانم

بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم

من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

يک جام دگر بگیر و من نتوانم

  

در پای اجل چو من سرافکنده شوم

وز بیخ  امید  عمر  بـرکنده   شوم

زینهار  گلم  بجز  صراحی  نـکنید

باشد که ز بوی می دمی زنده شوم

 

 

ای   صاحب  فتوا  ز  تو  پر کارتریم

با  این همه مستی  ز تو  هُشیار  تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف  بـده    کـدام   خونخوار تریم؟

  

چـون  نيست  مـقام  ما  درين  دهـر مـقیم

پس بی می و معشوق خطایی است عظیم

تـا کـی ز قدیـم  و  مـحدث  امـیدم  و  بیـم

چون  من  رفتم  جهان چه محدث چه قدیم 

 

گــر مــن  ز می مغانه مـستم هستم

گر کافر و گبر  و بت پرستم  هستم

هر طایفه ای  بمن   گــمـانی   دارد

من زان خودم چنان که هستم  هستم 

 

اين چرخ فلک که ما در او  حيرانيم

فانوس  خـيال  از  او  مـثالی   دانیم

خورشيد  چراغ  دان  و عالم  فانوس

ما  چـون  صوريم  کاندر او  گردانيم

  

تا  دست  به  اتفاق   بر  هم   نزنیم

پایی  ز  نشاط  بر  سر  هم   نزنیم

خيزيم و دمی زنیم پيش از دم صبح

کاين صبح بسی دمد که ما دم  نزنیم

 

 

من  ظاهر  نیستی   و هستی  دانم

من  باطن  هر  فراز و پستی  دانم

با این هـمه از دانش خود شرمم باد

گـر  مرتبه ای  ورای  مستی  دانم

  

یک   چند  به کودکی  به استاد  شديم

یک   چند  ز استادی خود شاد   شديم

پايان   سخن  شنو که ما را چه  رسيد

چون  آب  بر آمدیم و چون باد  شديم 

 

بر   مفرش   خاک   خفتگان   می بینم

در   زير   زمین     نهفتگان   می بینم

چندان   که  به  صحرای عدم می نگرم

ناآمدگان       و      رفتگان     می بینم

 

ای دوست بیا تا غم  فردا  نخوريم

وين يکدم عمر را  غنیمت  شمریم

فردا که ازين  دير کهن  در  گذریم

با هفت  هزار سالگان  سر  بسریم 

 

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

گاویست   بر   آسمان    قرین    پروين

گاويست  دگر  نهفته   در   زير   زمين

گر   بينايی     چشم     حقيقت     بگشا

زير  و  زبر  دو  گاو  مشتی   خر  بين 

 

گر  بر  فلکم  دست  بدی  چون  يزدان

برداشتمی  من  اين   فلک  را  ز  ميان

از   نو    فلک    دگر   چنان   ساختمی

کازاده     بکام    دل    رسيدی    آسان 

 

رندی  دیدم  نشسته  بر خنگ  زمین

نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نی حق نه حقيقت نه شريعت نه یقین

اندر دو  جهان  کرا  بود  زهره  اين 

 

بر  خیز  و  مخور غم  جهان  گذران

خوش باش و دمی به شادمانی گذران

در طـبع  جـهان  اگــر  وفـایی  بودی

نوبت بـه تو  خود  نیامدی  از دگـران 

 

از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو

و آنــگه برای خشت  گــور دگران

در کـالبدی  کـشند خـاک  من  و  تو

  

از  آمدن   و   رفتن    ما   سودی   کو

وز   تار   وجود   عمر ما   پودی   کو

در   چنبر  چرخ  جان   چندين   پاکان

می سوزد و خاک  می شود  دودی   کو 

 

می خور که فلک بهر هلاک من و تو

قصدی  دارد  به  جان  پاک  من و تو

در سبزه نشین  و مــی روشن می خور

کاين سبزه بسی  دمد  ز خاک  من و تو 

 

بردار  پياله  و  سبو  ای  دل جو

برگرد بگرد سبزه زار و لب  جو

کاين  چرخ  بسی  قد  بتان  مهرو

صـد بار پياله کرد و صـد بار سبو

   

آن  قصر  که  بر  چرخ  همی زد پهلو

بر  درگه   او    شهان    نهادندی    رو

ديديم   که   بر   کنگره اش   فاخته ای

بنشسته   همی   گفت   که  کوکو کوکو؟

 

 

 

از درس عـلوم جمله بـگریزی  به

وانـدر سـر زلف  دلـبر آویزی  به

زآن پیش که روزگار خونت ریزد

تو خون  قنينه  در  قدح ریزی  به

  

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده  که معلومم نیست

کاين دم که فرو برم برآرم  یا  نه 

 

دنیا  بـمراد  رانـده گیر آخــر  چه

وین نامه عمر خوانده گیر آخر چه

گیرم که بکام دل بماندی صد سال

صد سال  دگر بمانده گیر آخر چه

 

بنـگر ز صـبـا  دامن گل  چاک  شده

بلبل ز  جـمال  گــل  طـربناک   شده

در  سایه  گل نشین  که بسیار اين گل

از خاک بر آمده است و در خاک شده 

 

از  آمـدن   بـهار  و   از   رفـتن      دی

اوراق  وجــود  مـا  هـمی  گــردد     طی

می خور، مخور اندوه که گفته است حکیم

غم های  جهان  چو  زهر و  تریاقش  می

 

تن  زن   چو   بزیر  فلک  بـی  باکی

می نوش   چو   در  جهان  آفـت  ناکی

چون اول و آخرت به  جز خاکی نیست

انگار که  بر  خاک   نه  ای  در  خاکی

ابیات خیام

ای    آن    که   نتیجه   چهار  و   هفتی

وز   هفت   و   چهار  دايم    اندر   تفتی

می خور  که   هزار   باره  بيش ات گفتم

باز   آمدنت   نيست   چو  رفتی ،   رفتی

 

شیخی  به  زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری  پــا  بستی

گفتا شیخا هر آن چه  گویی  هستم

آیا تو چنان  که  می  نمایی  هستی         

 

در   گوش دلم   گفت   فلک    پنهانی

حکمی که قضا بود ز من  می دانی ؟

در گردش  خود  اگر مرا   دست بدی

خود  را   برهاندمی   ز   سرگردانی

  

پيری     دیده      به     خانه     خماری

گفتم     نکنی     ز    رفتگان    اخباری

گفتا    می خور   که   همچو  ما  بسیاری

رفتند    و   کسی     باز    نیامد    باری 

 

ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

کاش از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی

 

 

جــز راه  قـلـنـدران  مـیخـانه   مـپوی

جز باده و جز سماع و جز یار  مجوی

بر کف  قدح  باده  و  بر دوش  سبوی

می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی 

 

تنگی  می لعل  خواهم  و  دیوانی

سد  رمقی  خواهد  و  نصف  نانی

وانگه من و تو  نشسته  در ویرانی

خوش تر بود آن ز ملکت  سلطانی 

 

آنان  که   ز  پيش   رفته اند   ای  ساقی

در  خاک   غرور  خفته اند   ای   ساقی

رو   باده   خور  و  حقيقت  از من  بشنو

باد  است  هر  آن  چه  گفته اند ای ساقی 

-

بر سنگ زدم دوش  سبوی   کاشی

سر مست بدم چو کردم اين  اوباشی

با من به  زبان  حال  می گفت  سبو

من چو تو بدم تو نيز چون من باشی 

- 

زان کوزه می که نيست دروی ضرری

پر  کن  قدحی  بخور به  من  ده  دگری

زان پيش تر ای پسر که  در  رهگذری

خاک  من  و  تو  کوزه  کند  کوزه گری 

 

بر کوزه گری پرير کردم  گذری

از خاک همی نمود هر دم هنری

من ديدم اگر ندید هر بی  بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه گری 

 

هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری

تا چند کنی بر گِل  مردم  خواری

انگشت  فریدون  و کف  کيخسرو

بر چراغ نهاده ای چه می پنداری  

 

در کارگه کوزه گری کردم رای

بر  پله  چرخ  ديدم  استاد  بپای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله  پادشاه  و از  دست  گدای

 

گر  آمدنم     به    من    بُدی    نامدمی

ور  نيز  شدن   به  من بُدی کی شدمی؟

به زان  نبدی  که   اندرين  دير خراب

نه   آمدمی  ،   نه  شدمی  ،   نه  بدمی

 

ای  دل  تو  به  ادراک معما  نرسی

در  نکته    زیرکان    دانا    نرسی

اینجا   به  مِی و جام  بهشتی  میساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

 

هنگام  سپیده  دم  خـروس   سحری

دانی که چرا همی کند   نوحـه گری

یعنی  که   نمودند  در  آیـینه  صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

  

هنگام  صبوح  ای  صنم  فرخ   پی

بر  ساز  ترانه  ای  و پیش  آور می

کافکند به خاک صد هزاران جم و کی

ايــن  آمــدن  تیر مه  و  رفتـن   دی

 

 

 

حسین فهمیده

عنوان : شهيد محمد حسين فهميده
تاريخ : 1386/08/26
 
 امام خميني (ره):
رهبر ما آن طفل دوازده ساله‌اي است كه با قلب كوچك خود ، كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم و خود نيز شربت شهادت نوشيد.
شناسايي ، حفظ و احياء ارزشهاي حماسه‌سازان شهيد انقلاب اسلامي به ويژه در دوران مقدس ، از مسئوليتهاي بزرگ نسل انقلاب و علي الخصوص نهادهاي فرهنگي و همرزمان شهداي عزيز مي باشد .
نقش دانش‌آموزان و نوجوانان بسيجي در سنگرهاي دفاع مقدس با مشاركت گسترده و آفرينش حماسه‌هاي جاودان در صحنه‌هاي نبرد حق عليه باطل درخشش ممتازي داشت ، تا آنجا كه امام راحل (ره) و مربي و مرشد شهدا از نوجوان بسيجي 13 ساله شهيد محمد حسين فهميده كه يكي از اسوه‌ها و قهرمانان تحرك آفرين جبهه‌هاي رزم بوده به عنوان رهبر ياد فرموده و در حقيقت نسل انقلاب و نسلهاي آينده را به ارزش والاي شهادت و انس با فرهنگ و تفكر بسيجي و نيل به سعادت حقيقي رهنمون مي‌سازد.
آري ، مبارزه پيروز ما با تهاجم فرهنگي استكبار جهاني مستلزم تحكيم و تداوم سنگرهاي ارزشي تفكر و تشكل بسيجي و الهام گرفتن از افكار ، ايمان ، اراده‌، منش و شجاعت همه جانبه شهداي عزيز مي‌باشد و به يقين آشنايي وانس نوجوانان با ياد و آثار همسالان شهيد خود مي‌تواند پاسداري از اين امانت و ميراث انسان ساز را تضمين نموده و بخشي از تعهد و دين جامعه را به خون مطهر شهيدان ادا نمايد.
بنياد شهيد انقلاب اسلامي در گراميداشت شهادت اين شهيد عاليقدر و ديگر شهداي دانش آموز ، يادنامه‌اي را منتشر مي‌كند به اين اميد كه رهرو راه آن عزيزان باشيم.
 
محمد حسين در مدرسه خياباني مشغول به تحصيل بودندو روزي كه امام به ايران تشريف آوردند حسين تصادف كرده بود و طحال ايشان پاره شده بود و در بيمارستان بستري بودند.هنگامي كه از بيمارستان مرخص گرديد اصرار مي‌نمودند كه من حتماً بايد به زيارت آقا بروم ما ايشان را با برادر بزرگشان (شهيد داوود) براي زيارت حضرت امام اعزام نموديم كه پس از زيارت ايشان بازگشتند.
هنگامي كه جنگ تحميلي آغاز گشت و امام فرمودند :بسيج شويد ما كمتر حسين را در منزل ملاقات مي‌نموديم و من فكر مي كردم ايشان يا سينما مي‌روند يا تفريح و از اين قبيل مسائل . اما در پيگيريهاي بعدي فهميديم كه ايشان دارند كارهايي را انجام مي‌دهند كه مربوط به بسيج و بسيجي و كارهاي مذهبي و انقلابي است .
روزي از طرف بسيج به كردستان اعزام گرديدند كه ما اصلاً اطلاعي نداشتيم. ايشان را بچه‌هاي سپاه از كردستان آوردند كرج. مادرشان را هم خواسته بودند تا از ايشان تعهد بگيرند كه حسين ديگر به منطقه نرود.چون هم قد ايشان كوچك و هم سنشان كم بود. و ايشان درحضور مادرشان به آن برادر سپاهي مي‌گويند :خودتان را زحمت ندهيد اگر امام بگويد هركجا كه باشد آماده هستم و من بايد به مملكت خودم خدمت كنم.
اولين روزهاي جنگ تحميلي بود و جنگ در خرمشهر شروع شده بود و خبر از يورش ناجوانمردانه متجاوزين و شهادت عزيزان بسيجي و سپاهي مي‌دادند . ايشان پس از ثبت نام به درب مغازه ميوه فروشي كه داشتم آمدندو خداحافظي نمودند و رفتند.
(البته لازم به تذكر است كه در‌آن زمان ما در حال ساخت خانه بوديم و خانه‌اي داشتيم فاقد برق ، آب و .... كه حسين در زندگي واقعاً كمك و ياور ما بودند و زندگي مارا مي‌چرخاندند.
شب هنگام به منزل كه آمدم سراغ حسين را گرفتم . گفتند :عصر دوربين برادرشان را برداشتند و ديگر پيدايشان نيست . و من گفتم كه ايشان مي‌آيند مقداري ديرتر . تا چندين روز از حسين اطلاعي نداشتيم كه يكي از بچه‌هاي همسايه‌هايمان آمدند و گفتند :به مادرش بگوئيد : من رفتم جبهه نگران من نباشيد. دقيقاًنمي‌دانم اين فراق 33 يا 44 روز به طول انجاميد كه يك روز راديو برنامه عادي خود را قطع كرد و اعلام نمود يك نوجوان 13 ساله خودرابه زير تانك دشمن انداخته و تانك دشمن را منهدم ساخته و خود نيز شربت شهادت نوشيده‌اند.
در حال شام خوردن بوديم كه مجدداً تلويزيون خبر را اعلام نمود و مادرشان گفتند : بخدا حسين است انگار اين مطلب به او الهام شد كه حتي قسم نيز مي‌خوردند پس از چند روز برادران سپاهي به درب منزل آمدند و خبر شهادت حسين را اعلام نمودندو گفتند مقداري از جنازه حسين كه باقي مانده برايتان مي‌آوريم . و من از‌آنها سوال نمودم كه منظورتان از مقداري چيست ؟ و اين بنده خدا كه اسمشان آقاي شمس بود (برادر شهيد محمد رضا شمس كه با حسين در منطقه با همديگر بودند ) چنين تعريف نمودند.
حسين از بسيج به منطقه اعزام شده بود كه يك روز نزد فرمانده ما آمد و گفت : آقا اجازه بدهيد من بيايم و با شما كار كنم فرمانده بدليل اينكه ايشان قدرت لازم را ندارند قبول ننمودند و حسين در جواب گفت : حالا اجازه دهيد يك هفته با شما باشم اگر خوب بودم كه مي‌مانم اگر خوب نبودم هم مي‌روم بدين طريق حسين نزد ما آمد و ما از ايشان واقعا ً راضي بويم هر كاري كه پيش مي‌آمد حسين پيشقدم بودند .و حسين هنگامي كه با برادر من زخمي شدند به بيمارستان ماهشهر منتقل گرديدند.پس از مرخصي‌شدن از بيمارستان نزد فرمانده آمدند كه به خط بروند و فرمانده اجازه ندادند و حسين اصرار مي‌كرد كه با خط اعزام گردد و فرمانده هم نمي‌پذيرفتند. در‌آن هنگام چشمان حسين پر از اشك شدو رگهاي گردنش متورم و با ناراحتي به فرمانده گفت : من به شما ثابت مي‌كنم كه مي‌توانم به خط بروم پس از چند روزي مشاهده نموديم كه يك عراقي به سمت ما درحركت مي‌باشد بچه‌ها مي‌خواستند او را مورد هدف قرار دهند كه من گفتم خودش با پاي خودش مي‌آيد نزنيد صبر كنيد و موقعي كه نزديك شد ديديم كه حسين است از او سوال نموديم كجا بودي اين لباسها چيست اين اسلحه‌ها از‌آن كيست و ايشان گفتند :
فرمانده اجازه دادند كه ايشان به خط بروند . در خط با محمدرضا همسنگر بودند در جنگ محمدرضا تير مي‌خورد و حسين با وسايل همراهش محمدرضا را به عقب انتقال مي‌دهند و در آنجا به او مي‌گويند كجا ؟حسين در جواب مي‌گويد :
من بايد انتقام همسنگرم را از اين دشمن بگيرم
هنگامي كه به جايگاه قبلي خويش باز مي‌گردد 5 تانك عراقي را مي‌بيند كه به طرف بچه‌ها مي‌آيند و قصد حمله دارند در اين لحظه نارنجكها را به كمر بسته به طرف تانكهاي دشمن متجاوز مي‌رود كه تيري به پاي وي اصابت مي‌نمايد و ايشان زخمي مي‌شوند . به هر صورت ممكن خود را به اولين تانك مي‌رساند وبا نارنجكي كه به همراه داشت تانك را منفجر مي‌نمايد و خود نيز با نسيم عشق به پرواز درمي‌آيد و تن به نسيم بهشتي مي‌سپارد .
بچه‌ها احساس مي‌كنند برايشان كمكي آمده و دشمن نيز فكر مي‌كند كه غافلگير شده ودر حال شكست مي‌باشد كه بچه‌هاي بسيج بقيه تانكهارا منهدم مي‌سازد.
ما پس ازچند روز كه به سراغ حسين رفتيم مقداري از جسم مطهر ايشان را پيدا كرديم كه برايتان مي‌آوريم .
 
مادر شما چگونه از شهادت فرزند دلبندتان اطلاع حاصل نموديد وعكس العمل شما چگونه بود ؟
شبي هوا خيلي سرد بود و من در فكر پسرم بودم كه كجاست ؟ و چه مي‌كند ؟ و آيا در اين هواي سرد وسيله‌اي براي گرم كردن دارد يا نه ؟
صبح ساعت 8 ازراديو كه پيام رهبر اعلام گرديد را شنيدم همان لحظه به سرعت خود را به خانه دخترم كه نزديك ما بود رساندم و خبر را به آنها دادم و گفتم دخترم نكند اين نوجوان كه خودش را زير تانك انداخته حسين باشد . دامادمان گفت فكر نمي‌كنم، اين پسر خرمشهري است حسين اصلاً تا آنجا نرفته كه بخواهد اين كار را بكند شب نيز تلويزيون همان خبر را داد من به پدر و برادر بزرگترش (داوود) گفتم بخدا اين حسين است كه اين كار را كرده پدرش در جواب گفت اگر چنين سعادتي داشتيم كه خيلي خوب بود اين پسر اهل خرمشهر است نه حسين . آن شب گذشت و بعد از يك هفته دو نفر از سپاه آمدند و خبر شهادت حسين را همانطور كه خودم حدس زده بودم گفتند .
حسين كه دائماً در رابطه با اسلام و دين بحث مي‌كرد . نه تنها با ما بلكه با مردم هم همينطور بود اگر مي‌گفتيم برو نفت بگير مي‌گفت :
جوانان ما در جبهه‌ها در سرما مي‌جنگند آنوقت شما مي‌گوييد برو نفت بگير . حتي در مدرسه هم در اين رابطه بحث و جدال داشت داوود هم با پدرش در ميوه فروشي كار مي‌كرد و اعتقاد داشت نبايد مادر يا خواهرانش بيرون بروند و با نامحرم روبرو شوند و مي‌گفت هر آنچه امام مي‌گويد عمل كنيد خيلي ساكت و مظلوم بود نماز و روزه و واجباتش ترك نمي‌شد پس از اين كه معافي از سربازي گرفت بجاي پدرم به جبهه رفت كه پس از 2 ماه و 10 روز به شهادت رسيد.
گاهي حسين را بلند صدا مي‌كردم جواب نمي‌داد و بعد از چند لحظه مي‌گفت بله مي‌گفتم : حسين معلوم هست تو كجايي مي‌گفت سر قبرم مي‌گفتم مگر قبر تو در آشپزخانه يا اتاق است مي‌گفت نه قبر من در بهشت زهرا قطعه 24 رديف 11 است .
هر وقت به بهشت زهرا مي‌رفت و بعد براي ما تعريف مي‌كرد . مي‌گفتم حسين يك بار من را هم ببر خيلي دوست دارم به بهشت زهرا بروم حسين مي‌گفت : آنقدر بهشت زهرا خواهي رفت كه سير شوي.
شبي كه داوود مي‌خواست به جبهه برود من خيلي گريه مي‌كردم همان موقع داوود گفت : فردا جلوي دوستان من گريه نكني شما مادر شهيد سيزده ساله هستي بايد طوري رفتار كني كه من افتخار كنم. اين ديدار آخر ما بود و آخرين خاطره من .
 
تعيين سالروز شهادت بسيجي سيزده ساله شهيد محمد حسين فهميده به عنوان روز بسيج دانش‌آموزي در مدارس انتخابي شايسته است كه موجب مي‌شود خاطره و آرمان آن شهيد همواره پيش روي نسل آينده انقلاب قرار گيرد.
 
اي نوجوانان وطن آينده سازيد
مانند گلهاي بهاري دل نوازيد
بمانند فهميده براي حفظ آيين
هر يك به ميدان شهادت يكه تازيد
اي بچه‌ها فهميده آن گرد بسيجي
همسنگر پويندگان كشور ماست
بر وصف ايمانشان امام عاشقان گفت
اين نوجوان با شهامت رهبر ماست
در به وصف آن دلير قهرمان گفت
فهميده شاگرد دبستان يقين است
نوجوانان پيرو فهميده باشيد
صد هزارا ن آفرين بر اين اميدان
نام شما را هر كه در دفتر بخواند.
 
گلها ، صورت هايشان را سپرده بودند به دست نسيم و آرام و بي‌خيال به خواب مي‌رفتند.
گنجشك‌ها و كبوتر‌ها در آسمان آبي
پرواز مي‌كردند چرخ مي‌زدند و بر روي ديوارهاي كوتاه شهر‌آرام مي‌گرفتند. مردم ، مردم ساده و صميمي شهر ، همه به كار و تلاش مشغول بودند و هيچكس فكر نمي‌كرد كه به زودي حادثه‌اي اتفاق بيافتد.
اول صداي وحشتناكي در شهر پيچيد و بعد صداي ديگر و صداي ديگر .
ديوارها يكي پس از ديگري شكست و خانه‌ها فروريخت
صدا ، صداي انفجار بود انفجاري گلوله توپ و تانك و خمپاره
همه با ترس و وحشت به يكديگر نگاه مي‌كردند و هيچكس نمي‌دانست چه اتفاقي افتاده است . بچه‌ها به آغوش مادرهايشان پناه مي‌بردند و بزرگترها وحشت زده به اينسو و آنسو مي‌دويدند.
گنجشك‌ها و كبوترها ترسان و پريشان خود را به در و ديوار مي‌كوبيدند و بي‌قراري مي‌كردند.
يك نفر كه از روستاي ديگري مي‌آمد ، نفس نفس زنان پيغام آورد كه :
عراق به ايران حمله كرده است . بي‌دليل با توپ  و تانك و خمپاره و شهرها و روستاها را يكي پس از ديگري ويران مي‌كند و پيش مي‌آيد .
اول بزرگترها و سپس بچه‌ها به سوي بام‌ها دويدند.
از بالاي بام‌همه چيز پيدا بود.
افراد و تانك‌هاي دشمن پيش مي‌آمدند ، همه جا را به آتش مي‌كشيدند و ويران مي‌كردند . همه به فكر چاره افتادند ، هر كس كاري مي‌كرد عده‌اي به سمت زير زمين‌ها و صندوقچه‌هايشان مي‌دويدند تا تفنگ‌هاي خود را بيرون بياورند.
عده‌اي به دنبال گوئي مي‌گشتند تا آنها را از خاك وشن پر كنند .
عده‌اي هم براي ساختن سنگر زمين را مي‌كندند.
من هم بايد كاري مي‌كردم .
نمي‌توانستم بنشينم و ببينم كه دشمن لحظه به لحظه نزديكتر شود.
نمي‌توانستم بنشينم و ببينم كه دشمن از زمين و آسمان به شهر و كشور ما هجوم بياورد.
من اگر چه كوچك بودم اما ؛ نگاه معصوم خواهر كوچكترم به من مي‌گفت :
حسين بايد كاري كرد
قرآني كه بالاي طاقچه بود ، با صدايي روشن فرياد مي‌زد:
فرزندم ! بايد كاري كرد
به سمت در اتاق پيش رفتم .
مادرم در چهار چوبه در ايستاده بود و چشمهاي نگرانش مي‌گفت :
پسرم كاري بايد كرد
از اتاق بيرون آمدم
گلهاي باغچه كه رو به پژمردگي مي‌رفتند به سختي سرهايشان را تكان دادند و ناله كردند :
كاري بايد كرد
چشمم به تفنگ و نارنجك برادرم افتاد كه آنها را در كنار حياط گذاشته بود و رفته بود براي وضو گرفتن.
تفنگ را گذاشتم براي خودش و نارنجك را برداشتم و از خانه بيرون آمدم.
گنجشك‌ها و كبوترها ، پريشان و وحشت زده در اطرافم پر مي‌كشيدند و زمزمه مي‌كردند:
كاري بايد كرد
به طرف دروازه شهر راه افتام . به همان سمتي كه عراقي‌ها پيش مي‌آمدند.
فاصله‌شان با شهر بسيار كم شده بود .
ايستادم و به دشمن نگاه كردم . يك دنيا دشمن بود . يك دريا دشمن بود..
موذن با نواي گرم و رساي حي علي خير العمل از بالاي گلدسته مسجد فرياد مي‌كشيد : كاري بايد كرد .
انگار اين صداي خدا بودكه از گلدسته‌هابه گوش مي‌رسيد.
نارنجك را به كمر بستم .
به خدا گفتم :
آمدم
و به سوي نزديكترين تانك دشمن خيز برداشتم.
لحظه‌اي بعد من و نارنجكم در زير تانك دشمن بوديم.
شهري در آسمان
شهر پرواز محمد حسين فهميده
 
خرمشهر ، از همان آغاز خونين شهر شده بود .
خرمشهر خونين شهر بود . آيا طلعت را جز از منظر اين آفاق مي‌توان نگريست ؟ آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهايشان زير تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست .
اما راز خون آشكار شد راز خون را جز شهدا در نمي‌يابند . گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب شيرين‌تر است .
....شايستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است كه ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد.
شايستگان جاودانند : حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي‌انتهاي نور كه پرتوي از آن همه كهكشان آسمان دوم را روشني بخشيده است .
 
قسمتي از وصيتنامه شهيد داوود فهميده
پدرعزيز اگر وصيت نامه من به دستت رسيد وصيت من را گوش كن من را در بهشت زهرا خاك كنيد چون برادرم حسين هم در بهشت زهرا است و مي‌خواهم در كنار برادرم باشم و شما هم راحت‌هستيد شبهاي جمعه مي‌آييد كمي كنار قبر من و كمي كنار قبر برادرم درد دل مي‌كنيد .

شهید حسین فهمیده

عنوان : شهيد محمد حسين فهميده
تاريخ : 1386/08/26
 
 
 امام خميني (ره):
رهبر ما آن طفل دوازده ساله‌اي است كه با قلب كوچك خود ، كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم و خود نيز شربت شهادت نوشيد.
شناسايي ، حفظ و احياء ارزشهاي حماسه‌سازان شهيد انقلاب اسلامي به ويژه در دوران مقدس ، از مسئوليتهاي بزرگ نسل انقلاب و علي الخصوص نهادهاي فرهنگي و همرزمان شهداي عزيز مي باشد .
نقش دانش‌آموزان و نوجوانان بسيجي در سنگرهاي دفاع مقدس با مشاركت گسترده و آفرينش حماسه‌هاي جاودان در صحنه‌هاي نبرد حق عليه باطل درخشش ممتازي داشت ، تا آنجا كه امام راحل (ره) و مربي و مرشد شهدا از نوجوان بسيجي 13 ساله شهيد محمد حسين فهميده كه يكي از اسوه‌ها و قهرمانان تحرك آفرين جبهه‌هاي رزم بوده به عنوان رهبر ياد فرموده و در حقيقت نسل انقلاب و نسلهاي آينده را به ارزش والاي شهادت و انس با فرهنگ و تفكر بسيجي و نيل به سعادت حقيقي رهنمون مي‌سازد.
آري ، مبارزه پيروز ما با تهاجم فرهنگي استكبار جهاني مستلزم تحكيم و تداوم سنگرهاي ارزشي تفكر و تشكل بسيجي و الهام گرفتن از افكار ، ايمان ، اراده‌، منش و شجاعت همه جانبه شهداي عزيز مي‌باشد و به يقين آشنايي وانس نوجوانان با ياد و آثار همسالان شهيد خود مي‌تواند پاسداري از اين امانت و ميراث انسان ساز را تضمين نموده و بخشي از تعهد و دين جامعه را به خون مطهر شهيدان ادا نمايد.
بنياد شهيد انقلاب اسلامي در گراميداشت شهادت اين شهيد عاليقدر و ديگر شهداي دانش آموز ، يادنامه‌اي را منتشر مي‌كند به اين اميد كه رهرو راه آن عزيزان باشيم.
 
محمد حسين در مدرسه خياباني مشغول به تحصيل بودندو روزي كه امام به ايران تشريف آوردند حسين تصادف كرده بود و طحال ايشان پاره شده بود و در بيمارستان بستري بودند.هنگامي كه از بيمارستان مرخص گرديد اصرار مي‌نمودند كه من حتماً بايد به زيارت آقا بروم ما ايشان را با برادر بزرگشان (شهيد داوود) براي زيارت حضرت امام اعزام نموديم كه پس از زيارت ايشان بازگشتند.
هنگامي كه جنگ تحميلي آغاز گشت و امام فرمودند :بسيج شويد ما كمتر حسين را در منزل ملاقات مي‌نموديم و من فكر مي كردم ايشان يا سينما مي‌روند يا تفريح و از اين قبيل مسائل . اما در پيگيريهاي بعدي فهميديم كه ايشان دارند كارهايي را انجام مي‌دهند كه مربوط به بسيج و بسيجي و كارهاي مذهبي و انقلابي است .
روزي از طرف بسيج به كردستان اعزام گرديدند كه ما اصلاً اطلاعي نداشتيم. ايشان را بچه‌هاي سپاه از كردستان آوردند كرج. مادرشان را هم خواسته بودند تا از ايشان تعهد بگيرند كه حسين ديگر به منطقه نرود.چون هم قد ايشان كوچك و هم سنشان كم بود. و ايشان درحضور مادرشان به آن برادر سپاهي مي‌گويند :خودتان را زحمت ندهيد اگر امام بگويد هركجا كه باشد آماده هستم و من بايد به مملكت خودم خدمت كنم.
اولين روزهاي جنگ تحميلي بود و جنگ در خرمشهر شروع شده بود و خبر از يورش ناجوانمردانه متجاوزين و شهادت عزيزان بسيجي و سپاهي مي‌دادند . ايشان پس از ثبت نام به درب مغازه ميوه فروشي كه داشتم آمدندو خداحافظي نمودند و رفتند.
(البته لازم به تذكر است كه در‌آن زمان ما در حال ساخت خانه بوديم و خانه‌اي داشتيم فاقد برق ، آب و .... كه حسين در زندگي واقعاً كمك و ياور ما بودند و زندگي مارا مي‌چرخاندند.
شب هنگام به منزل كه آمدم سراغ حسين را گرفتم . گفتند :عصر دوربين برادرشان را برداشتند و ديگر پيدايشان نيست . و من گفتم كه ايشان مي‌آيند مقداري ديرتر . تا چندين روز از حسين اطلاعي نداشتيم كه يكي از بچه‌هاي همسايه‌هايمان آمدند و گفتند :به مادرش بگوئيد : من رفتم جبهه نگران من نباشيد. دقيقاًنمي‌دانم اين فراق 33 يا 44 روز به طول انجاميد كه يك روز راديو برنامه عادي خود را قطع كرد و اعلام نمود يك نوجوان 13 ساله خودرابه زير تانك دشمن انداخته و تانك دشمن را منهدم ساخته و خود نيز شربت شهادت نوشيده‌اند.
در حال شام خوردن بوديم كه مجدداً تلويزيون خبر را اعلام نمود و مادرشان گفتند : بخدا حسين است انگار اين مطلب به او الهام شد كه حتي قسم نيز مي‌خوردند پس از چند روز برادران سپاهي به درب منزل آمدند و خبر شهادت حسين را اعلام نمودندو گفتند مقداري از جنازه حسين كه باقي مانده برايتان مي‌آوريم . و من از‌آنها سوال نمودم كه منظورتان از مقداري چيست ؟ و اين بنده خدا كه اسمشان آقاي شمس بود (برادر شهيد محمد رضا شمس كه با حسين در منطقه با همديگر بودند ) چنين تعريف نمودند.
حسين از بسيج به منطقه اعزام شده بود كه يك روز نزد فرمانده ما آمد و گفت : آقا اجازه بدهيد من بيايم و با شما كار كنم فرمانده بدليل اينكه ايشان قدرت لازم را ندارند قبول ننمودند و حسين در جواب گفت : حالا اجازه دهيد يك هفته با شما باشم اگر خوب بودم كه مي‌مانم اگر خوب نبودم هم مي‌روم بدين طريق حسين نزد ما آمد و ما از ايشان واقعا ً راضي بويم هر كاري كه پيش مي‌آمد حسين پيشقدم بودند .و حسين هنگامي كه با برادر من زخمي شدند به بيمارستان ماهشهر منتقل گرديدند.پس از مرخصي‌شدن از بيمارستان نزد فرمانده آمدند كه به خط بروند و فرمانده اجازه ندادند و حسين اصرار مي‌كرد كه با خط اعزام گردد و فرمانده هم نمي‌پذيرفتند. در‌آن هنگام چشمان حسين پر از اشك شدو رگهاي گردنش متورم و با ناراحتي به فرمانده گفت : من به شما ثابت مي‌كنم كه مي‌توانم به خط بروم پس از چند روزي مشاهده نموديم كه يك عراقي به سمت ما درحركت مي‌باشد بچه‌ها مي‌خواستند او را مورد هدف قرار دهند كه من گفتم خودش با پاي خودش مي‌آيد نزنيد صبر كنيد و موقعي كه نزديك شد ديديم كه حسين است از او سوال نموديم كجا بودي اين لباسها چيست اين اسلحه‌ها از‌آن كيست و ايشان گفتند :
فرمانده اجازه دادند كه ايشان به خط بروند . در خط با محمدرضا همسنگر بودند در جنگ محمدرضا تير مي‌خورد و حسين با وسايل همراهش محمدرضا را به عقب انتقال مي‌دهند و در آنجا به او مي‌گويند كجا ؟حسين در جواب مي‌گويد :
من بايد انتقام همسنگرم را از اين دشمن بگيرم
هنگامي كه به جايگاه قبلي خويش باز مي‌گردد 5 تانك عراقي را مي‌بيند كه به طرف بچه‌ها مي‌آيند و قصد حمله دارند در اين لحظه نارنجكها را به كمر بسته به طرف تانكهاي دشمن متجاوز مي‌رود كه تيري به پاي وي اصابت مي‌نمايد و ايشان زخمي مي‌شوند . به هر صورت ممكن خود را به اولين تانك مي‌رساند وبا نارنجكي كه به همراه داشت تانك را منفجر مي‌نمايد و خود نيز با نسيم عشق به پرواز درمي‌آيد و تن به نسيم بهشتي مي‌سپارد .
بچه‌ها احساس مي‌كنند برايشان كمكي آمده و دشمن نيز فكر مي‌كند كه غافلگير شده ودر حال شكست مي‌باشد كه بچه‌هاي بسيج بقيه تانكهارا منهدم مي‌سازد.
ما پس ازچند روز كه به سراغ حسين رفتيم مقداري از جسم مطهر ايشان را پيدا كرديم كه برايتان مي‌آوريم .
 
مادر شما چگونه از شهادت فرزند دلبندتان اطلاع حاصل نموديد وعكس العمل شما چگونه بود ؟
شبي هوا خيلي سرد بود و من در فكر پسرم بودم كه كجاست ؟ و چه مي‌كند ؟ و آيا در اين هواي سرد وسيله‌اي براي گرم كردن دارد يا نه ؟
صبح ساعت 8 ازراديو كه پيام رهبر اعلام گرديد را شنيدم همان لحظه به سرعت خود را به خانه دخترم كه نزديك ما بود رساندم و خبر را به آنها دادم و گفتم دخترم نكند اين نوجوان كه خودش را زير تانك انداخته حسين باشد . دامادمان گفت فكر نمي‌كنم، اين پسر خرمشهري است حسين اصلاً تا آنجا نرفته كه بخواهد اين كار را بكند شب نيز تلويزيون همان خبر را داد من به پدر و برادر بزرگترش (داوود) گفتم بخدا اين حسين است كه اين كار را كرده پدرش در جواب گفت اگر چنين سعادتي داشتيم كه خيلي خوب بود اين پسر اهل خرمشهر است نه حسين . آن شب گذشت و بعد از يك هفته دو نفر از سپاه آمدند و خبر شهادت حسين را همانطور كه خودم حدس زده بودم گفتند .
حسين كه دائماً در رابطه با اسلام و دين بحث مي‌كرد . نه تنها با ما بلكه با مردم هم همينطور بود اگر مي‌گفتيم برو نفت بگير مي‌گفت :
جوانان ما در جبهه‌ها در سرما مي‌جنگند آنوقت شما مي‌گوييد برو نفت بگير . حتي در مدرسه هم در اين رابطه بحث و جدال داشت داوود هم با پدرش در ميوه فروشي كار مي‌كرد و اعتقاد داشت نبايد مادر يا خواهرانش بيرون بروند و با نامحرم روبرو شوند و مي‌گفت هر آنچه امام مي‌گويد عمل كنيد خيلي ساكت و مظلوم بود نماز و روزه و واجباتش ترك نمي‌شد پس از اين كه معافي از سربازي گرفت بجاي پدرم به جبهه رفت كه پس از 2 ماه و 10 روز به شهادت رسيد.
گاهي حسين را بلند صدا مي‌كردم جواب نمي‌داد و بعد از چند لحظه مي‌گفت بله مي‌گفتم : حسين معلوم هست تو كجايي مي‌گفت سر قبرم مي‌گفتم مگر قبر تو در آشپزخانه يا اتاق است مي‌گفت نه قبر من در بهشت زهرا قطعه 24 رديف 11 است .
هر وقت به بهشت زهرا مي‌رفت و بعد براي ما تعريف مي‌كرد . مي‌گفتم حسين يك بار من را هم ببر خيلي دوست دارم به بهشت زهرا بروم حسين مي‌گفت : آنقدر بهشت زهرا خواهي رفت كه سير شوي.
شبي كه داوود مي‌خواست به جبهه برود من خيلي گريه مي‌كردم همان موقع داوود گفت : فردا جلوي دوستان من گريه نكني شما مادر شهيد سيزده ساله هستي بايد طوري رفتار كني كه من افتخار كنم. اين ديدار آخر ما بود و آخرين خاطره من .
 
تعيين سالروز شهادت بسيجي سيزده ساله شهيد محمد حسين فهميده به عنوان روز بسيج دانش‌آموزي در مدارس انتخابي شايسته است كه موجب مي‌شود خاطره و آرمان آن شهيد همواره پيش روي نسل آينده انقلاب قرار گيرد.
 
اي نونوجوان با شهامت رهبر ماست
در به وصف آن دلير قهرمان گفت
فهميده شاگرد دبستان يقين است
نوجوانان پيرو فهميده باشيد
صد هزارا ن آفرين بر اين اميدان
نام شما را هر كه در دفتر بخواند.
 
گلها ، صورت هايشان را سپرده بودند به دست نسيم و آرام و بي‌خيال به خواب مي‌رفتند.
گنجشك‌ها و كبوتر‌ها در آسمان آبي
پرواز مي‌كردند چرخ مي‌زدند و بر روي ديوارهاي كوتاه شهر‌آرام مي‌گرفتند. مردم ، مردم ساده و صميمي شهر ، همه به كار و تلاش مشغول بودند و هيچكس فكر نمي‌كرد كه به زودي حادثه‌اي اتفاق بيافتد.
اول صداي وحشتناكي در شهر پيچيد و بعد صداي ديگر و صداي ديگر .
ديوارها يكي پس از ديگري شكست و خانه‌ها فروريخت
صدا ، صداي انفجار بود انفجاري گلوله توپ و تانك و خمپاره
همه با ترس و وحشت به يكديگر نگاه مي‌كردند و هيچكس نمي‌دانست چه اتفاقي افتاده است . بچه‌ها به آغوش مادرهايشان پناه مي‌بردند و بزرگترها وحشت زده به اينسو و آنسو مي‌دويدند.
گنجشك‌ها و كبوترها ترسان و پريشان خود را به در و ديوار مي‌كوبيدند و بي‌قراري مي‌كردند.
يك نفر كه از روستاي ديگري مي‌آمد ، نفس نفس زنان پيغام آورد كه :
عراق به ايران حمله كرده است . بي‌دليل با توپ  و تانك و خمپاره و شهرها و روستاها را يكي پس از ديگري ويران مي‌كند و پيش مي‌آيد .
اول بزرگترها و سپس بچه‌ها به سوي بام‌ها دويدند.
از بالاي بام‌همه چيز پيدا بود.
افراد و تانك‌هاي دشمن پيش مي‌آمدند ، همه جا را به آتش مي‌كشيدند و ويران مي‌كردند . همه به فكر چاره افتادند ، هر كس كاري مي‌كرد عده‌اي به سمت زير زمين‌ها و صندوقچه‌هايشان مي‌دويدند تا تفنگ‌هاي خود را بيرون بياورند.
عده‌اي به دنبال گوئي مي‌گشتند تا آنها را از خاك وشن پر كنند .
عده‌اي هم براي ساختن سنگر زمين را مي‌كندند.
من هم بايد كاري مي‌كردم .
نمي‌توانستم بنشينم و ببينم كه دشمن لحظه به لحظه نزديكتر شود.
نمي‌توانستم بنشينم و ببينم كه دشمن از زمين و آسمان به شهر و كشور ما هجوم بياورد.
من اگر چه كوچك بودم اما ؛ نگاه معصوم خواهر كوچكترم به من مي‌گفت :
حسين بايد كاري كرد
قرآني كه بالاي طاقچه بود ، با صدايي روشن فرياد مي‌زد:
فرزندم ! بايد كاري كرد
به سمت در اتاق پيش رفتم .
مادرم در چهار چوبه در ايستاده بود و چشمهاي نگرانش مي‌گفت :
پسرم كاري بايد كرد
از اتاق بيرون آمدم
گلهاي باغچه كه رو به پژمردگي مي‌رفتند به سختي سرهايشان را تكان دادند و ناله كردند :
كاري بايد كرد
چشمم به تفنگ و نارنجك برادرم افتاد كه آنها را در كنار حياط گذاشته بود و رفته بود براي وضو گرفتن.
تفنگ را گذاشتم براي خودش و نارنجك را برداشتم و از خانه بيرون آمدم.
گنجشك‌ها و كبوترها ، پريشان و وحشت زده در اطرافم پر مي‌كشيدند و زمزمه مي‌كردند:
كاري بايد كرد
به طرف دروازه شهر راه افتام . به همان سمتي كه عراقي‌ها پيش مي‌آمدند.
فاصله‌شان با شهر بسيار كم شده بود .
ايستادم و به دشمن نگاه كردم . يك دنيا دشمن بود . يك دريا دشمن بود..
موذن با نواي گرم و رساي حي علي خير العمل از بالاي گلدسته مسجد فرياد مي‌كشيد : كاري بايد كرد .
انگار اين صداي خدا بودكه از گلدسته‌هابه گوش مي‌رسيد.
نارنجك را به كمر بستم .
به خدا گفتم :
آمدم
و به سوي نزديكترين تانك دشمن خيز برداشتم.
لحظه‌اي بعد من و نارنجكم در زير تانك دشمن بوديم.
شهري در آسمان
شهر پرواز محمد حسين فهميده
 
خرمشهر ، از همان آغاز خونين شهر شده بود .
خرمشهر خونين شهر بود . آيا طلعت را جز از منظر اين آفاق مي‌توان نگريست ؟ آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهايشان زير تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست .
اما راز خون آشكار شد راز خون را جز شهدا در نمي‌يابند . گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب شيرين‌تر است .
....شايستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است كه ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد.
جوانان وطن آينده سازيد
مانند گلهاي بهاري دل نوازيد
بمانند فهميده براي حفظ آيين
هر يك به ميدان شهادت يكه تازيد
اي بچه‌ها فهميده آن گرد بسيجي
همسنگر پويندگان كشور ماست
بر وصف ايمانشان امام عاشقان گفت
اين شايستگان جاودانند : حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي‌انتهاي نور كه پرتوي از آن همه كهكشان آسمان دوم را روشني بخشيده است .
 
قسمتي از وصيتنامه شهيد داوود فهميده
پدرعزيز اگر وصيت نامه من به دستت رسيد وصيت من را گوش كن من را در بهشت زهرا خاك كنيد چون برادرم حسين هم در بهشت زهرا است و مي‌خواهم در كنار برادرم باشم و شما هم راحت‌هستيد شبهاي جمعه مي‌آييد كمي كنار قبر من و كمي كنار قبر برادرم درد دل مي‌كنيد .